چگونه از تو بگویم
چگونه از تو بگویم
وقتی من ، خود ِ دردم
چگونه آرامت کنم
وقتی شانه هایی کم دارم
برای لحظه های سوختنم...
عمریست آرامش ِ قبل ِ طوفانم ...
بیدی شده ام مجنون
میلرزم با هر باد ِ رهگذری...
احساسم زخمیست
التیام نیافته ، زخمش می زنند
هربار عمیق تر...
هر بار کاری تر...
این که چیزی نیست ،
نمک سودش می کنند...
هراس دارم از این مردمانی که
خنده هایشان رنگ مهربانی دارد ،
نقاب می زنند بر چهره هایشان...
تو که نمیدانی !!!
می ترسم از دست هایی که
به سویم روانه اند
هیچ کدام مهربان نیستند
دشنه ها دارند زهرآگین...
کجاست آن دستان آسمانی؟
آن آغوشی که بوی خدا می دهد
آن احساسی که
عطر حوریان را زمزمه می کند
کجاست آن ناجی ِ افسانه ای...
وقتی من ، خود ِ دردم
چگونه آرامت کنم
وقتی شانه هایی کم دارم
برای لحظه های سوختنم...
عمریست آرامش ِ قبل ِ طوفانم ...
بیدی شده ام مجنون
میلرزم با هر باد ِ رهگذری...
احساسم زخمیست
التیام نیافته ، زخمش می زنند
هربار عمیق تر...
هر بار کاری تر...
این که چیزی نیست ،
نمک سودش می کنند...
هراس دارم از این مردمانی که
خنده هایشان رنگ مهربانی دارد ،
نقاب می زنند بر چهره هایشان...
تو که نمیدانی !!!
می ترسم از دست هایی که
به سویم روانه اند
هیچ کدام مهربان نیستند
دشنه ها دارند زهرآگین...
کجاست آن دستان آسمانی؟
آن آغوشی که بوی خدا می دهد
آن احساسی که
عطر حوریان را زمزمه می کند
کجاست آن ناجی ِ افسانه ای...
- ۲.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط