{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت7:
صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچیده دور شونه هاش، یه گوشه نشسته بود، دفترچه اش رو روی زانو گذاشته بود و با نور فانوس،
مشغول نوشتن بود.
لب هایش کمی خندون بودن، انگار داشت چیزی مینوشت که خودش هم بهش میخندید.
در چادر تکونی خورد.
قدم های سنگینی اومد جلو.


تئودر بود.
همون قدر جدی، همون قدر خاموش، با اون نگاه خاصی که همیشه بین فرمانده و مرد عادی بودن گیر کرده بود.
دیدگاه ها (۱)

پارت8بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد. ــ این همونیه ...

پارت ۱٠:ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد. +نه! اگه بخونی غر ...

پارت ششادامه دفترچه خاطراتاونجا بود. خودش. با لباس های خاکی ...

پارت پنچدفترچه خاطرات ورونیکا _۱۶ژوئندوستت دارم چنان با احت...

پارت14:دفترچه گمشده. چند هفته بعد از عملیات نجات گذشته بود. ...

Chapter:1Part:32ولی دیگه دیر شده بود. چون در باز شد. جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط