من برای آنجا ساخته شده ام شاید شاید برای آن خانه ها
من برای آنجا ساخته شده ام؟ شاید... شاید برای آن خانه ها، شاید هم برای آن آب و هوا یا حتی برای آن لباس ها... روح من تسخیر شده است؟ شاید شده اما چه کسی میداند؟ هرچه... من میخواهم الآن به پرواز در بیایم نه بعدا.... . . .
چشماتو باز کن... تو اونجایی... هاه... نفس عمیق... خودش بود، همون جا، همون منطقه، همون زمان، همون لباس، همون... حس...
چشماشو باز کرد... هوای مرطوب به سرعت احساس شد. میشد نور گرفته ای که از پنجره و در ها وارد میشد رو دید. صدای بارون همه جا میومد. سریع نشست و با گیجی به دور و برش نگاه کرد. با عجله پاهاش و روی زمین گذاشت، آخ! ... به پایین نگاه کرد، پاهاش رو مستقیم روی جسم سفت و سخت چوب کوبیده بود، بیخیال. یه لحظه انگار چیزی فهمیده باشه دوباره به پایین نگاه کرد و چشماش به دمپایی های چوبی عجیب زیر پاهاش خیره شد و با یادآوری چیزی بدون لحظه ای فکر کردن سریع از روشون رد شد و با قدم های تند تند و بلندش به سمت در ها دوید. دستاش بالا اومدن و در های کشویی رو باز کردن... خدای من... با قدم اول کف پاهاش رو از روی پارکت گرم داخل اتاق به پارکت های سرد شده ی بیرون متصل کرد و ناخواسته قدم های بعدی پشت بندش ایجاد شدن... رفت لبه ی لبه ایستاد. منظره رو به روش؟ همون چیزی بود که میخواست... بارون تمام سبزه ها و گیاهان رو شسته بود، پس اون صدای زیبا برای این بود نه؟ صدای دونه دونه های بارون توی گوشاش می رقصیدن. مه کمی روی زمین نشسته بود لابد اون هم در حال تماشا بود... زانو هاش خم شدن و نشست روی سطح تخته ای زیرش... شاید نشستن نبود، زانو زده بود در برابر چیزی که چشماش می پرستید. حتی متوجه نشده بود موقع سفر لباساش به اون لباسای قدیمی ای که هانبوک نامیده شده بود، تغییر کردن. انگار توی اون لحظه غرق و قفل شده بود... میخوام تا ابد تا زمانی که جون دارم اینجا بمونم، اگر قراره برگردم ترجیح میدم همینجا توی این جهان بمیرم.... . . .
چشماتو باز کن... تو اونجایی... هاه... نفس عمیق... خودش بود، همون جا، همون منطقه، همون زمان، همون لباس، همون... حس...
چشماشو باز کرد... هوای مرطوب به سرعت احساس شد. میشد نور گرفته ای که از پنجره و در ها وارد میشد رو دید. صدای بارون همه جا میومد. سریع نشست و با گیجی به دور و برش نگاه کرد. با عجله پاهاش و روی زمین گذاشت، آخ! ... به پایین نگاه کرد، پاهاش رو مستقیم روی جسم سفت و سخت چوب کوبیده بود، بیخیال. یه لحظه انگار چیزی فهمیده باشه دوباره به پایین نگاه کرد و چشماش به دمپایی های چوبی عجیب زیر پاهاش خیره شد و با یادآوری چیزی بدون لحظه ای فکر کردن سریع از روشون رد شد و با قدم های تند تند و بلندش به سمت در ها دوید. دستاش بالا اومدن و در های کشویی رو باز کردن... خدای من... با قدم اول کف پاهاش رو از روی پارکت گرم داخل اتاق به پارکت های سرد شده ی بیرون متصل کرد و ناخواسته قدم های بعدی پشت بندش ایجاد شدن... رفت لبه ی لبه ایستاد. منظره رو به روش؟ همون چیزی بود که میخواست... بارون تمام سبزه ها و گیاهان رو شسته بود، پس اون صدای زیبا برای این بود نه؟ صدای دونه دونه های بارون توی گوشاش می رقصیدن. مه کمی روی زمین نشسته بود لابد اون هم در حال تماشا بود... زانو هاش خم شدن و نشست روی سطح تخته ای زیرش... شاید نشستن نبود، زانو زده بود در برابر چیزی که چشماش می پرستید. حتی متوجه نشده بود موقع سفر لباساش به اون لباسای قدیمی ای که هانبوک نامیده شده بود، تغییر کردن. انگار توی اون لحظه غرق و قفل شده بود... میخوام تا ابد تا زمانی که جون دارم اینجا بمونم، اگر قراره برگردم ترجیح میدم همینجا توی این جهان بمیرم.... . . .
- ۸.۶k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط