{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۳

نفسمو به بیرون فوت کردم و با بدن کوفتگی رو تخت نشستم.
#نیما
چرخ کوتاهی به صندلیم دادم.
-دو شب پیش مهرداد تو رو واسه تولد
خواهرزادهش دعوت کرد؟
با سرخوشی گفت: آره، کلی هم اصرار کرد که حتما
بیام.
-عالیه، تونستی بهش نزدیک بشی؟
-دیشب بهش زنگ زدم گفت که شب خونه نیستم،
ولی امشب میرم و مطمئن میشم درمان شده یا نه.
دستی توي موهام کشیدم.
-خوبه، هر خبري شد بهم زنگ بزن.
_باشه، راستی، سحر چیکار میکنه؟ کنار کشیده؟
_میگه بیخیال من، میگه نه حوصلهی ماهانو داره و نه اون دختره، به زور اداي عاشقا رو درمیاورده.
پوفی کشید.
_خودم باهاش حرف میزنم.
بیتفاوت گفتم: هرکار می خواي بکن، فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
تماسو قطع کردم.
لبمو با زبونم تر کردم و گوشیو به کف دستم
کوبیدم.
اگه مهرداد تا یه هفتهاي دیگه کاري نکنه خودم وارد عمل میشم.
با لرزش گوشیم بهش نگاه کردم که با دیدن اسم
سارا پوفی کشیدم.
اگه بخاطر رادمان نبود هرگز جواب این زنه رو نمی
دادم.
با کمی مکث جواب دادم.
_سلام عزیزم.
با همون لحجهاي که هنوز به خوبی فارسی حرف
نمیزد گفت: سلام عشق خودم، چه خبرا؟ زنگ
نمیزنی!
با انگشتهام روي میز ضرب گرفتم.
-ببخشید، گرفتار بودم .
-اشکال نداره عشقم، ببخشید که وسط کارت زنگ
زدم، رادمان داره منو میکشه.
لبخند محوي زدم.
-گوشیو بده بهش.
-باشه، پس از طرف من خداحافظ.
-خداحافظ.
چند ثانیه بعد صداي لذت بخشش تو گوشم پیچید.
-سلام بابایی.
_سلام پسر بابا، خوبی؟
با همون لحن بچگونهی چهار سالهش گفت: حالا که با تو حرف میزنم عالیم، باباجون؟
به صندلی تکیه دادم.
-جونم.
_کی میاي اینجا؟ دلم برات تنگ شده.
-یه کم دیگه صبر کن، به جاي اینکه بیام اونجا تو
رو میارم اینجا.
جیغی کشید و با خوشحالی گفت: عالیه عالیه!
خندیدم.
-با مامان دیگه؟
لبخندم جمع شد و به دروغ گفتم: آره، با مامان.
با ذوق گفت: دمت گرم بابایی.
-خب پسرم، میذاري بابات بره به کارش برسه؟
-آره قبول میکنم.
کوتاه خندیدم.
-خب پس، کلی دوست دارم، خداحافظ.
-منم دوست دارم، از این دور دورا هم میبوسمت،
خداحافظ.
#مطهره
از عمد آروم آروم میخوردم تا حرصش دربیاد.
اونم مدام پوف میکشید.
چاییمو آروم هم زدم.
به نگاه پر حرصش نگاه کردم و لبخند مسخرهاي
زدم.
دست به سینه به صندلی تکیه داد و پوفی کشید.
چاییمو خوردم و درآخر انگشتهامو توي هم قفل
کردم.
با حرص گفت: تموم شد؟
خونسرد گفتم: کاملا، بفرمائید.
بهم اشاره کرد.
-تو اول بفرما.
-نه، تعارف نفرما، خودت بفرما.
دندونهاشو روي هم فشار داد.
خیلی سعی میکردم نخندم.
خوشم میومد که حرصش بدم.
-بگو.
نالیدم: من آخه چی به مامان و بابام بگم؟
شونهاي بالا انداخت.
-این دیگه دست خودته.
-اول باید با ایمان صحبت کنم.
با اخم گفت: امکان پذیر نیست.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۴اخم کردم.-اونوقت چرا؟-چون من میگم...

مهردادمون:)بچه‌ی من:)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۲*****#مطهرهبا حس خوبی که بخاطر ای...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۱از جاش بلند شد و بیحرف از کنارم ر...

مافیای من

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....آخرین بشقاب هم گذاش...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط