(استاد جذاب من) )ლ(پارت 54 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ(پارت 54 `ლ
دکتر از اتاق بیرون اومد روبه جیمین کرد دکتر : بهخاطر کم خونی و علت عادت ماهانه اش و ضعیف بودنش از هوش رفت تغذیه خوبی هم نداره بهتره در خوردن غذاش بیشتر توجه داشته باشین
جیمین : حتما از این به بعد بیشتر توجه میکنیم
دکتر : دارو براش نوشتم حتما سر وقت باید بخوره
جیمین : حتما خیلی ممنونم
دکتر به راهی شد لوهان هم برای همراهی کردنش همراهش رفت جیمین بس وقفه وارده اتاق شد با دیدن صورت آن دختر که به رنگ گچ تبدیل شده بود به آرامی سمتش رفت کنارش رویه تخت قهوه ای رنگی نشست چند تار موهای دختره که رویه پیشانی اش رها بود با دوتا انگشت هایش کنار زد با آمدن می کو به اتاق سریع دستش رو کنار زد می کو سمتش با نگرانی پرسید می کو : هنوز بهوش نیومده
جیمین : نه اما الاناست که بهوش بیاد
می کو اون یکی طرفش رویه تخت نشست و حال خیره به خواهرش شد جیمین که نمیدونست داره چیکار میکنه چرا آنقدر نگران این دختر میشد با ویبر گوشی اش باعث پریدن افکارش شد گوشی را از جیبش در آورد با دیدن شماره عمویش اخمی کرد و از رویه تخت بلند شد بلافاصله از اتاق خارج شد جواب داد و گوشی رو گذاشت رویه گوش اش لوهان دوباره به اتاق می کو بازگشت کرد
با دیدن دوستش که کناره ات نشسته بود به گوشه اش خیره شده بود لوهان به سمته مبلی که گوشه اش از اتاق گذاشته شده بود رفت رویه مبل نشست و به آرامی سر صحبت رو باز نمود لوهان : خیلی خسته شدی فردا صبح هم باید بری شرکت برو بخواب من بالاسرش میمونم
می کو : نه نه من خسته نیستم خیلی هم پر انرژی هستم انرژی منو هیچکس نداره اصلا مگه من خسته میشم
بین حرف هایش جیمین وارده اتاق شد با شنیدن حرف های می کو سمتش رفت .... نه بابا من که آدم نیستم من فقط ... من هیچکس نیستم
جیمین دستشو گذاشت رویه شونه رفیق اش با ملایمتی که در صداش بود نجوا کرد جیمین : تو کسی هستی که باید ستون این دختر بشی از این به بعد مثله کوه باید پشت اش باشی وقتی بیدار شد همه چیو برای تعریف کن مطمئنم می بخشتت چون ات خیلی قلب پاکی داره
می کو که حال از حرف های پر امید دوستش آروم شده بود با لبخند مثله خواهرش جواب اش رو داد می کو : جیمین نمیدونم تکه تو این حرف هارو نمیزدی حالم چطوری بود
جیمین بدون هیچ حرفی سمته مبل روبه روی تخت رفت و همانجا نشست .......
ساعت ها گذشته بود همه خواب رفته بودن می کو همانطوری که نشسته بود خوابش برد بود جیمین هم رویه مبل دراز کشیده بود لوهان که هنوز بیدار بود با هوای سردی که از درب بالکن می اومد بلند شد و سمته بالکن رفت درو بست به جیمینی نگاه کرد که از سرما کمی به خودش جمع شده بود پتوی برداشت و انداخت رویه جیمین پتوی دیگه ای برداشت و سمته می کو رفت رو اون هم پتو انداخت تا سردش نشه نگاهش افتاد به ات
لوهان : نمیدونی چقدر منتظر دیدنت بودم کانگ ات
سمته مبل اش رفت و همانجا دراز کشید ....
دکتر از اتاق بیرون اومد روبه جیمین کرد دکتر : بهخاطر کم خونی و علت عادت ماهانه اش و ضعیف بودنش از هوش رفت تغذیه خوبی هم نداره بهتره در خوردن غذاش بیشتر توجه داشته باشین
جیمین : حتما از این به بعد بیشتر توجه میکنیم
دکتر : دارو براش نوشتم حتما سر وقت باید بخوره
جیمین : حتما خیلی ممنونم
دکتر به راهی شد لوهان هم برای همراهی کردنش همراهش رفت جیمین بس وقفه وارده اتاق شد با دیدن صورت آن دختر که به رنگ گچ تبدیل شده بود به آرامی سمتش رفت کنارش رویه تخت قهوه ای رنگی نشست چند تار موهای دختره که رویه پیشانی اش رها بود با دوتا انگشت هایش کنار زد با آمدن می کو به اتاق سریع دستش رو کنار زد می کو سمتش با نگرانی پرسید می کو : هنوز بهوش نیومده
جیمین : نه اما الاناست که بهوش بیاد
می کو اون یکی طرفش رویه تخت نشست و حال خیره به خواهرش شد جیمین که نمیدونست داره چیکار میکنه چرا آنقدر نگران این دختر میشد با ویبر گوشی اش باعث پریدن افکارش شد گوشی را از جیبش در آورد با دیدن شماره عمویش اخمی کرد و از رویه تخت بلند شد بلافاصله از اتاق خارج شد جواب داد و گوشی رو گذاشت رویه گوش اش لوهان دوباره به اتاق می کو بازگشت کرد
با دیدن دوستش که کناره ات نشسته بود به گوشه اش خیره شده بود لوهان به سمته مبلی که گوشه اش از اتاق گذاشته شده بود رفت رویه مبل نشست و به آرامی سر صحبت رو باز نمود لوهان : خیلی خسته شدی فردا صبح هم باید بری شرکت برو بخواب من بالاسرش میمونم
می کو : نه نه من خسته نیستم خیلی هم پر انرژی هستم انرژی منو هیچکس نداره اصلا مگه من خسته میشم
بین حرف هایش جیمین وارده اتاق شد با شنیدن حرف های می کو سمتش رفت .... نه بابا من که آدم نیستم من فقط ... من هیچکس نیستم
جیمین دستشو گذاشت رویه شونه رفیق اش با ملایمتی که در صداش بود نجوا کرد جیمین : تو کسی هستی که باید ستون این دختر بشی از این به بعد مثله کوه باید پشت اش باشی وقتی بیدار شد همه چیو برای تعریف کن مطمئنم می بخشتت چون ات خیلی قلب پاکی داره
می کو که حال از حرف های پر امید دوستش آروم شده بود با لبخند مثله خواهرش جواب اش رو داد می کو : جیمین نمیدونم تکه تو این حرف هارو نمیزدی حالم چطوری بود
جیمین بدون هیچ حرفی سمته مبل روبه روی تخت رفت و همانجا نشست .......
ساعت ها گذشته بود همه خواب رفته بودن می کو همانطوری که نشسته بود خوابش برد بود جیمین هم رویه مبل دراز کشیده بود لوهان که هنوز بیدار بود با هوای سردی که از درب بالکن می اومد بلند شد و سمته بالکن رفت درو بست به جیمینی نگاه کرد که از سرما کمی به خودش جمع شده بود پتوی برداشت و انداخت رویه جیمین پتوی دیگه ای برداشت و سمته می کو رفت رو اون هم پتو انداخت تا سردش نشه نگاهش افتاد به ات
لوهان : نمیدونی چقدر منتظر دیدنت بودم کانگ ات
سمته مبل اش رفت و همانجا دراز کشید ....
- ۲۳.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط