ادامه قسمت
ادامه قسمت ۹
آیزاوا گفت:
«تمرین تموم شد. برید استراحت کنید. فردا ادامه میدیم.»
همه پخش شدن.
ولی من همونجا موندم.
به زمین نگاه میکردم.
نه از خستگی.
از فکر.
جیرو آروم بلند شد، اومد سمتم.
صداش هنوز لرزش داشت.
جیرو: نورا...
یه مکث.
_تو همیشه اینجوری بودی؟
بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:
_نه.قبلاً...بیخیال ....
جیرو چیزی نگفت.
فقط ایستاد.
کنارم.
نه از روی دوستی.
از روی فهم.
رفتم سمت خوابگاه.
راهروها تاریک بودن.
صدای قدمهام توی سکوت میپیچید.
در اتاقمو باز کردم، رفتم داخل.
روی تخت نشستم.
دستمو گذاشتم روی قلبم.
نه از درد.
از یادآوری.
یه عکس قدیمی از کیفم درآوردم.
یه دختر با موهای مشکی.
لبخند زده بود.
لبخندی که دیگه وجود نداشت.
_نورا...
صدای باکوگو بود.
پشت در.
بلند نشدم. داد زدم
_اگه اومدی برای عذرخواهی، دیر شده.
اگه اومدی برای مبارزه، فردا هست.
اگه اومدی برای فهمیدن... هه،فقط گمشو
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای قدمهاش دور شد.
پوزخند زدم.
نه از پیروزی.
از اینکه هنوز نمیفهمه،هیچ بخششی در کار نیست
┃ ✍︎ Written by melika┃
آیزاوا گفت:
«تمرین تموم شد. برید استراحت کنید. فردا ادامه میدیم.»
همه پخش شدن.
ولی من همونجا موندم.
به زمین نگاه میکردم.
نه از خستگی.
از فکر.
جیرو آروم بلند شد، اومد سمتم.
صداش هنوز لرزش داشت.
جیرو: نورا...
یه مکث.
_تو همیشه اینجوری بودی؟
بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:
_نه.قبلاً...بیخیال ....
جیرو چیزی نگفت.
فقط ایستاد.
کنارم.
نه از روی دوستی.
از روی فهم.
رفتم سمت خوابگاه.
راهروها تاریک بودن.
صدای قدمهام توی سکوت میپیچید.
در اتاقمو باز کردم، رفتم داخل.
روی تخت نشستم.
دستمو گذاشتم روی قلبم.
نه از درد.
از یادآوری.
یه عکس قدیمی از کیفم درآوردم.
یه دختر با موهای مشکی.
لبخند زده بود.
لبخندی که دیگه وجود نداشت.
_نورا...
صدای باکوگو بود.
پشت در.
بلند نشدم. داد زدم
_اگه اومدی برای عذرخواهی، دیر شده.
اگه اومدی برای مبارزه، فردا هست.
اگه اومدی برای فهمیدن... هه،فقط گمشو
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای قدمهاش دور شد.
پوزخند زدم.
نه از پیروزی.
از اینکه هنوز نمیفهمه،هیچ بخششی در کار نیست
┃ ✍︎ Written by melika┃
- ۲.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط