فردا شب، ساعت نه.
فردا شب، ساعت نه.
لیسا جلوی در دفتر ایستاد. نفس عمیقی کشید. در زد.
«بیا.»
وارد شد.
دفتر تاریک بود. فقط چراغ رومیزی روشن بود. جونگ کوک پشت میزش نشسته بود.
«بنشین.»
لیسا نشست. روبهرویش.
جونگ کوک چند لحظه نگاهش کرد.
«میدونی من کی هستم؟»
لیسا مکث کرد.
«میدونم. رئیس مافیا.»
«و باز هم اینجا موندی.»
«کارم رو دوست دارم.»
جونگ کوک لبخند زد.
«نه. تو از من نمیترسی.»
لیسا نگاهش کرد.
«چرا باید بترسم؟»
«چون همه میترسن.»
«من همه نیستم.»
سکوت.
جونگ کوک به جلو خم شد.
«لیسا، من آدم خطرناکی هستم. دستام پر خونه. تصمیمهام زندگی آدمها رو عوض میکنه. یا تموم میکنه.»
لیسا چیزی نگفت.
«اما تو... تو یه چیزیت فرق داره. نمیدونم چیه. ولی...»
مکث کرد.
«میخوام بدونم چیه.»
لیسا نفس عمیقی کشید.
«من فقط یه خدمتکارم.»
«نه. تو بیشتر از اینی.»
لیسا نگاهش کرد.
«از کجا میدونید؟»
جونگ کوک بلند شد. سمت قفسه رفت. مجسمه پرنده با بال شکسته را برداشت.
«این رو ببین.»
لیسا نگاه کرد.
«بال شکسته.»
«آره. من این رو سالها پیش پیدا کردم. توی یه شهر کوچیک. بعد از یه مأموریت. همه چیز سوخته بود. این مونده بود.»
لیسا نگاهش کرد.
«چرا نگهش داشتید؟»
جونگ کوک به مجسمه نگاه کرد.
«چون شبیه خودمه.»
سکوت.
لیسا بلند شد. نزدیک شد.
«آقا...»
«جونگ کوک. اسمم رو صدا کن.»
لیسا مکث کرد.
«جونگ کوک.»
اسمش را آرام گفت.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«لیسا، من...»
در ناگهان باز شد.
تهیونگ وارد شد. رنگش پریده بود.
«جونگ کوک!»
جونگ کوک برگشت.
«چی شده؟»
«باند شمالی حمله کرده. به انبار بندر. همه چیز سوخته.»
جونگ کوک سرد شد.
«خسارت؟»
«زیاد. و... دو تا از آدمهای ما مردن.»
سکوت.
جونگ کوک کتش را برداشت.
«بریم.»
سمت در رفت. ایستاد. برگشت. به لیسا نگاه کرد.
«تو اینجا بمون. تو اتاقت. هیچجا نرو.»
لیسا سر تکان داد.
«باشه.»
جونگ کوک رفت.
در بسته شد.
لیسا تنها ماند. در دفتر تاریک.
به مجسمه پرنده نگاه کرد.
قلبش تند میزد.
❤️🖤
حمایتتتتتت
دلم نمیاد شرط بدم
همون حمایت
و اگه از از این پارت ۵ تا پیام ناشناس جدید واسم نیاد باهاتون لج میکنم یه پارت یه پارت میدمممم
لیسا جلوی در دفتر ایستاد. نفس عمیقی کشید. در زد.
«بیا.»
وارد شد.
دفتر تاریک بود. فقط چراغ رومیزی روشن بود. جونگ کوک پشت میزش نشسته بود.
«بنشین.»
لیسا نشست. روبهرویش.
جونگ کوک چند لحظه نگاهش کرد.
«میدونی من کی هستم؟»
لیسا مکث کرد.
«میدونم. رئیس مافیا.»
«و باز هم اینجا موندی.»
«کارم رو دوست دارم.»
جونگ کوک لبخند زد.
«نه. تو از من نمیترسی.»
لیسا نگاهش کرد.
«چرا باید بترسم؟»
«چون همه میترسن.»
«من همه نیستم.»
سکوت.
جونگ کوک به جلو خم شد.
«لیسا، من آدم خطرناکی هستم. دستام پر خونه. تصمیمهام زندگی آدمها رو عوض میکنه. یا تموم میکنه.»
لیسا چیزی نگفت.
«اما تو... تو یه چیزیت فرق داره. نمیدونم چیه. ولی...»
مکث کرد.
«میخوام بدونم چیه.»
لیسا نفس عمیقی کشید.
«من فقط یه خدمتکارم.»
«نه. تو بیشتر از اینی.»
لیسا نگاهش کرد.
«از کجا میدونید؟»
جونگ کوک بلند شد. سمت قفسه رفت. مجسمه پرنده با بال شکسته را برداشت.
«این رو ببین.»
لیسا نگاه کرد.
«بال شکسته.»
«آره. من این رو سالها پیش پیدا کردم. توی یه شهر کوچیک. بعد از یه مأموریت. همه چیز سوخته بود. این مونده بود.»
لیسا نگاهش کرد.
«چرا نگهش داشتید؟»
جونگ کوک به مجسمه نگاه کرد.
«چون شبیه خودمه.»
سکوت.
لیسا بلند شد. نزدیک شد.
«آقا...»
«جونگ کوک. اسمم رو صدا کن.»
لیسا مکث کرد.
«جونگ کوک.»
اسمش را آرام گفت.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«لیسا، من...»
در ناگهان باز شد.
تهیونگ وارد شد. رنگش پریده بود.
«جونگ کوک!»
جونگ کوک برگشت.
«چی شده؟»
«باند شمالی حمله کرده. به انبار بندر. همه چیز سوخته.»
جونگ کوک سرد شد.
«خسارت؟»
«زیاد. و... دو تا از آدمهای ما مردن.»
سکوت.
جونگ کوک کتش را برداشت.
«بریم.»
سمت در رفت. ایستاد. برگشت. به لیسا نگاه کرد.
«تو اینجا بمون. تو اتاقت. هیچجا نرو.»
لیسا سر تکان داد.
«باشه.»
جونگ کوک رفت.
در بسته شد.
لیسا تنها ماند. در دفتر تاریک.
به مجسمه پرنده نگاه کرد.
قلبش تند میزد.
❤️🖤
حمایتتتتتت
دلم نمیاد شرط بدم
همون حمایت
و اگه از از این پارت ۵ تا پیام ناشناس جدید واسم نیاد باهاتون لج میکنم یه پارت یه پارت میدمممم
- ۲۱۲
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط