سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
اتاق ساکت شد.
فقط صدای نفسهای ناروتو میآمد.
سوناده ادامه داد:
— «و بعد...
روزی مادارا عاشق مردی انسان شد.
اسمش... **هاشیراما** بود.»
ناروتو انگار ناخودآگاه کمی در تخت جابهجا شد.
اسمِ هاشیراما، در سکوت اتاق، مثل یک جرقهی طلایی افتاد.
سوناده با نرمی گفت:
— «هاشیراما...
مردی با موهای قهوهای.
وقتی نور آفتاب میخورد به موهاش، رنگِ خورشیدی میگرفت.
پوستِ گندمی و آرامشبخشش...
طوری بود که حتی نگاهکردن بهش، حسِ آرامش میداد.
کسی که با زیباییاش تعجبی نداشت اگر پادشاه دنیا میگفت عاشق او شده.»
ناروتو، هرچند درگیر درد بود، اما نتوانست جلوی درخششِ مختصرِ نگاهش را بگیرد.
عشقِ یک خونآشام و یک انسان...
چقدر آشنا، چقدر دور، چقدر ممنوع.
سوناده گفت:
— «مادارا آنقدر مجذوب هاشیراما شد که موجودات از این عشق، به عنوان خالصترین عشقِ تمامِ جهان هستی یاد میکردن.
و هاشیراما هم عاشقِ دراون بود.»
صدای سوناده کمی آهستهتر شد؛
انگار داشت به آتشی نزدیک میشد که هنوز گرمایش را حفظ کرده بود، اما خاکسترش زیر پای تاریخ مانده بود.
— «مادارا و هاشیراما با هم ازدواج کردن.
یک انسان...
با یک خونآشام.
در اون زمان چیزی عادی بود... موجودات زیادی باهم زندگی میکردن حتا اگر هردو مرد یا زن بودن.
و برای سالها، زندگی خوبی داشتن.
آرام.
سخت.
اما واقعی.»
چشمان ناروتو کمی تنگ شد.
حس میکرد داستان از اینجا قرار است به جایی برود که خوب نیست.
همیشه همینطور بود.
عشق در افسانهها معمولاً تا لحظهی خطر، زیباست.
بعد... همهچیز با یک نفس میشکند.
سوناده انگشتانش را به هم قفل کرد.
— «مادارا از خونِ هاشیراما، به عنوان ارزشمندترین داراییِ خودش یاد میکرد...
حتی بیشتر از صلحی که برپا کرده بود.
بله...
اونا اونقدر عاشق بودن که غیرقابلِ وصف بود.»
بعد، گویی برای اینکه ناروتو عمقِ این عشق را بفهمد، با لحنی شبیه شعر ادامه داد:
— «هیچ انسانی نمیتونست تکنولوژیای خلق کنه تا به اندازهی این عشق مورد نیاز باشه.
هیچ خونآشامی نمیتونست قدرتی کسب کنه تا با این عشق بجنگه.
هیچ گرگینهای نمیتونست وحشیگریای داشته باشه که به این عشق آسیب بزنه.
هیچ اژدهایی نمیتونست به اندازهی این عشق پرواز کنه.
هیچ افسونگری نمیتونست افسونی بسازه تا کسانی رو اینجوری عاشق کنه.
هیچ جادوگری نمیتونست با رشوهی عشق، کسی رو اینقدر فریب بده.
هیچ پریدریاییای نمیتونست در عمقِ این عشق شنا کنه.
هیچ الفی نمیتونست ابزاری بسازه که به این عشق کمک کنه...
**عشق، از هر قدرتی بیشتر بود.**»
ناروتو آرام نفس کشید.
این جمله در قلبش نشست.
از هر قدرتی بیشتر بود.
او نمیدانست چرا، اما این جمله انگار هم زیبا بود و هم دردناک.
سوناده اما ناگهان سکوت کرد.
همانطور که انتظار میرفت، زیباییِ افسانه فقط برای این بود که تیغِ سقوط، عمیقتر فرو برود.
او آهی کشید و گفت:
— «اما...
عشق بین این دو نفر، اونقدری هم که تصور میشد امن نبود.
برای جهان کافی نبود...
و همین، باعثِ خطر شد.»
ناروتو بیاختیار گفت:
— «خطر... از طرف کی؟»
سوناده نگاهش را آهسته بلند کرد.
گویی اسمِ بعدی، سنگی بود که باید با احترام بر زبان میآمد.
— «از طرفِ یک گرگینه.
اسمش... **کایروس** بود.»
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
اتاق ساکت شد.
فقط صدای نفسهای ناروتو میآمد.
سوناده ادامه داد:
— «و بعد...
روزی مادارا عاشق مردی انسان شد.
اسمش... **هاشیراما** بود.»
ناروتو انگار ناخودآگاه کمی در تخت جابهجا شد.
اسمِ هاشیراما، در سکوت اتاق، مثل یک جرقهی طلایی افتاد.
سوناده با نرمی گفت:
— «هاشیراما...
مردی با موهای قهوهای.
وقتی نور آفتاب میخورد به موهاش، رنگِ خورشیدی میگرفت.
پوستِ گندمی و آرامشبخشش...
طوری بود که حتی نگاهکردن بهش، حسِ آرامش میداد.
کسی که با زیباییاش تعجبی نداشت اگر پادشاه دنیا میگفت عاشق او شده.»
ناروتو، هرچند درگیر درد بود، اما نتوانست جلوی درخششِ مختصرِ نگاهش را بگیرد.
عشقِ یک خونآشام و یک انسان...
چقدر آشنا، چقدر دور، چقدر ممنوع.
سوناده گفت:
— «مادارا آنقدر مجذوب هاشیراما شد که موجودات از این عشق، به عنوان خالصترین عشقِ تمامِ جهان هستی یاد میکردن.
و هاشیراما هم عاشقِ دراون بود.»
صدای سوناده کمی آهستهتر شد؛
انگار داشت به آتشی نزدیک میشد که هنوز گرمایش را حفظ کرده بود، اما خاکسترش زیر پای تاریخ مانده بود.
— «مادارا و هاشیراما با هم ازدواج کردن.
یک انسان...
با یک خونآشام.
در اون زمان چیزی عادی بود... موجودات زیادی باهم زندگی میکردن حتا اگر هردو مرد یا زن بودن.
و برای سالها، زندگی خوبی داشتن.
آرام.
سخت.
اما واقعی.»
چشمان ناروتو کمی تنگ شد.
حس میکرد داستان از اینجا قرار است به جایی برود که خوب نیست.
همیشه همینطور بود.
عشق در افسانهها معمولاً تا لحظهی خطر، زیباست.
بعد... همهچیز با یک نفس میشکند.
سوناده انگشتانش را به هم قفل کرد.
— «مادارا از خونِ هاشیراما، به عنوان ارزشمندترین داراییِ خودش یاد میکرد...
حتی بیشتر از صلحی که برپا کرده بود.
بله...
اونا اونقدر عاشق بودن که غیرقابلِ وصف بود.»
بعد، گویی برای اینکه ناروتو عمقِ این عشق را بفهمد، با لحنی شبیه شعر ادامه داد:
— «هیچ انسانی نمیتونست تکنولوژیای خلق کنه تا به اندازهی این عشق مورد نیاز باشه.
هیچ خونآشامی نمیتونست قدرتی کسب کنه تا با این عشق بجنگه.
هیچ گرگینهای نمیتونست وحشیگریای داشته باشه که به این عشق آسیب بزنه.
هیچ اژدهایی نمیتونست به اندازهی این عشق پرواز کنه.
هیچ افسونگری نمیتونست افسونی بسازه تا کسانی رو اینجوری عاشق کنه.
هیچ جادوگری نمیتونست با رشوهی عشق، کسی رو اینقدر فریب بده.
هیچ پریدریاییای نمیتونست در عمقِ این عشق شنا کنه.
هیچ الفی نمیتونست ابزاری بسازه که به این عشق کمک کنه...
**عشق، از هر قدرتی بیشتر بود.**»
ناروتو آرام نفس کشید.
این جمله در قلبش نشست.
از هر قدرتی بیشتر بود.
او نمیدانست چرا، اما این جمله انگار هم زیبا بود و هم دردناک.
سوناده اما ناگهان سکوت کرد.
همانطور که انتظار میرفت، زیباییِ افسانه فقط برای این بود که تیغِ سقوط، عمیقتر فرو برود.
او آهی کشید و گفت:
— «اما...
عشق بین این دو نفر، اونقدری هم که تصور میشد امن نبود.
برای جهان کافی نبود...
و همین، باعثِ خطر شد.»
ناروتو بیاختیار گفت:
— «خطر... از طرف کی؟»
سوناده نگاهش را آهسته بلند کرد.
گویی اسمِ بعدی، سنگی بود که باید با احترام بر زبان میآمد.
— «از طرفِ یک گرگینه.
اسمش... **کایروس** بود.»
- ۱.۵k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط