گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁰
بعد از ربع ساعت،ماشین توی حیاط یه عمارت دیگه وایساد.
حیاط سرسبز عمارت پر بود از زن و مرد های شیک که مشغول شراب نوشیدن و حرف زدن بودن.
راننده درو برامون باز کرد.
تهیونگ کُمکم کرد پیاده شم و بعد دوباره دستشو دور کمرم پیچید.
ماه و ستاره ها فضای حیاط رو روشن تر میکردن.
هوا یکم سرده،اما من این نسیم خنکی که میوزه رو دوست دارم..
به سمت جمعیت قدم برداشتیم.
سنگینی نگاه همهرو احساس میکردم.
_گرگ..اون بلاخره با یکی وارد رابطه شده؟
_بــاروم نمیشــه
_دختره چه خوشگلــه
داشتیم به سمت مین سو قدم برمیداشتیم.
مشغول حرف زدن با چند تا دختر بود..
تا نگاهش افتاد روی ما لبخندش محو شد.
_دخترا..یه لحظه
و بعد به سمت ما اومد.
_تو..تو اونو برای چی آوردی؟
تهیونگ یه شراب از روی میز برداشت و گفت:اون؟..مؤدب باش..بگو خانم پارک
مین سو نیشخندی زد و گفت:تهیونگ..خوب میدونی اگه بقیه یه نقطه ضعف ازت پیدا کنن کارت تمومه..چرا آوردیش به همچین مهمونی بزرگی؟
هوفی کشید و گفت:سرت تو کار خودت باشه..
مین سو سرشو تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه برگشت پیش دخترا.
نگاهمو میون جمعیت چرخوندم.
همه به من خیره شده بودن و این داشت مُعذّبم میکرد.
آروم لب زدم:اونا چرا بهم خیره شدن؟
جرعه ای از مشروب نوشید و زیر لب خنده ای کرد،به لبام خیره شد و جواب داد:چون خیلی خوشگلی
قلبم دوباره شروع کرد به بیقراری کردن و گونههام بیاجازه سرخ شد.
جام رو گذاشت روی میز و روبه روم ایستاد.
دست راستشو به نرمی دور کمرم حلقه کرد و کمی خم شد.
و ناگهان انگار همه صدا های اطراف قطع شدن..
گرمی نفسش روی گونهم مینشست..
نگاهش گاهی توی چشمام و گاهی روی لبم میافتاد.
من هم ناخودآگاه نگاهم روی لبش سر خورد اما سریع برگردوندم.
با صدای دورگهی مردونش زیر لب خنده آرومی کرد و گفت:اگه میخوایش..فقط انجامش بده
اون..اون داره چی میگه؟
به خودم اومدم،نگاهمو ازش گرفتم و به اولین نقطهی دور دوختم.
+نمیخوام..چرا باید ببـ ـوسمت؟..توی خودت چی دیدی آقای کیم؟،تو..
حرفم رو با بوسـ ـهای قطع کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁰
بعد از ربع ساعت،ماشین توی حیاط یه عمارت دیگه وایساد.
حیاط سرسبز عمارت پر بود از زن و مرد های شیک که مشغول شراب نوشیدن و حرف زدن بودن.
راننده درو برامون باز کرد.
تهیونگ کُمکم کرد پیاده شم و بعد دوباره دستشو دور کمرم پیچید.
ماه و ستاره ها فضای حیاط رو روشن تر میکردن.
هوا یکم سرده،اما من این نسیم خنکی که میوزه رو دوست دارم..
به سمت جمعیت قدم برداشتیم.
سنگینی نگاه همهرو احساس میکردم.
_گرگ..اون بلاخره با یکی وارد رابطه شده؟
_بــاروم نمیشــه
_دختره چه خوشگلــه
داشتیم به سمت مین سو قدم برمیداشتیم.
مشغول حرف زدن با چند تا دختر بود..
تا نگاهش افتاد روی ما لبخندش محو شد.
_دخترا..یه لحظه
و بعد به سمت ما اومد.
_تو..تو اونو برای چی آوردی؟
تهیونگ یه شراب از روی میز برداشت و گفت:اون؟..مؤدب باش..بگو خانم پارک
مین سو نیشخندی زد و گفت:تهیونگ..خوب میدونی اگه بقیه یه نقطه ضعف ازت پیدا کنن کارت تمومه..چرا آوردیش به همچین مهمونی بزرگی؟
هوفی کشید و گفت:سرت تو کار خودت باشه..
مین سو سرشو تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه برگشت پیش دخترا.
نگاهمو میون جمعیت چرخوندم.
همه به من خیره شده بودن و این داشت مُعذّبم میکرد.
آروم لب زدم:اونا چرا بهم خیره شدن؟
جرعه ای از مشروب نوشید و زیر لب خنده ای کرد،به لبام خیره شد و جواب داد:چون خیلی خوشگلی
قلبم دوباره شروع کرد به بیقراری کردن و گونههام بیاجازه سرخ شد.
جام رو گذاشت روی میز و روبه روم ایستاد.
دست راستشو به نرمی دور کمرم حلقه کرد و کمی خم شد.
و ناگهان انگار همه صدا های اطراف قطع شدن..
گرمی نفسش روی گونهم مینشست..
نگاهش گاهی توی چشمام و گاهی روی لبم میافتاد.
من هم ناخودآگاه نگاهم روی لبش سر خورد اما سریع برگردوندم.
با صدای دورگهی مردونش زیر لب خنده آرومی کرد و گفت:اگه میخوایش..فقط انجامش بده
اون..اون داره چی میگه؟
به خودم اومدم،نگاهمو ازش گرفتم و به اولین نقطهی دور دوختم.
+نمیخوام..چرا باید ببـ ـوسمت؟..توی خودت چی دیدی آقای کیم؟،تو..
حرفم رو با بوسـ ـهای قطع کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۴۰.۸k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط