رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۸۴
ارسلان: شما جون بخواه خوشگل من هرچی میخوای بگو برم بخرم
دیانا: بهت پیام میدم
ارسلان: اوکی رفتن لباسامو پوشیدم رفتم تو حال
دیانا: رو پنجه ی پام ایستادم و بوسه ای رو لبش زدم خدافظ
ارسلان: خنده ای کردم و به طرف ماشین رفتم به سمت مرکز خرید حرکت کردم
دیانا: ارسلان که رفت با اون پیامایی که من دادم به احتمال صد تا دوساعت تو خیابونه بد دلم میخواست دلبری کنم بزرگ شده بودم و خیلی جیز ها غیر قابل کنترل بود ارسلان خیلی دوسم داشت که با وجود تمام قریزه ها به سن کمم احترام میگذاشت و کاریم داشت اما خودم پاپیش میذاشتم رفتم از تو کمد یه لباس خوشگل درآورد( میزارم) آماده کردم که بپوشم
پارت ۸۴
ارسلان: شما جون بخواه خوشگل من هرچی میخوای بگو برم بخرم
دیانا: بهت پیام میدم
ارسلان: اوکی رفتن لباسامو پوشیدم رفتم تو حال
دیانا: رو پنجه ی پام ایستادم و بوسه ای رو لبش زدم خدافظ
ارسلان: خنده ای کردم و به طرف ماشین رفتم به سمت مرکز خرید حرکت کردم
دیانا: ارسلان که رفت با اون پیامایی که من دادم به احتمال صد تا دوساعت تو خیابونه بد دلم میخواست دلبری کنم بزرگ شده بودم و خیلی جیز ها غیر قابل کنترل بود ارسلان خیلی دوسم داشت که با وجود تمام قریزه ها به سن کمم احترام میگذاشت و کاریم داشت اما خودم پاپیش میذاشتم رفتم از تو کمد یه لباس خوشگل درآورد( میزارم) آماده کردم که بپوشم
- ۵.۵k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط