{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p3

p3


نامجون هم پشت سرش راه افتاد و رفت کنار سوآ نشست و سرشو بوس کرد و سوآ هم از شدت تعجب شاخ درآورده بود چون تو عمرش باباش بوسش نکرده بود(حرفی ندارم...😑)و همه شروع کردن به غذا خوردن و سوآ زودتر از بقیه غذاشو تموم کرد

سوآ:ممنون من سیر شدم*آرومو مظلوم*و رفت تو اتاقش و درسشو خوند و خوابید و بقیه هم غذاشون رو تموم کردن و خوابیدن

پرش زمانی به فردا7صبح

ویو سوآ:

از خواب بیدار شدم یه نگاه به گوشیم(سوآ یه گوشی دربو داغون و خرابو شکسته داره که دست دومه و اونم مامانش بهش داده چون نامجون اجازه نمیده یونا برای سوآ چیزی بخره)کردم و دیدم ساعت6:10 هست هوفففف باز یه روز لعنتی دیگه شروع شد از اتاقم رفتم بیرون و از پله ها اومدم پایین و یادم اومد امروز امتحان داریم که یهو دوهیون با چشمای خیس از پشت بغلم کرد

دوهیون:آبجی...هق...ت...تو...هق...بیماری...قلبی...هق...د...داری؟
سوآ:ت...تو از کجا فهمیدی*ترسو استرس*

دوهیون هیچی نگفتو فقط گریه میکرد و...



شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
دیدگاه ها (۰)

سناریو واکاسا پارت ۲

سنارطو مسافر ساعت شیش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط