پارت
پارت7:
صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچیده دور شونه هاش، یه گوشه نشسته بود، دفترچه اش رو روی زانو گذاشته بود و با نور فانوس،
مشغول نوشتن بود.
لب هایش کمی خندون بودن، انگار داشت چیزی مینوشت که خودش هم بهش میخندید.
در چادر تکونی خورد.
قدم های سنگینی اومد جلو.
تئودر بود.
همون قدر جدی، همون قدر خاموش، با اون نگاه خاصی که همیشه بین فرمانده و مرد عادی بودن گیر کرده بود.
صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچیده دور شونه هاش، یه گوشه نشسته بود، دفترچه اش رو روی زانو گذاشته بود و با نور فانوس،
مشغول نوشتن بود.
لب هایش کمی خندون بودن، انگار داشت چیزی مینوشت که خودش هم بهش میخندید.
در چادر تکونی خورد.
قدم های سنگینی اومد جلو.
تئودر بود.
همون قدر جدی، همون قدر خاموش، با اون نگاه خاصی که همیشه بین فرمانده و مرد عادی بودن گیر کرده بود.
- ۶.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط