{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت شصت ویک ....



آریا :
یاشار متعجب نگام کرد وگفت : خوبی
- خوبم
طبق عادت همیشگی اش ابروهاش بالا انداخت وگفت : مطمئن نیستم
- باز که اومدی اینجا
اخمی کردوگفت : مزاحمم میرم
- نه ...نبودی
یاشار اومد رو به روم روی صندلی نشست وگفت : چیزی شده آریا ؟
- نه
یاشار : بگو نمیگم نگو نه
- بی خیال ...
یاشار : مامان آوردم گفت میخواد بیاد گیسو رو ببینه ...چطوره ؟
- کی ؟
یاشار متحیر گفت : کی ؟!...
- خوب نمی دونم ...آها گیسو رو گفتی .
یاشار : بله
- نمی دونم چرا از من می پرسی
یاشار اخم کرد وگفت : مثلا تو این خونه ای نباید بدونی
- خبر ندارم
یاشار : بیا بریم حالشو بپرسیم
- خودت برو
یاشار بلند شد واومد کنارم وگفت : تو یه چیزیت هس آریا ...پاشو بریم دیدن گیسو تفلی حالش بده
- اگه به حرف بزرگترش گوش می داد این نمی شد
یاشار : حالا یه شیطنتی کرده ..‌بابای بدی میشی آریا
لبخند زدم وگفتم : تو بابای خوبی شو برای همه کافیه
یاشار: میشم تو نگران من نباش حالا پاشو بریم دیدن گیسو
- باشه بابا
بلند شدم وبا هم از اتاقم رفتیم بیرون واز پله ها رفتیم طبقه ای بالا پشت در اتاق گیسو وایسادم ولی یاشار بی توجه رفت داخل
یاشار : به به ...گیسوطلا چطوره
- خوبم
صدای آروم گیسو باعث شد منم آروم در بزنم همه برگشتن طرف در گلین با دیدنم لبخند زدوگفت : بیا تو
سلام کردم عمه اومد استقبالم وبغلم کزد وگفت: خوبی عمه
- خوبم مرسی
زن عمو پشت سرعمه اومد وگفت : بریم پایین بچه ها راحت باشن
یاشین تو پنجره طاقچه دار که خیلی قشنگ به سبک سنتی درست شده بود نشسته بود وبیرون رو نگاه می کرد با لبخند برگشت وگفت : چطوری آریا
- خوبم
به گیسو نگاه کردم به بالشای پشت سرش تکیه داده بود وداشت منو نگاه می کرد موهای بلندش گیس شده بود جالب بود یه دختر چقدر می تونست رو موهاش حساس باشه
- خوبی گیسو ...بهتر شدی
رفتم کنار تختش بوی عطرش به شامم خورد یه عطر که من دوسش داشتم شک نداشتم BLU
جالب بود اونم این عطر رو استفاده می کرد
گیسو لبخندکمرنگی زد وگفت : خوبم ممنونم
یاشار کنار گلین نشسته بود وداشت از مهمونی که رفته بود حرف می زد رومو برگردوندم دیدم گیسو کتاب تو دستم رو نگاه می کنه متوجه نگاهم که شد گفت :
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت شصت ودو...آریا : گفت : اسم کتاب چیه ؟ دستم ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت شصت وسه...گیسو : گلین اونور پنجره نشسته بود...

🌼گیسوی شب🌼# پارت شصت ...آریا : همه سکوت کرده بودن احساس خفگی...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه ونه....آریا : برگشتم وبابا رو نگاه کر...

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

وقتی دوستت داشت ولی…

تو اون دنیا می بینمت:)p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط