{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح است.

صبح است.
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.
در ذهن حال ، جاذبه شکل
از دست می رود.
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.
باید دویدن تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
سهراب سپهری
دیدگاه ها (۷)

‍ یک سیبدر فرصت مشبک زنبیلمے پوسد.حسی شبیه غربت اشیااز روے پ...

صبح استگنجشک محض می خواند. باید کتاب رابستباید بلند شددرامتد...

باید کتاب را بست باید بلند شد؛در امتداد وقت قدم زد،گل را نگا...

صبح اســـٺگنجشک محض می خواند.باید کٺـاب را بسٺباید بلند شددر...

صبح استگنجشک محض می‌خواندبایدکتاب رابستباید بلند شددرامتدادو...

اهل سمپادم ...

فقر، یک انتخابِ سیاسی بود برای کنترلِ اراده‌ی مردم.• ─────『 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط