[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³²
شب که شد، سالن غذاخوری عمارت جئون رسماً تبدیل به انبار باروت شده بود!
میزِ بزرگِ چوبی پر از غذاهای مجلل بود. جینوو بالادست نشست، عمه بومی و سوهوی یک طرف، هانی و آینا طرف دیگه. نینا و تهیونگ هم کنار هم نشسته بودن. با دعوت جینوو امشب تهیونک هم شام حضور داشت.
تمام اعضای خانواده منتظر بودن جونکوک مثل همیشه دیر بیاد یا اصلاً سر میز نیاد، اما جونکوک با پی آهن مشکی که آستین عاشق رو تا آرنج تا زده بود و بازو هاشو به نمایش گذاشته بود، خیلی آرام و باوقار اومد، صندلیِ میز رو کشید و دقیقاً روبهروی آلیس نشست.
سوهوی با دیدن جونکوک چشمهاش برق زد، سریع لبخند زدی و گفت:
«جونکوک! باورم میشه امشب اومدی سر میز؟ همیشه میگفتی حوصلهی شامِ خانوادگی نداری!»
آلیس که یک کراپِ نازکِ پینترستی به رنگ سبزِ نعنایی با یک دامن کوتاه مشکی پوشیده بود، با شنیدن صدای سوهوی، آروم قاشقش رو چرخوند توی سوپ. بدون اینکه سرش رو بیاره بالا، با لحنِ کاملاً ریلکس و شیطونش گفت:
«خب سوهویخانم... وقتی آقای یخمکک ببینه امپراتوریش دستِ یه آدمِ باهوش افتاده، اشتهاش باز میشه تا بیاد ببینه چه خبره!»
جونکوک که تازه فنجونِ آبش رو رو لبهاش گذاشته بود، دستش توی هوا مکث کرد. نگاهِ مشکی و نفوذناپذیرش از بالای لیوان قفل شد روی چشمهای خاکستریِ آلیس. لیوان رو آروم گذاشت روی میز، تکیه داد به پشتیِ صندلی، ابرویی بالا انداخت و با همون صدای بم و خشدارش گفت:
«آدمِ باهوش؟ فکر کنم منظورت همون بچهایه که ظهر تو بغلم خودشو مچاله کرده بود و نزدیک بود توی سالنِ تیراندازی از صدای اسلحه سکته کنه، نه؟»
تق!
چنگال از دست سوهوی افتاد توی بشقاب. عمه بومی دهنش باز موند و هانی جوری شوکه شد که تکه گوشت توی گلوش گیر کرد! هیچکس توی این عمارت جرات نداشت جلوی جینوو با جونکوک اینطوری صحبت کنه، چه برسه به اینکه جونکوک خودش سرِ صحبت و کلکل رو باز کنه!
آلیس چونهاش رو داد بالا، چشمهای خاکستریش برق زد. با یه پوزخند لجبازانه و پرجرات زل زد توی چشمهای جونکوک:
«سکته؟ من فقط دلم برای گوشهای نازنینم سوخت که مجبور بودن صدای خشختاش و بیعرضگیِ تیراندازیِ یکی رو تحمل کنن! وگرنه اگه من ماشه رو بکشم، جنازهت رو باید با خاکانداز جمع کنن آقای یخمکک!»
تهیونگ که اونطرفتر کنار نینا نشسته بود، لقمه توی دهنش گیر کرد! سریع لیوان آب رو سر کشید تا خفه نشه. خم شد سمت گوش نینا و با صدای خفهشده زیر لب زمزمه کرد:
«پشمام نینا! نگاه کن... داداشت رسماً داره لبخند میزنه! این دختره رسماً چه بلایی سرش آورده؟ جونکوک کسی رو با یه نگاه نصف میکرد، حالا نشسته داره با زبونِ درازِ آلیس لذت میبره!»
نینا خندهی شیطونی کرد، زانو زانو خودش رو کشید نزدیک تهیونگ و آروم زمزمه کرد:
«من که بهت گفتم! آلیس تنها کسیه که میتونه این مجسمه یخی رو ذوب کنه. ندیدی دیشب توی آشپزخونه چطوری شکلاتهاش رو کش رفت؟ جونکوک حتی یک کلمه هم بهش نگفت!»
تهیونگ چشمهاش گرد شد: «جدی؟! جونکوک بر سرِ شکلاتهاش آدم میکشه! پشمام... این دو تا رسماً رد دادن!»
توی همین حین، جینوو با دستمال دور لبش رو پاک کرد، نگاهی به جونکوک و آلیس انداخت و پوزخند مرموزی زد.
سوهوی که دیگه حسابی حرصش درآمده بود، با عصبانیت گفت:
«جونکوک! چرا میگذاری این دخترهی بیادب بهت بگه یخمکک؟! اصلاً معلوم هست این چی میگه؟!»
جونکوک حتی سرش رو سمت سوهوی نچرخوند. تمام حواس و نگاهِ تیرهاش قفل شده بود روی آلیس. تکیه داد جلوتر، دستهای تتوشدهاش رو روی میز قلاب کرد، زل زد به چشمان خاکستری آلیس و با یه پوزخند خطرناک و رو اعصاب زمزمه کرد:
«امشب خیلی زبونت دراز شده بچه... فکر کنم لازمه توی اتاق یادآوری کنم که کی اینجا رئیسه.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، یه توتفرنگی از ظرف وسط میز برداشت، گاز زد، زل زد توی چشمهای جونکوک و با پوزخند گفت:
«منتظرم آقای رئیس... ببینم بلدی عمل کنی یا فقط زبونی!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³²
شب که شد، سالن غذاخوری عمارت جئون رسماً تبدیل به انبار باروت شده بود!
میزِ بزرگِ چوبی پر از غذاهای مجلل بود. جینوو بالادست نشست، عمه بومی و سوهوی یک طرف، هانی و آینا طرف دیگه. نینا و تهیونگ هم کنار هم نشسته بودن. با دعوت جینوو امشب تهیونک هم شام حضور داشت.
تمام اعضای خانواده منتظر بودن جونکوک مثل همیشه دیر بیاد یا اصلاً سر میز نیاد، اما جونکوک با پی آهن مشکی که آستین عاشق رو تا آرنج تا زده بود و بازو هاشو به نمایش گذاشته بود، خیلی آرام و باوقار اومد، صندلیِ میز رو کشید و دقیقاً روبهروی آلیس نشست.
سوهوی با دیدن جونکوک چشمهاش برق زد، سریع لبخند زدی و گفت:
«جونکوک! باورم میشه امشب اومدی سر میز؟ همیشه میگفتی حوصلهی شامِ خانوادگی نداری!»
آلیس که یک کراپِ نازکِ پینترستی به رنگ سبزِ نعنایی با یک دامن کوتاه مشکی پوشیده بود، با شنیدن صدای سوهوی، آروم قاشقش رو چرخوند توی سوپ. بدون اینکه سرش رو بیاره بالا، با لحنِ کاملاً ریلکس و شیطونش گفت:
«خب سوهویخانم... وقتی آقای یخمکک ببینه امپراتوریش دستِ یه آدمِ باهوش افتاده، اشتهاش باز میشه تا بیاد ببینه چه خبره!»
جونکوک که تازه فنجونِ آبش رو رو لبهاش گذاشته بود، دستش توی هوا مکث کرد. نگاهِ مشکی و نفوذناپذیرش از بالای لیوان قفل شد روی چشمهای خاکستریِ آلیس. لیوان رو آروم گذاشت روی میز، تکیه داد به پشتیِ صندلی، ابرویی بالا انداخت و با همون صدای بم و خشدارش گفت:
«آدمِ باهوش؟ فکر کنم منظورت همون بچهایه که ظهر تو بغلم خودشو مچاله کرده بود و نزدیک بود توی سالنِ تیراندازی از صدای اسلحه سکته کنه، نه؟»
تق!
چنگال از دست سوهوی افتاد توی بشقاب. عمه بومی دهنش باز موند و هانی جوری شوکه شد که تکه گوشت توی گلوش گیر کرد! هیچکس توی این عمارت جرات نداشت جلوی جینوو با جونکوک اینطوری صحبت کنه، چه برسه به اینکه جونکوک خودش سرِ صحبت و کلکل رو باز کنه!
آلیس چونهاش رو داد بالا، چشمهای خاکستریش برق زد. با یه پوزخند لجبازانه و پرجرات زل زد توی چشمهای جونکوک:
«سکته؟ من فقط دلم برای گوشهای نازنینم سوخت که مجبور بودن صدای خشختاش و بیعرضگیِ تیراندازیِ یکی رو تحمل کنن! وگرنه اگه من ماشه رو بکشم، جنازهت رو باید با خاکانداز جمع کنن آقای یخمکک!»
تهیونگ که اونطرفتر کنار نینا نشسته بود، لقمه توی دهنش گیر کرد! سریع لیوان آب رو سر کشید تا خفه نشه. خم شد سمت گوش نینا و با صدای خفهشده زیر لب زمزمه کرد:
«پشمام نینا! نگاه کن... داداشت رسماً داره لبخند میزنه! این دختره رسماً چه بلایی سرش آورده؟ جونکوک کسی رو با یه نگاه نصف میکرد، حالا نشسته داره با زبونِ درازِ آلیس لذت میبره!»
نینا خندهی شیطونی کرد، زانو زانو خودش رو کشید نزدیک تهیونگ و آروم زمزمه کرد:
«من که بهت گفتم! آلیس تنها کسیه که میتونه این مجسمه یخی رو ذوب کنه. ندیدی دیشب توی آشپزخونه چطوری شکلاتهاش رو کش رفت؟ جونکوک حتی یک کلمه هم بهش نگفت!»
تهیونگ چشمهاش گرد شد: «جدی؟! جونکوک بر سرِ شکلاتهاش آدم میکشه! پشمام... این دو تا رسماً رد دادن!»
توی همین حین، جینوو با دستمال دور لبش رو پاک کرد، نگاهی به جونکوک و آلیس انداخت و پوزخند مرموزی زد.
سوهوی که دیگه حسابی حرصش درآمده بود، با عصبانیت گفت:
«جونکوک! چرا میگذاری این دخترهی بیادب بهت بگه یخمکک؟! اصلاً معلوم هست این چی میگه؟!»
جونکوک حتی سرش رو سمت سوهوی نچرخوند. تمام حواس و نگاهِ تیرهاش قفل شده بود روی آلیس. تکیه داد جلوتر، دستهای تتوشدهاش رو روی میز قلاب کرد، زل زد به چشمان خاکستری آلیس و با یه پوزخند خطرناک و رو اعصاب زمزمه کرد:
«امشب خیلی زبونت دراز شده بچه... فکر کنم لازمه توی اتاق یادآوری کنم که کی اینجا رئیسه.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، یه توتفرنگی از ظرف وسط میز برداشت، گاز زد، زل زد توی چشمهای جونکوک و با پوزخند گفت:
«منتظرم آقای رئیس... ببینم بلدی عمل کنی یا فقط زبونی!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۰k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط