سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
#** 📜 افسانهیِ کهن: هنگامی که خورشید و ماه، مرزِ هستی شدند **
ناروتو با شنیدن نامی که از لب های سوناده خارج شد لرزید و با صدایی آروم پرسید«کایروس؟»
سوناده نگاهش رو از ناروتو گرفت و از روی صندلی کنار تخت بلند شد در حالی که ردایِ سبز بلندش را دورِ خود جمع میکرد، به سمتِ پنجرهیِ مرتفعِ قصر رفت. نورِ ضعیفِ غروب، موهای بلوند و نیمرخِ مصمم و در عینِ حال دردمندِ او را روشن میکرد. او نگاهش را از شهر گرفت و به چشمانِ بهتزدهیِ ناروتو دوخت.
«ناروتو... تو فکر میکنی قدرت یعنی چی؟ زورِ بازو؟ تواناییِ؟ تکنیک ها؟»
ناروتو فقط با چشمای غمگینی که انگار توانایی تحمل بار این داستان رو نداشت فقط نگاهش کرد...
سوناده ادامه داد «نه، بچه. قدرتِ واقعی، عشقِ بیکرانه... عشقی که چنان عمیق و لرزهانداز بود که ستونهایِ این جهان رو به لرزه درآورد.»
او نفسی عمیق کشید، گویی اکسیژنِ اتاق برایِ سنگینیِ بارِ این تاریخ کافی نبود:
«مادارا و هاشیراما... پیوندِ اونها، پیوندی بود که آسمون و زمین رو به تسلیم واداشته بود. اما این عشق، یک خنجرِ پنهان در آستینِ سرنوشت داشت؛ خنجری به نامِ **کایروس**.»
سوناده با لحنی که از نفرت و احترامِ همزمان لبریز بود، ادامه داد:
«کایروس... فرمانروایِ بیتاج و تختِ گرگینهها. مردی با موهایِ پرکلاغی و چشمانی به رنگِ طوفانهایِ سهمگینِ طوسی. اون قدرتمندترینِ نوعِ خودش بود؛ موجودی که حتی سایهاش هم لرزه بر اندامِ دیگران میانداخت. اما اون، قلبش رو در حصارِ عشقی یکطرفه به هاشیراما اسیر کرده بود. اون نمیتونست ببینه که هاشیراما، در دستانِ مادارا، غرق در آرامشیست که اون هرگز، حتی با کشتنِ هزاران تن هم نتونست به دست بیاره.»
او قدمی به سمتِ ناروتو برداشت و صدایش آرامتر، اما نافذتر شد:
«کایروس برایِ تسخیر نیومد؛ اون نیومد تا با قدرتِ وحشیانهاش دنیا رو زیرِ پا بگذاره... اون اومد تا قلبِ هاشیراما رو بدزده! اون ارتشی از وحشیترین گرگینههایِ دشتهایِ ممنوعه رو جمع کرد و به قلمروِ مقدسِ خونآشامها حمله کرد. در اون نبرد، شاهدِ برخوردِ دو حقیقتِ متضاد بود: **وقارِ سردِ خونآشامها در برابرِ وحشیگریِ عریانِ گرگینهها.**»
سوناده نیشخندی زد:
«مادارا... هوف، مادارا اونم... خب معلوم بود که برای عشقش توی میدان نبرد حضور پیدا میکرد دیگه مگه نه؟»
ناروتو سرش رو تکون داد به نشانه ی آره...
سوناده ادامه داد: «اون تجسمِ خشم و عشقی بود که هرگز دیده نشده بود. اون در نبردهایِ تنبهتن با کایروس، بارها و بارها زمین رو به خون کشید. اما هاشیراما؟ اون... اون مردِ بیگناه، در کالبدِ یک دورگهیِ انسان و افسونگر، در مرکزِ این گردبادِ مرگ بود. انسانها که جزو گوته های ضعیف بودن در مقایسه با موجوداتی قدرتمندی مثل گرگینه ها و خوناشام ها ، برایِ بقا دستِ کمک به سویِ افسونگرها دراز کردن. و اینطوری بود که دنیا، به یک میدانِ کشتارِ جهانی تبدیل شد. صلح؟ امنیت؟ همهچیز، در یک پلکزدن، در میانِ غبارِ جنگ گم شد.»
***
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
#** 📜 افسانهیِ کهن: هنگامی که خورشید و ماه، مرزِ هستی شدند **
ناروتو با شنیدن نامی که از لب های سوناده خارج شد لرزید و با صدایی آروم پرسید«کایروس؟»
سوناده نگاهش رو از ناروتو گرفت و از روی صندلی کنار تخت بلند شد در حالی که ردایِ سبز بلندش را دورِ خود جمع میکرد، به سمتِ پنجرهیِ مرتفعِ قصر رفت. نورِ ضعیفِ غروب، موهای بلوند و نیمرخِ مصمم و در عینِ حال دردمندِ او را روشن میکرد. او نگاهش را از شهر گرفت و به چشمانِ بهتزدهیِ ناروتو دوخت.
«ناروتو... تو فکر میکنی قدرت یعنی چی؟ زورِ بازو؟ تواناییِ؟ تکنیک ها؟»
ناروتو فقط با چشمای غمگینی که انگار توانایی تحمل بار این داستان رو نداشت فقط نگاهش کرد...
سوناده ادامه داد «نه، بچه. قدرتِ واقعی، عشقِ بیکرانه... عشقی که چنان عمیق و لرزهانداز بود که ستونهایِ این جهان رو به لرزه درآورد.»
او نفسی عمیق کشید، گویی اکسیژنِ اتاق برایِ سنگینیِ بارِ این تاریخ کافی نبود:
«مادارا و هاشیراما... پیوندِ اونها، پیوندی بود که آسمون و زمین رو به تسلیم واداشته بود. اما این عشق، یک خنجرِ پنهان در آستینِ سرنوشت داشت؛ خنجری به نامِ **کایروس**.»
سوناده با لحنی که از نفرت و احترامِ همزمان لبریز بود، ادامه داد:
«کایروس... فرمانروایِ بیتاج و تختِ گرگینهها. مردی با موهایِ پرکلاغی و چشمانی به رنگِ طوفانهایِ سهمگینِ طوسی. اون قدرتمندترینِ نوعِ خودش بود؛ موجودی که حتی سایهاش هم لرزه بر اندامِ دیگران میانداخت. اما اون، قلبش رو در حصارِ عشقی یکطرفه به هاشیراما اسیر کرده بود. اون نمیتونست ببینه که هاشیراما، در دستانِ مادارا، غرق در آرامشیست که اون هرگز، حتی با کشتنِ هزاران تن هم نتونست به دست بیاره.»
او قدمی به سمتِ ناروتو برداشت و صدایش آرامتر، اما نافذتر شد:
«کایروس برایِ تسخیر نیومد؛ اون نیومد تا با قدرتِ وحشیانهاش دنیا رو زیرِ پا بگذاره... اون اومد تا قلبِ هاشیراما رو بدزده! اون ارتشی از وحشیترین گرگینههایِ دشتهایِ ممنوعه رو جمع کرد و به قلمروِ مقدسِ خونآشامها حمله کرد. در اون نبرد، شاهدِ برخوردِ دو حقیقتِ متضاد بود: **وقارِ سردِ خونآشامها در برابرِ وحشیگریِ عریانِ گرگینهها.**»
سوناده نیشخندی زد:
«مادارا... هوف، مادارا اونم... خب معلوم بود که برای عشقش توی میدان نبرد حضور پیدا میکرد دیگه مگه نه؟»
ناروتو سرش رو تکون داد به نشانه ی آره...
سوناده ادامه داد: «اون تجسمِ خشم و عشقی بود که هرگز دیده نشده بود. اون در نبردهایِ تنبهتن با کایروس، بارها و بارها زمین رو به خون کشید. اما هاشیراما؟ اون... اون مردِ بیگناه، در کالبدِ یک دورگهیِ انسان و افسونگر، در مرکزِ این گردبادِ مرگ بود. انسانها که جزو گوته های ضعیف بودن در مقایسه با موجوداتی قدرتمندی مثل گرگینه ها و خوناشام ها ، برایِ بقا دستِ کمک به سویِ افسونگرها دراز کردن. و اینطوری بود که دنیا، به یک میدانِ کشتارِ جهانی تبدیل شد. صلح؟ امنیت؟ همهچیز، در یک پلکزدن، در میانِ غبارِ جنگ گم شد.»
***
- ۷۱۶
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط