#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 5
به جونگکوک نگاه کردم
«تو این دختر رو میشناسی؟»
«نه»
«دروغ میگی!..»
چشمهایش سرد شد
«خیلی زود داری قضاوت میکنی..»
«و تو خیلی خوب بلدی چیز هایی رو پنهان کنی»
برای چند ثانیه هیچ کدوم حرف نزدیم
بعد صدای بلندی از انتهای راهرو اومد
صدای باز شدن یک در
هر سه مان به سمت صدا برگشتیم
یونگی آرام گفت:
«ما تنها نیستیم»
صدای قدم ها نزدیک تر شد..
جونگکوک فوراً به سمت من اومد و بازوم رو گرفت
«بیا»
«کجا؟»
«فقط بیا»
«دستم رو ول کن!»
اما قبل از اینکه بتوانم دستم را آزاد کنم صدای قدم ها درست پشت در اتاق متوقف شد
سکوت
جونگکوک من و یونگی را به سمت دیوار کشید
چند ثانیه بعد سایه ای از زیر در رد شد
یک نفر بیرون ایستاده بود
نفس نمی کشیدیم
سایه چند لحظه همان جا ماند
بعد آرام دور شد
صداها کم کم محو شدن
یونگی آهسته نفسش را بیرون داد
«رفت؟»
جونگکوک جواب نداد
به سمت در رفت و خیلی آرام آن را باز کرد
راهرو خالی بود
اما روی زمین چیزی افتاده بود
یک پاکت سفید
جونگکوک آن را برداشت
نگاهش روی نوشته ی روی پاکت ثابت ماند
من نزدیک شدم
روی پاکت نوشته شده بود:
برای لی اتیلدا..!
رنگ از صورت یونگی پرید
من به جونگکوک نگاه کردم
«این چیه؟»
جونگکوک پاکت را به من داد
دستم لرزید
پاکت را باز کردم
داخلش فقط یک تیکه کاغذ بود
روی آن نوشته شده بود::
.... 🦖⚧
میدونم دیر شد ولی سومین قشنگم شرایط نوشتن رو نداشت الان دیگه واستون گذاشتم بهبههه کیف کنید
چند ساعت دیگه پارت ۶ رو هم میزارم
𝗽𝗮𝗿𝘁 5
به جونگکوک نگاه کردم
«تو این دختر رو میشناسی؟»
«نه»
«دروغ میگی!..»
چشمهایش سرد شد
«خیلی زود داری قضاوت میکنی..»
«و تو خیلی خوب بلدی چیز هایی رو پنهان کنی»
برای چند ثانیه هیچ کدوم حرف نزدیم
بعد صدای بلندی از انتهای راهرو اومد
صدای باز شدن یک در
هر سه مان به سمت صدا برگشتیم
یونگی آرام گفت:
«ما تنها نیستیم»
صدای قدم ها نزدیک تر شد..
جونگکوک فوراً به سمت من اومد و بازوم رو گرفت
«بیا»
«کجا؟»
«فقط بیا»
«دستم رو ول کن!»
اما قبل از اینکه بتوانم دستم را آزاد کنم صدای قدم ها درست پشت در اتاق متوقف شد
سکوت
جونگکوک من و یونگی را به سمت دیوار کشید
چند ثانیه بعد سایه ای از زیر در رد شد
یک نفر بیرون ایستاده بود
نفس نمی کشیدیم
سایه چند لحظه همان جا ماند
بعد آرام دور شد
صداها کم کم محو شدن
یونگی آهسته نفسش را بیرون داد
«رفت؟»
جونگکوک جواب نداد
به سمت در رفت و خیلی آرام آن را باز کرد
راهرو خالی بود
اما روی زمین چیزی افتاده بود
یک پاکت سفید
جونگکوک آن را برداشت
نگاهش روی نوشته ی روی پاکت ثابت ماند
من نزدیک شدم
روی پاکت نوشته شده بود:
برای لی اتیلدا..!
رنگ از صورت یونگی پرید
من به جونگکوک نگاه کردم
«این چیه؟»
جونگکوک پاکت را به من داد
دستم لرزید
پاکت را باز کردم
داخلش فقط یک تیکه کاغذ بود
روی آن نوشته شده بود::
.... 🦖⚧
میدونم دیر شد ولی سومین قشنگم شرایط نوشتن رو نداشت الان دیگه واستون گذاشتم بهبههه کیف کنید
چند ساعت دیگه پارت ۶ رو هم میزارم
- ۶.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط