خب من اومدم با یه داستان دیگه...
خب من اومدم با یه داستان دیگه...
امیدوارم ازش خوشتون بیاد.
خب...
ژانر: ترسناک، تخیلی
شخصیت ها و علامتاشون:
همتا:_
پدرش: ~
مادرش:*
و کسای دیگه که درطول داستان باهاشون آشنا میشیم
p1
_ش. شما بدترینین آخه چرا این همه سال به من نگفتین؟ من نزدیک ۱۶سالمه ال. الان باید اینو بفهمم؟(با صدای بغض دار)
~*ب. بخشید هانا
ویو هانا
سریع بلند شدم و رفتم بالا که وسایلمو جمع کنم و از اونجا برم
باورم نمیشد بعد از ۱۶سال الان باید بفهمم مادر و پدر واقعیم اینا نیستن؟تازه بعدشم از خونه بیرونم میکنن خب ازهمون اول منو به سرپرستی نمیگرفتن، این چه زندگی ایه...
همین جور که داشتم وسایلمو جمع میکردم سعی میکردم گریمو کنترل کنم وسایلمو که جمع کردم از اتاقم اومدم بیرون و سریع از خونه اومدم بیرون
هیج جایی رو نداشتم که برم چون اصلا آدم اجتماعی نبودم حتی یدونه دوستم نداشتم...
همین طور با اون کوله پشتی بزرگ و چمدونم داشتم راه میرفتم تا اینکه یه مسافرخونه دیدم
_خوبه باز یه جایی هست
ولی انگار یکم قدیمی بود، ولش کن بهرحال که انتخاب دیگه ای ندارم.
وارد شدم که صدای زنگوله در به صدا دراومد
کسی داخل نبود، یکم گشتم تا یه مرد مسنو پیدا کردم سمتش رفتم.
(علامت مرده✓)
_سلام، خسته نباشید، اینجا مسافرخونه ست؟
✓سلام بله، اتاق میخواستین؟
_بله، و ببخشید میتونم برای مدت طولانی ای بمونم؟
✓بله حتما
بعد از یه مکث ادامه داد: خب کدوم اتاقو میخواین؟ الان اتاق۱۲،۱۶،۱۸خالی هستن.
_یعنی کسی هم اینجا میاد؟
✓بله
_خوب من اتاق.... هوم، ۱۶رو میخوام.
✓باشه
✓خب هزینه اش برای هرشب۱۲٠٠٠٠تومنه
ویو هانا
خواستم پرداختش کنم که یادم اومد من اصلا پولی ندارم
_ب. بخشید میشه لطفا بعدا پرداختش کنم من هیج پولی ندارم.
✓مشکلی نداره🤗
بعدش به سمت اتاقم رفتم
کلید انداختم و بازش کردم.
خیلی نارحت بودم بخاطر همین روی تخت ولو شدم و گوشیمو درآوردم و
داخل فضای مجازی یکم گشتم تا یه کلیپ دیدم...
خب اینم پارت یک. ♡
شرایط برای پارت بعد نداریم شاید همین امروز بزارم ولی حمایت کنین♡
امیدوارم ازش خوشتون بیاد.
خب...
ژانر: ترسناک، تخیلی
شخصیت ها و علامتاشون:
همتا:_
پدرش: ~
مادرش:*
و کسای دیگه که درطول داستان باهاشون آشنا میشیم
p1
_ش. شما بدترینین آخه چرا این همه سال به من نگفتین؟ من نزدیک ۱۶سالمه ال. الان باید اینو بفهمم؟(با صدای بغض دار)
~*ب. بخشید هانا
ویو هانا
سریع بلند شدم و رفتم بالا که وسایلمو جمع کنم و از اونجا برم
باورم نمیشد بعد از ۱۶سال الان باید بفهمم مادر و پدر واقعیم اینا نیستن؟تازه بعدشم از خونه بیرونم میکنن خب ازهمون اول منو به سرپرستی نمیگرفتن، این چه زندگی ایه...
همین جور که داشتم وسایلمو جمع میکردم سعی میکردم گریمو کنترل کنم وسایلمو که جمع کردم از اتاقم اومدم بیرون و سریع از خونه اومدم بیرون
هیج جایی رو نداشتم که برم چون اصلا آدم اجتماعی نبودم حتی یدونه دوستم نداشتم...
همین طور با اون کوله پشتی بزرگ و چمدونم داشتم راه میرفتم تا اینکه یه مسافرخونه دیدم
_خوبه باز یه جایی هست
ولی انگار یکم قدیمی بود، ولش کن بهرحال که انتخاب دیگه ای ندارم.
وارد شدم که صدای زنگوله در به صدا دراومد
کسی داخل نبود، یکم گشتم تا یه مرد مسنو پیدا کردم سمتش رفتم.
(علامت مرده✓)
_سلام، خسته نباشید، اینجا مسافرخونه ست؟
✓سلام بله، اتاق میخواستین؟
_بله، و ببخشید میتونم برای مدت طولانی ای بمونم؟
✓بله حتما
بعد از یه مکث ادامه داد: خب کدوم اتاقو میخواین؟ الان اتاق۱۲،۱۶،۱۸خالی هستن.
_یعنی کسی هم اینجا میاد؟
✓بله
_خوب من اتاق.... هوم، ۱۶رو میخوام.
✓باشه
✓خب هزینه اش برای هرشب۱۲٠٠٠٠تومنه
ویو هانا
خواستم پرداختش کنم که یادم اومد من اصلا پولی ندارم
_ب. بخشید میشه لطفا بعدا پرداختش کنم من هیج پولی ندارم.
✓مشکلی نداره🤗
بعدش به سمت اتاقم رفتم
کلید انداختم و بازش کردم.
خیلی نارحت بودم بخاطر همین روی تخت ولو شدم و گوشیمو درآوردم و
داخل فضای مجازی یکم گشتم تا یه کلیپ دیدم...
خب اینم پارت یک. ♡
شرایط برای پارت بعد نداریم شاید همین امروز بزارم ولی حمایت کنین♡
۵.۲k
۱۰ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.