{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part=1

زمان : ۲سال پیش
مکان توی خیابون هوا بارانی
ویو ات
راستی یادم رفت بگم ات ۲۲ سالشه و تهیونگ ۲۴

تهیونگ : ات من ...من
ات : چیه تهیونگ بگو

همون لحظه حس کردم
لب های گرم تهیونگ روی لبم قرار گرفت و عمیق بوسید و گفت

تهیونگ : ات من دیگه نمیتونم ادامه بدم و باید جدا بشیم
ات: چی منظورت چیه؟؟
تهیونگ : من با خانوادام قراره از این کشور بریم و نمیتونیم با هم باشیم
ات: چرا میتونم
تهیونگ : نه ات گفتم نه

اولین قطره ی اشکم ریخت

ات : اما تهیونگ ...من
تهیونگ : ببخش ات خدافظ

اون شب من زیر بارون یک عالمه گریه کردم

زمان : حال
مکان : خونه

روی تختم نشسته بودم و داشتم به بیرون نگاه میکردم
که یک دفعه صدای در امد

ات : بیا تو
لینا : ات بیا پایین بریم شام
ات: تو برو من گرسنم نیست نمیام
لینا : باید بیای پدر میخواد یک چیز مهم بگه
ات :اه باش

با لینا رفتیم پایین و نشستیم سر میز

پدر : خب الان که همه دوره هم جمع شدیم میخوام یک چیز مهم بگم قراره هفته دیگه برای لینا خاستگار بیاد و ادم مهمی هست و همه باید حضور داشته باشن

ات : پدر من مسابقه ی تیم ملی دارم هفته ی دیگه نمیتونم بیام (راستی اینم یادم رفت بگم ات کلاس تیر اندازی میره )

پدر : ات من گفتم همه باید حضور داشته باش

لینا : پدر من الان بیشتر میخوام روی درسم تمرکز کنم نه ازدواج
پدر : لینا الان دیگه وقت ازدواجته مگه همش باید روی درست تمرکز کنی تو هروز ۱۰۰تا خاستگار دم دره بعد بازم میگی میخوام درس بخونم این دفعه دیگه نمیشه

همه ساکت شدن و پدر هم رفت توی اتاقش
مادر : ات پدر یکم فشار روش بود باید درکش کنی باشه؟

ات به سمت اتاقش میره

مادر : لینا دخترم الان دیگه وقت ازدواجت پدرت درست میگه
لینا : چشم مامان و به سمت اتاقش میره

هیونجین : مامان بنظرت پدر تند پیش نمیره
مادر: نه هیونجین پدرت صالحتون رو میخواد
همه رفتن و خوابیدن
_____________________
پارت یک چطور بود
امیدوارم خوشتون امده باشه و خیلی حمایت کنین 🎀 دوستون دارم
دیدگاه ها (۳)

خوشگلا چرا از رمانم حمایت نمیکنین😭┏━━━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━━━...

part=2

معرفی فکیشن

پارت اخر part=25

#ابنبات_تلخ PaRt:۲۰تهیونگ با داد: ی جای آروم تو این طویله پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط