#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 6
«اگر میخواهی بدانی سونگ هو چه چیزی را دید به خانه ی قدیمی پشت مدرسه بیا»
پایین کاغذ، یک جمله ی دیگر نوشته شده بود
جمله ای که باعث شد تمام بدنم یخ کند
«مادرت آن شب آنجا بود»
نگاهم روی کلمات ثابت ماند
مادرم؟
جونگکوک آرام پرسید:
«چی نوشته؟»
کاغذ را پایین اوردم
برای چند ثانیه نتوانستم حرف بزنم
بعد به جونگکوک نگاه کردم
«من... فکر کنم باید برم اون خونه»
جونگکوک اخم کرد
«نه»
«چرا؟»
«چون اون خونه پنج ساله خالیه»
یونگی به آرامی گفت:
«و هیچ کس جرئت نمی کنه بعد از تاریک شدن هوا به اونجا بره»
به کاغذ نگاه کردم
بعد به راهروی تاریک
«پس یعنی دقیقا همون جاییه که باید بریم»
جونگکوک چند ثانیه به من خیره ماند
بعد آهسته گفت:
«تو واقعا نمی فهمی داری وارد چه چیزی میشی»
لبخند کوتاهی زدم
«نه»
کاغذ را در کیفم گذاشتم
«ولی تو میفهمی»
و برای اولین بار...
جونگکوک چیزی نگفت
فقط به من نگاه کرد
چون هر سه مان میدانستیم
از همان لحظهای که اسم سونگ هو را روی آن عکس دیدم، دیگر راه برگشتی وجود نداشت
خانه قدیمی
اتیلدا
هوا تاریک شده بود
خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشتم
وقتی از مدرسه بیرون اومدم اسمان کاملا سیاه بود و چراغ های محوطه یکی یکی روشن شده بودن
من کنار در خروجی ایستاده بودم
به پاکتی که داخل کیفم گذاشته بودم نگاه میکردم
به جملهای که هنوز از ذهنم بیرون نمیرفت
«مادرت آن شب آنجا بود»
صدای قدمهایی از پشت سرم آمد
برنگشتم
چون میدانستم چه کسی است
«فکر نمیکردم واقعاً بیای»
جونگکوک کنارم ایستاد
«منم فکر نمیکردم واقعا دنبالم بیای»
«دنبال تو نیومدم»
«پس چرا اینجایی؟»
چند لحظه سکوت کرد
«چون نمیخوام بری اون خونه»
به سمتش برگشتم
«پس چرا خودت اومدی؟»
جوابی نداد
چند ثانیه بعد، یونگی هم از ساختمان مدرسه بیرون اومد
دستانش را داخل جیب هایش فرو برده بود و با همان نگاه خسته اش به ما نگاه میکرد
«دعوا تموم شد؟»
«ما دعوا نمیکنیم»
یونگی نگاهی به من و بعد به جونگکوک انداخت
«آره، معلومه»
جونگکوک بی توجه به او گفت:
«بریم»
من ابر وهایم را بالا بردم
«کجا؟»
«خانه ی قدیمی»
قلبم برای لحظه ای تندتر زد
....🦖⚧
شرط داریم دیگههه
۴۰ لایک ۱۲ بازنشر
𝗽𝗮𝗿𝘁 6
«اگر میخواهی بدانی سونگ هو چه چیزی را دید به خانه ی قدیمی پشت مدرسه بیا»
پایین کاغذ، یک جمله ی دیگر نوشته شده بود
جمله ای که باعث شد تمام بدنم یخ کند
«مادرت آن شب آنجا بود»
نگاهم روی کلمات ثابت ماند
مادرم؟
جونگکوک آرام پرسید:
«چی نوشته؟»
کاغذ را پایین اوردم
برای چند ثانیه نتوانستم حرف بزنم
بعد به جونگکوک نگاه کردم
«من... فکر کنم باید برم اون خونه»
جونگکوک اخم کرد
«نه»
«چرا؟»
«چون اون خونه پنج ساله خالیه»
یونگی به آرامی گفت:
«و هیچ کس جرئت نمی کنه بعد از تاریک شدن هوا به اونجا بره»
به کاغذ نگاه کردم
بعد به راهروی تاریک
«پس یعنی دقیقا همون جاییه که باید بریم»
جونگکوک چند ثانیه به من خیره ماند
بعد آهسته گفت:
«تو واقعا نمی فهمی داری وارد چه چیزی میشی»
لبخند کوتاهی زدم
«نه»
کاغذ را در کیفم گذاشتم
«ولی تو میفهمی»
و برای اولین بار...
جونگکوک چیزی نگفت
فقط به من نگاه کرد
چون هر سه مان میدانستیم
از همان لحظهای که اسم سونگ هو را روی آن عکس دیدم، دیگر راه برگشتی وجود نداشت
خانه قدیمی
اتیلدا
هوا تاریک شده بود
خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشتم
وقتی از مدرسه بیرون اومدم اسمان کاملا سیاه بود و چراغ های محوطه یکی یکی روشن شده بودن
من کنار در خروجی ایستاده بودم
به پاکتی که داخل کیفم گذاشته بودم نگاه میکردم
به جملهای که هنوز از ذهنم بیرون نمیرفت
«مادرت آن شب آنجا بود»
صدای قدمهایی از پشت سرم آمد
برنگشتم
چون میدانستم چه کسی است
«فکر نمیکردم واقعاً بیای»
جونگکوک کنارم ایستاد
«منم فکر نمیکردم واقعا دنبالم بیای»
«دنبال تو نیومدم»
«پس چرا اینجایی؟»
چند لحظه سکوت کرد
«چون نمیخوام بری اون خونه»
به سمتش برگشتم
«پس چرا خودت اومدی؟»
جوابی نداد
چند ثانیه بعد، یونگی هم از ساختمان مدرسه بیرون اومد
دستانش را داخل جیب هایش فرو برده بود و با همان نگاه خسته اش به ما نگاه میکرد
«دعوا تموم شد؟»
«ما دعوا نمیکنیم»
یونگی نگاهی به من و بعد به جونگکوک انداخت
«آره، معلومه»
جونگکوک بی توجه به او گفت:
«بریم»
من ابر وهایم را بالا بردم
«کجا؟»
«خانه ی قدیمی»
قلبم برای لحظه ای تندتر زد
....🦖⚧
شرط داریم دیگههه
۴۰ لایک ۱۲ بازنشر
- ۳.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط