رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۲
*****
#مطهره
با حس خوبی که بخاطر اینکه بعد از چند شب خواب
راحتی داشتم و با سردرد بیدار نشدم دستمو زیر
بالشت بردم.
صداي مهردادو نزدیک گوشم شنیدم.
_صبح بخیر خواب آلوي من.
لبخندي روي لبم نشست و با چشمهاي بسته و
صداي گرفتهاي گفتم: صبح تو هم ب...
یه دفعه تازه ویندوزم بالا اومد که سریع از جا پریدم
و با چشمهاي گرد شده به چهرهی سرحالش نگاه کردم.
کم کم زبون باز کردم و با حرص بالشتو برداشتم و
به سمتش هجوم بردم.
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟ کنار من چیکار
میکنی؟
همونطور که سعی میکردم از برخورد بالشت به
صورتش جلوگیري کنه با خنده گفت: من تو خونهی
خودم چه غلطی میکنم؟
با شنیدن این حرف دستم رو هوا موند و سریع به
اطراف نگاه کردم.
یا خدا! اینکه اتاق اونه!
یه دفعه گرفتم و روي تخت خوابوندم و خندون بهم نگاه کرد.
خونم به جوش اومد.
-چرا منو آوردي اینجا؟ هان؟
به صورتم نزدیک شد.
_دلم می خواست خانمم.
شروع کردم به تقلا کردن و مشتهامو بهش
کوبیدم.
داد زدم: تو غلط میکنی دلت میخواست، از روم
گمشو اونور، زود باش.
شروع کرد به خندیدن.
یه دفعه مچهامو گرفت و بالاي سرم برد.
با ته موندهی خندهش گفت: خیلی وقت بود نخندیده بودم.
خواستم حرفی بزنم اما با فهمیدن اینکه چیزي سرم
نیست با فکی قفل شده گفتم: چرا روسریمو
درآوردي؟
با پررویی گفت: دوست داشتم.
اخم کردم.
-غلط کردي، چرا نماز صبح بیدارم نکردي، هان؟
-اونم دوست نداشتم بیدارت کنم.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-یعنی گمشو که نبینمت مهرداد.
حرص نگاهشو پر کرد.
-گم شم؟
-آره.
تهدیدوار سرشو تکون داد.
_باشه.
از روم بلند شد که نفس عمیقی کشیدم اما یه دفعه
پتو رو روي سرم کشیدم که شروع کردم به تقلا
کردن.
با حرص گفت: بگو ببخشید.
با تقلا داد زدم: روانی خفه شدم، ول کن.
-اول معذرت خواهی کن.
با همون حالت گفتم: اینو از رو سرم بردار آشغال.
یه دفعه فشارش از روم برداشته شد که نفس
آسودهاي کشیدم اما یه دفعه زیر پتو خزید که جیغی کشیدم.
یه دستشو کنار سرم گذاشت و با یه دستش پهلومو
گرفت.
-چی گفتی؟ آشغال؟
آب دهنمو با استرس قورت دادم و هل خندیدم.
-چیزه... میخواستم بگم برو آشغالا رو ببر تو کوچه
ماشین آشغالی بیاد ببرتش.
به صورتم نزدیکتر شد.
با نفس تنگی گفتم: کل تنت روي تنمه، بلند شو.
لبخند شیطونی زد.
-جون! خوبه که!
خودشو بهم کشید که جیغ زدم: نکن اینکار رو.
پررو فقط خندید.
_زیر پتو شیطونی حال میده.
نفس عصبی کشیدم و با تشر گفتم: اگه یادت نرفته
باشه من شوهر دارم.
تموم شیطنت توي نگاهش از بین رفت و پتو رو کنار
زد و بلند شد که عمیق نفس کشیدم.
همونطور که به سمت در میرفت گفت: بعد صبحونه
منتظر شنیدن تصمیمتم.
بعدم از اتاق بیرون رفت.
حالا واجب بود اینو بگی که استرس اشتهامو کور
کنه؟
#پارت_۲۷۲
*****
#مطهره
با حس خوبی که بخاطر اینکه بعد از چند شب خواب
راحتی داشتم و با سردرد بیدار نشدم دستمو زیر
بالشت بردم.
صداي مهردادو نزدیک گوشم شنیدم.
_صبح بخیر خواب آلوي من.
لبخندي روي لبم نشست و با چشمهاي بسته و
صداي گرفتهاي گفتم: صبح تو هم ب...
یه دفعه تازه ویندوزم بالا اومد که سریع از جا پریدم
و با چشمهاي گرد شده به چهرهی سرحالش نگاه کردم.
کم کم زبون باز کردم و با حرص بالشتو برداشتم و
به سمتش هجوم بردم.
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟ کنار من چیکار
میکنی؟
همونطور که سعی میکردم از برخورد بالشت به
صورتش جلوگیري کنه با خنده گفت: من تو خونهی
خودم چه غلطی میکنم؟
با شنیدن این حرف دستم رو هوا موند و سریع به
اطراف نگاه کردم.
یا خدا! اینکه اتاق اونه!
یه دفعه گرفتم و روي تخت خوابوندم و خندون بهم نگاه کرد.
خونم به جوش اومد.
-چرا منو آوردي اینجا؟ هان؟
به صورتم نزدیک شد.
_دلم می خواست خانمم.
شروع کردم به تقلا کردن و مشتهامو بهش
کوبیدم.
داد زدم: تو غلط میکنی دلت میخواست، از روم
گمشو اونور، زود باش.
شروع کرد به خندیدن.
یه دفعه مچهامو گرفت و بالاي سرم برد.
با ته موندهی خندهش گفت: خیلی وقت بود نخندیده بودم.
خواستم حرفی بزنم اما با فهمیدن اینکه چیزي سرم
نیست با فکی قفل شده گفتم: چرا روسریمو
درآوردي؟
با پررویی گفت: دوست داشتم.
اخم کردم.
-غلط کردي، چرا نماز صبح بیدارم نکردي، هان؟
-اونم دوست نداشتم بیدارت کنم.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-یعنی گمشو که نبینمت مهرداد.
حرص نگاهشو پر کرد.
-گم شم؟
-آره.
تهدیدوار سرشو تکون داد.
_باشه.
از روم بلند شد که نفس عمیقی کشیدم اما یه دفعه
پتو رو روي سرم کشیدم که شروع کردم به تقلا
کردن.
با حرص گفت: بگو ببخشید.
با تقلا داد زدم: روانی خفه شدم، ول کن.
-اول معذرت خواهی کن.
با همون حالت گفتم: اینو از رو سرم بردار آشغال.
یه دفعه فشارش از روم برداشته شد که نفس
آسودهاي کشیدم اما یه دفعه زیر پتو خزید که جیغی کشیدم.
یه دستشو کنار سرم گذاشت و با یه دستش پهلومو
گرفت.
-چی گفتی؟ آشغال؟
آب دهنمو با استرس قورت دادم و هل خندیدم.
-چیزه... میخواستم بگم برو آشغالا رو ببر تو کوچه
ماشین آشغالی بیاد ببرتش.
به صورتم نزدیکتر شد.
با نفس تنگی گفتم: کل تنت روي تنمه، بلند شو.
لبخند شیطونی زد.
-جون! خوبه که!
خودشو بهم کشید که جیغ زدم: نکن اینکار رو.
پررو فقط خندید.
_زیر پتو شیطونی حال میده.
نفس عصبی کشیدم و با تشر گفتم: اگه یادت نرفته
باشه من شوهر دارم.
تموم شیطنت توي نگاهش از بین رفت و پتو رو کنار
زد و بلند شد که عمیق نفس کشیدم.
همونطور که به سمت در میرفت گفت: بعد صبحونه
منتظر شنیدن تصمیمتم.
بعدم از اتاق بیرون رفت.
حالا واجب بود اینو بگی که استرس اشتهامو کور
کنه؟
- ۲.۴k
- ۱۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط