سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
این کلمه را آهسته ادا کرد.
صلح.
اما نه بهعنوان یک آرزو...
بلکه بهعنوان یک گنج.
چیزی که باید برایش جنگید،
چیزی که اگر از دست برود، هیچ طلسمی آن را برنمیگرداند.
سوناده گفت:
— «صلح در جهان، ارزشمندترین داراییای بود که وجود داشت.
انسانها، خونآشامها، گرگینهها، اژدهایان، افسونگران، جادوگران، پریدریاییها و الفها...
همگی در کنار هم زندگی میکردند.
روزگار خوبی بود.
خورشید و ماه هم وظیفهی برقراری تعادل رو در جهان داشتن.
هر روز خورشید میدرخشید،
و هر شب ماه...
تعادل وجود داشت.
و همه شاد بودن.»
لبخندِ محوی، تلخ و دور، روی لبهای سوناده نشست.
از همان لبخندهایی که آدم را به یادِ چیزی گمشده میاندازند.
— «با اینکه خطر وجود داشت...
و چرخهی طبیعت همچنان ترسناک بود...
همه با قدرتِ صلح تونسته بودن یکدیگر رو شاد نگه دارن.
حتی با غم.
حتی با ترس.
حتی با مرگ.»
ناروتو آهسته پرسید:
— «پس... چی شد؟»
سوناده نگاهش را به او دوخت.
چشمهایش جدیتر از همیشه شدند.
— «اونجا...
جایی بود که **دِراوِن** به قدرت رسید.»
ناروتو با دقت گوش داد.
— «مادارا... پادشاهِ اون زمان بود.
یک خونآشامِ مرد.
مردی که نیروی صلح رو توی جهان برقرار کرده بود.
حکومتی با شرافت داشت...
نه از اون شرافتهای نمایشیِ توی افسانهها...
از شرافتِ واقعی.
از اون شرافتی که وقتی مردمی به تو نیاز دارن، کنارشون وایستی.
از اون شرافتی که وقتی همه میترسن، تو میمونی.»
سوناده مکثی کرد، بعد با لحنی نرمتر افزود:
— «اون خونآشامی شریف بود.
همیشه شنوای نیازهای مردمانش.
موهایی بلند به سیاهی شب...
و چشمانی به رنگِ خون.
زیباییای که در تاریکی شب، چند برابر میشد.
همهی موجودات مادارا رو دوست داشتن و قبولش کرده بودن.
چون او فقط پادشاه نبود...
او ستونِ تعادل بود.»
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
این کلمه را آهسته ادا کرد.
صلح.
اما نه بهعنوان یک آرزو...
بلکه بهعنوان یک گنج.
چیزی که باید برایش جنگید،
چیزی که اگر از دست برود، هیچ طلسمی آن را برنمیگرداند.
سوناده گفت:
— «صلح در جهان، ارزشمندترین داراییای بود که وجود داشت.
انسانها، خونآشامها، گرگینهها، اژدهایان، افسونگران، جادوگران، پریدریاییها و الفها...
همگی در کنار هم زندگی میکردند.
روزگار خوبی بود.
خورشید و ماه هم وظیفهی برقراری تعادل رو در جهان داشتن.
هر روز خورشید میدرخشید،
و هر شب ماه...
تعادل وجود داشت.
و همه شاد بودن.»
لبخندِ محوی، تلخ و دور، روی لبهای سوناده نشست.
از همان لبخندهایی که آدم را به یادِ چیزی گمشده میاندازند.
— «با اینکه خطر وجود داشت...
و چرخهی طبیعت همچنان ترسناک بود...
همه با قدرتِ صلح تونسته بودن یکدیگر رو شاد نگه دارن.
حتی با غم.
حتی با ترس.
حتی با مرگ.»
ناروتو آهسته پرسید:
— «پس... چی شد؟»
سوناده نگاهش را به او دوخت.
چشمهایش جدیتر از همیشه شدند.
— «اونجا...
جایی بود که **دِراوِن** به قدرت رسید.»
ناروتو با دقت گوش داد.
— «مادارا... پادشاهِ اون زمان بود.
یک خونآشامِ مرد.
مردی که نیروی صلح رو توی جهان برقرار کرده بود.
حکومتی با شرافت داشت...
نه از اون شرافتهای نمایشیِ توی افسانهها...
از شرافتِ واقعی.
از اون شرافتی که وقتی مردمی به تو نیاز دارن، کنارشون وایستی.
از اون شرافتی که وقتی همه میترسن، تو میمونی.»
سوناده مکثی کرد، بعد با لحنی نرمتر افزود:
— «اون خونآشامی شریف بود.
همیشه شنوای نیازهای مردمانش.
موهایی بلند به سیاهی شب...
و چشمانی به رنگِ خون.
زیباییای که در تاریکی شب، چند برابر میشد.
همهی موجودات مادارا رو دوست داشتن و قبولش کرده بودن.
چون او فقط پادشاه نبود...
او ستونِ تعادل بود.»
- ۹۸۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط