وحشی
وحشی
پارت 13
+۱۸
دوباره ماشینو روشن کرد وراه افتادن
تهیونگ: ولی من جدی بودم اون حرفمو
ات: خب بیا بکن(خنده)
تهیونگ: دختر شوخی ندارما
ات: فکر کردی من شوخی دارم(خنده)
تهیونگ: اع بزار برسیم برات دارم
ات: باشه(خنده)
پرش به به ظهر:
ویو ات:
ساعت 1 ظهر بود که برای ناهار یجا وایستادیم
همه پیاده شدیم رفتیم داخل رستوران میز 6 نزه بود همون اول من برای هان یه صندلی کودک اوردم که زن عمو تهیونگ هان رو بزاره رو اون صندلی تا راحت غذا بخوره
زن عمو تهیونگ: مرسی دخترم
ات: خواهش میکنم
و بعدش میخواستم برم کنار تهیونگ بشینم که دیدم جی یه اون نشسته هیچی نگفتم و رفتم سمت دیگه تهیونگ نشستم کنارش نبودم اما بازم نزدیک بودم کم کم تهیونگ صندلیشو کشید سمت من
ویو تهیونگ:
ات خیلی مهربون برای هان صندلی کودک اورد که زن عمو راحت غذاشو بخوره میخواست بیاد کنار من بشینه که جی یه اون زودتر از اون نشست یه نگاه از روی عصبانیت به جی یه اون انداختم به خودش نیاورد
ات اومد این سمتم نشست ککم صندلیمو کشیدم سمت ات فهمیدم ناراحت شده دستشو گرفتم ات داشت سعی میکرد گریه نکنه
عمو تهیونگ: خب دیگه چخبر تهیونگ
تهیونگ: خبرا پیش شماست
ات: من برم دستامو بورم میام
عمو تهیونگ: برو دخترم.... تهیونگ همچین دختر خوبی از کجا گیر اوردی (اروم)
تهیونگ: ات خوبی.. دیگه عمو جان قسمتم بوده
ات: خوبم الان میام
به خاطر اینکه عموم داره باهام حرف میزنه نمیتونم با ات برم جی یه اون خودشو چسبونده بود به من دستمو گرفته که پاشدم عمو جان من برم ببینم چرا ات دیر کرد...
عمو تهیونگ: برو پسرم
ویو ات: از سر میز بلند شدم رفتم دستشویی جلو دهنمو گرفتم و فقط اشک ریختم یکم بعد من یه پسری اومد داخل که صورتش پوشیده بود و لباس مشکی تنش بود یه چاقو هم دستش بود
....... چرا داری گریه میکنی
ات: هان خیلی.... هق ضایعی خودتو.... هق نشناسم صداتو میشناسم.. هق هق (گریه)
هان: ایحییی حالا چرا گریه میکنی
ات: اومدی..... هق منو بکشی... میدونم بیا بکش هق هق
هان: عامممم نه......... اره براچی رفتی با مردی که یه دختر دیگه رو دوست داره من که عاشقتم......
ویو هان:
یهو صدای ات رفت بالا بلند گریه میکرد که رفتم جلو دهنشو گرفتمصورتمو نزدیک لباش کردم
ویو ات:
بعد از حرف هان صدام رفت بالا که اومد دستشو گذاشت رو دهنم و با دست دیگه دستمو گرفت بالا و به دیوار چسبوندم و صورتشو نزدیک لبام کرد با تعجب بهش نگاه کردم
هان: هیشششش کوچولو الان کاری میکنم اروم بشی
(یه توضیح بدم اینا تو دستشویی نیستن اون قسمتین که معمولا بین راه ها اینجوری یه راهش به نمازخونه میخوره یه راهش به دست شوییاونجان داخل دستشویی نیستن)
ات: ـــــــــــــ.(جلو دهنشو گرفته اما یچیزی گفت)
هان: دیگه مال منی
ویو هان: می خواستم لبامو بزارم رو لباش که به سمت یه صدا برگشتم
تهیونگ: اتتتتت (عصبانی)
باز بگین کوتاه😂😂😂چه کردم دمم گرم😂😂😂
پارت 13
+۱۸
دوباره ماشینو روشن کرد وراه افتادن
تهیونگ: ولی من جدی بودم اون حرفمو
ات: خب بیا بکن(خنده)
تهیونگ: دختر شوخی ندارما
ات: فکر کردی من شوخی دارم(خنده)
تهیونگ: اع بزار برسیم برات دارم
ات: باشه(خنده)
پرش به به ظهر:
ویو ات:
ساعت 1 ظهر بود که برای ناهار یجا وایستادیم
همه پیاده شدیم رفتیم داخل رستوران میز 6 نزه بود همون اول من برای هان یه صندلی کودک اوردم که زن عمو تهیونگ هان رو بزاره رو اون صندلی تا راحت غذا بخوره
زن عمو تهیونگ: مرسی دخترم
ات: خواهش میکنم
و بعدش میخواستم برم کنار تهیونگ بشینم که دیدم جی یه اون نشسته هیچی نگفتم و رفتم سمت دیگه تهیونگ نشستم کنارش نبودم اما بازم نزدیک بودم کم کم تهیونگ صندلیشو کشید سمت من
ویو تهیونگ:
ات خیلی مهربون برای هان صندلی کودک اورد که زن عمو راحت غذاشو بخوره میخواست بیاد کنار من بشینه که جی یه اون زودتر از اون نشست یه نگاه از روی عصبانیت به جی یه اون انداختم به خودش نیاورد
ات اومد این سمتم نشست ککم صندلیمو کشیدم سمت ات فهمیدم ناراحت شده دستشو گرفتم ات داشت سعی میکرد گریه نکنه
عمو تهیونگ: خب دیگه چخبر تهیونگ
تهیونگ: خبرا پیش شماست
ات: من برم دستامو بورم میام
عمو تهیونگ: برو دخترم.... تهیونگ همچین دختر خوبی از کجا گیر اوردی (اروم)
تهیونگ: ات خوبی.. دیگه عمو جان قسمتم بوده
ات: خوبم الان میام
به خاطر اینکه عموم داره باهام حرف میزنه نمیتونم با ات برم جی یه اون خودشو چسبونده بود به من دستمو گرفته که پاشدم عمو جان من برم ببینم چرا ات دیر کرد...
عمو تهیونگ: برو پسرم
ویو ات: از سر میز بلند شدم رفتم دستشویی جلو دهنمو گرفتم و فقط اشک ریختم یکم بعد من یه پسری اومد داخل که صورتش پوشیده بود و لباس مشکی تنش بود یه چاقو هم دستش بود
....... چرا داری گریه میکنی
ات: هان خیلی.... هق ضایعی خودتو.... هق نشناسم صداتو میشناسم.. هق هق (گریه)
هان: ایحییی حالا چرا گریه میکنی
ات: اومدی..... هق منو بکشی... میدونم بیا بکش هق هق
هان: عامممم نه......... اره براچی رفتی با مردی که یه دختر دیگه رو دوست داره من که عاشقتم......
ویو هان:
یهو صدای ات رفت بالا بلند گریه میکرد که رفتم جلو دهنشو گرفتمصورتمو نزدیک لباش کردم
ویو ات:
بعد از حرف هان صدام رفت بالا که اومد دستشو گذاشت رو دهنم و با دست دیگه دستمو گرفت بالا و به دیوار چسبوندم و صورتشو نزدیک لبام کرد با تعجب بهش نگاه کردم
هان: هیشششش کوچولو الان کاری میکنم اروم بشی
(یه توضیح بدم اینا تو دستشویی نیستن اون قسمتین که معمولا بین راه ها اینجوری یه راهش به نمازخونه میخوره یه راهش به دست شوییاونجان داخل دستشویی نیستن)
ات: ـــــــــــــ.(جلو دهنشو گرفته اما یچیزی گفت)
هان: دیگه مال منی
ویو هان: می خواستم لبامو بزارم رو لباش که به سمت یه صدا برگشتم
تهیونگ: اتتتتت (عصبانی)
باز بگین کوتاه😂😂😂چه کردم دمم گرم😂😂😂
- ۵۳.۶k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط