{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙19

𝖕𝖆𝖗𝖙19

دو هفته گذشت.

لیسا هر روز تمرین می‌کرد. صبح‌ها. عصرها. بدنش قوی‌تر شده بود. حرکاتش سریع‌تر.

و حالا، اولین مأموریت.

جونگ کوک در ماشین نشسته بود. لیسا کنارش. تهیونگ رانندگی می‌کرد.

«مأموریت چیه؟»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«جلسه با یه باند کوچیک. توی رستورانی توی مرکز شهر. می‌خوان با ما متحد بشن.»

«خطرناکه؟»

«احتمالاً نه. ولی همیشه باید آماده باشی.»

لیسا سر تکان داد.

رسیدند.

رستوران کوچک بود. خلوت. مردی پشت میز گوشه‌ای نشسته بود.

جونگ کوک وارد شد. لیسا پشتش. تهیونگ بیرون ماند.

مرد بلند شد.

«جونگ کوک. خوش اومدی.»

«ممنون.»

نشستند.

لیسا کنار جونگ کوک ایستاد. نگاهش به اطراف بود. در. پنجره. آشپزخانه.

مرد گفت:

«شنیدم باند شمالی بهت حمله کرده.»

«آره.»

«می‌خوای انتقام بگیری؟»

جونگ کوک لبخند زد.

«همیشه.»

مرد به لیسا نگاه کرد.

«این کیه؟»

«محافظ من.»

مرد ابرو بالا انداخت.

«یه دختر؟»

جونگ کوک نگاهش کرد. سرد.

«بهتره بهش دست نزنی.»

مرد خندید.

«باشه. باشه.»

جلسه ادامه یافت. لیسا ساکت بود. اما همه چیز را می‌دید.

وقتی بیرون آمدند، جونگ کوک گفت:

«چطور بود؟»

لیسا نگاهش کرد.

«مرد دروغ می‌گفت.»

جونگ کوک مکث کرد.

«چطور فهمیدی؟»

«وقتی از باند شمالی حرف زد، دستش رو مشت کرد. و به ساعتش نگاه کرد. دو بار. یعنی مضطرب بود.»

جونگ کوک لبخند زد.

«خوب دیدی.»

لیسا شانه بالا انداخت.

«پدرم یاد داده بود.»

جونگ کوک دستش را روی شانه لیسا گذاشت.

«تو بهتر از چیزی هستی که فکر می‌کردم.»

لیسا سر تکان داد.

«ممنون.»

❤️🖤

به خاطر خودمون ۴ پارت میدمممم
هوراااااا
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙11فردا شب، ساعت نه.لیسا جلوی در دفتر ایستاد. نفس عمیقی ک...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط