[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁰
صدای تیر هنوز توی گوشهای آلیس زنگ میزد. ضربان قلبش اونقدر شدید بود که حس میکرد الانه که از سینهاش بزنه بیرون. دستهای ظریفش ناخودآگاه پارچهی پیراهن مشکیِ جونکوک رو محکمتتر چنگ زده بود و سرش رو فرو کرده بود توی سینهی عضلانی و داغش.
بوی تلخِ عطر جونکوک و گرمای بدنش برای چند ثانیه تنهای پناهِ آلیس وسط اون تاریکی و بوی باروت شد.
جونکوک توی همون حالت کاملاً بیحرکت ایستاده بود. دستِ چپش که دور کمرِ باریک و ظریف آلیس حلقه شده بود، ناخودآگاه کمی محکمتر شد تا مانعِ افتادنش بشه. جونکوک نگاهِ تیره و عمیقش رو دوخت به چهرهی ترسیدهی آلیس؛ چشمهای خاکستریِ آلیس محکم بسته شده بودن و مژههای بلندش میلرزیدن.
برا اولینبار، جونکوک توی چشمهاش هیچ اثر یا پوزخندی از شوخی و کلکل نداشت. دیدنِ ترسی که پشت این رفتارهای کلهشقانه و زبوندرازیهای آلیس قایم شده بود، یه حس عجیب و ناآشنا ته دلش بوجود آورد.
چند ثانیه توی سکوت گذشت. آلیس با حس کردنِ داغیِ سینهی جونکوک و صدای منظم و محکمِ قلبش، آروماروم به خودش اومد. یکدفعه متوجه شد کجاست و چطوری خودش رو پرت کرده توی آغوشِ پسرهی یخمکک!
چشمهای خاکستریش یکدفعه باز شد. رنگ از صورتش پرید و از خجالت و حرص سرخ شد. سریع خودش رو از سینه جونکوک کشید عقب و جونکوک رو محکم هل داد!
آلیس چند قدم عقب رفت، دستش رو کشید روی پیراهن و دامن کوتاهش تا صافشون کنه. نفسنفس میزد و با چشمان باریکشده و پر از حرص زل زد به جونکوک:
«تو... تو رسماً دیوونهای! چرا بدون خبر ماشه رو کشیدی؟! اصلاً کی به تو اجازه داد دستت رو بذاری دور کمرِ من؟!»
جونکوک اسلحه رو از روی میز برداشت، قفلِ ضامنش رو کشید و خیلی ریلکس گذاشتش روی میز فلزی. قد راست کرد، کت مشکیش رو از روی کاناپه چرمی برداشت و انداخت روی شانهاش.
با همون چهرهی سرد و نفوذناپذیرش، یک قدم اومد جلوتر، زل زد توی چشمهای خاکستریِ آلیس و با صدای بم و خشکش گفت:
«توی دنیایی که توش پا گذاشتی، هیچکس برای شلیک کردن ازت اجازه نمیگیره، بچه. اگه نمیخوای دفعه بعدی واقعاً تیر بخوری، باید یاد بگیری به جای جیغ زدن و قایم شدن توی بغل من، خودت ماشه رو بکشی.»
آلیس دندونهاش رو روی هم فشار داد. لجبازی و غرورش دوباره برگشت سر جاش. دو قدم رفت جلو، چونهاش رو داد بالا، زل زد توی صورتِ جونکوک و با حرص گفت:
«من توی بغلِ تو قایم نشدم! فقط سر و صدای اسلحه قراضهت رو اعصابم بود. دفعه بعدی خودم چنان ماشه رو میکشم که کلاهت بیفته، آقای کوه یخ!»
جونکوک پوزخندِ محوش دوباره برگشت گوشه لبش. نگاهی به دامن کوتاه و چهرهی عصبانیِ آلیس انداخت، چرخید سمت آسانسور و گفت:
«ببینیم و تعریف کنیم. حالا راه بیفت... جینوو منتظره.»
آلیس حرصی موهاش رو داد پشت گوشش، پشت سر جونکوک راه افتاد و زیر لب غرید: «پسرهی خودخواهِ رو اعصاب... نشونت میدم بچه گفتن یعنی چی!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁰
صدای تیر هنوز توی گوشهای آلیس زنگ میزد. ضربان قلبش اونقدر شدید بود که حس میکرد الانه که از سینهاش بزنه بیرون. دستهای ظریفش ناخودآگاه پارچهی پیراهن مشکیِ جونکوک رو محکمتتر چنگ زده بود و سرش رو فرو کرده بود توی سینهی عضلانی و داغش.
بوی تلخِ عطر جونکوک و گرمای بدنش برای چند ثانیه تنهای پناهِ آلیس وسط اون تاریکی و بوی باروت شد.
جونکوک توی همون حالت کاملاً بیحرکت ایستاده بود. دستِ چپش که دور کمرِ باریک و ظریف آلیس حلقه شده بود، ناخودآگاه کمی محکمتر شد تا مانعِ افتادنش بشه. جونکوک نگاهِ تیره و عمیقش رو دوخت به چهرهی ترسیدهی آلیس؛ چشمهای خاکستریِ آلیس محکم بسته شده بودن و مژههای بلندش میلرزیدن.
برا اولینبار، جونکوک توی چشمهاش هیچ اثر یا پوزخندی از شوخی و کلکل نداشت. دیدنِ ترسی که پشت این رفتارهای کلهشقانه و زبوندرازیهای آلیس قایم شده بود، یه حس عجیب و ناآشنا ته دلش بوجود آورد.
چند ثانیه توی سکوت گذشت. آلیس با حس کردنِ داغیِ سینهی جونکوک و صدای منظم و محکمِ قلبش، آروماروم به خودش اومد. یکدفعه متوجه شد کجاست و چطوری خودش رو پرت کرده توی آغوشِ پسرهی یخمکک!
چشمهای خاکستریش یکدفعه باز شد. رنگ از صورتش پرید و از خجالت و حرص سرخ شد. سریع خودش رو از سینه جونکوک کشید عقب و جونکوک رو محکم هل داد!
آلیس چند قدم عقب رفت، دستش رو کشید روی پیراهن و دامن کوتاهش تا صافشون کنه. نفسنفس میزد و با چشمان باریکشده و پر از حرص زل زد به جونکوک:
«تو... تو رسماً دیوونهای! چرا بدون خبر ماشه رو کشیدی؟! اصلاً کی به تو اجازه داد دستت رو بذاری دور کمرِ من؟!»
جونکوک اسلحه رو از روی میز برداشت، قفلِ ضامنش رو کشید و خیلی ریلکس گذاشتش روی میز فلزی. قد راست کرد، کت مشکیش رو از روی کاناپه چرمی برداشت و انداخت روی شانهاش.
با همون چهرهی سرد و نفوذناپذیرش، یک قدم اومد جلوتر، زل زد توی چشمهای خاکستریِ آلیس و با صدای بم و خشکش گفت:
«توی دنیایی که توش پا گذاشتی، هیچکس برای شلیک کردن ازت اجازه نمیگیره، بچه. اگه نمیخوای دفعه بعدی واقعاً تیر بخوری، باید یاد بگیری به جای جیغ زدن و قایم شدن توی بغل من، خودت ماشه رو بکشی.»
آلیس دندونهاش رو روی هم فشار داد. لجبازی و غرورش دوباره برگشت سر جاش. دو قدم رفت جلو، چونهاش رو داد بالا، زل زد توی صورتِ جونکوک و با حرص گفت:
«من توی بغلِ تو قایم نشدم! فقط سر و صدای اسلحه قراضهت رو اعصابم بود. دفعه بعدی خودم چنان ماشه رو میکشم که کلاهت بیفته، آقای کوه یخ!»
جونکوک پوزخندِ محوش دوباره برگشت گوشه لبش. نگاهی به دامن کوتاه و چهرهی عصبانیِ آلیس انداخت، چرخید سمت آسانسور و گفت:
«ببینیم و تعریف کنیم. حالا راه بیفت... جینوو منتظره.»
آلیس حرصی موهاش رو داد پشت گوشش، پشت سر جونکوک راه افتاد و زیر لب غرید: «پسرهی خودخواهِ رو اعصاب... نشونت میدم بچه گفتن یعنی چی!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۶۴۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط