ویو ی پدر و مادر ات که تازه به کره ی جنوبی اومده ...
ویو ی پدر و مادر ات که تازه به کره ی جنوبی اومده و دکتر های جوان و خوش چهره و معروف و کاربلدی بودند :
پدر ات: توی خونه که چه عرض کنم عمارت دختر کوچولوم نشسته بودیم که یهو شیشه ها شکست و در با ضربه ای محکم باز شد.
مادر ات: (جیغ)
یهو پسری جذاب و جوان با افرادِ مشکی پوش وارد خونه شدن!
تهیونگ با داد: خانم و آقای محترم یا همین الان همراه من میآیند و به وظیفه اتون عمل میکنید یا همین ساعات میشه آخرین لحظات زندگیتون.
پدر ات: چی ؟ چه وظیفه ای؟ شما کی هستید؟
مادر ات: (با داد و ترسیده) چی از جون ما میخواین؟
تهیونگ ( با صدای آروم و کاملا جدی و خشک و ترسناک) : مگه شما پزشک نیستید؟ پس باید هر لحظه آماده ی کمک باشید. الانم حرف اضافی نزنید سوار شید!
وقتی مادر و پدر ات سوار نشدن تهیونگ با داد گفت : گفتم سوار شید( داد)
و همون لحظه ات رسید
با داد و گریه : مامان ...بابا اینجا چیکار میکنید؟ کی اومدید کره؟ اینا کی هستن؟
و تهیونگ با تعجب نگاه میکرد!
و مادر ات گفت: اومدیم تو رو سوپرایز کنیم عزیزم خودمون سوپرایز شدیم.
ات : یعنی چی؟ چه سوپرایزی؟
و پدر ات گفت: باید همراهشون بریم ظاهرا به کمک احتیاج دارند.
و ات گفت: یعنی چی؟ چه کمکی؟ ( با داد و گریه و عصبی)
و تهیونگ با داد گفت: اَااه بسه دیگه انقدر حرف نزنید در ضمن این کارو واسه کمک نمیکنید واسه زنده موندنتون میکنید بجنبید راه بیوفتید.
ات با داد و گریه گفت: پدر و مادرمو کجا میبری مرتیکه؟
تهیونگ گفت: از سر راهم برو کنار و بعد یهو مکث کرد .
پدر ات: توی خونه که چه عرض کنم عمارت دختر کوچولوم نشسته بودیم که یهو شیشه ها شکست و در با ضربه ای محکم باز شد.
مادر ات: (جیغ)
یهو پسری جذاب و جوان با افرادِ مشکی پوش وارد خونه شدن!
تهیونگ با داد: خانم و آقای محترم یا همین الان همراه من میآیند و به وظیفه اتون عمل میکنید یا همین ساعات میشه آخرین لحظات زندگیتون.
پدر ات: چی ؟ چه وظیفه ای؟ شما کی هستید؟
مادر ات: (با داد و ترسیده) چی از جون ما میخواین؟
تهیونگ ( با صدای آروم و کاملا جدی و خشک و ترسناک) : مگه شما پزشک نیستید؟ پس باید هر لحظه آماده ی کمک باشید. الانم حرف اضافی نزنید سوار شید!
وقتی مادر و پدر ات سوار نشدن تهیونگ با داد گفت : گفتم سوار شید( داد)
و همون لحظه ات رسید
با داد و گریه : مامان ...بابا اینجا چیکار میکنید؟ کی اومدید کره؟ اینا کی هستن؟
و تهیونگ با تعجب نگاه میکرد!
و مادر ات گفت: اومدیم تو رو سوپرایز کنیم عزیزم خودمون سوپرایز شدیم.
ات : یعنی چی؟ چه سوپرایزی؟
و پدر ات گفت: باید همراهشون بریم ظاهرا به کمک احتیاج دارند.
و ات گفت: یعنی چی؟ چه کمکی؟ ( با داد و گریه و عصبی)
و تهیونگ با داد گفت: اَااه بسه دیگه انقدر حرف نزنید در ضمن این کارو واسه کمک نمیکنید واسه زنده موندنتون میکنید بجنبید راه بیوفتید.
ات با داد و گریه گفت: پدر و مادرمو کجا میبری مرتیکه؟
تهیونگ گفت: از سر راهم برو کنار و بعد یهو مکث کرد .
- ۳۱
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط