{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوابت را دیده ام ،

خوابت را دیده ام ،
قبل از اینکه
آفرینشی در کار باشد...
نجوای عاشقانه ات را شنیده ام ،
پیشتر از آنکه بادها
مست از عطر ِ وحشی ِ گیسوانت
آواره ی کوچه به کوچه ی
رویاهای دربه درم باشند...
هوایی ات شده ام
وقتی نه آدمی بود و نه حوایی...
شاید ، نمیدانم
قرار بود آدم من باشم و
تو حوای بیقرارم...
شایدم ، سیب لبان تو و
شیطان چشمان آتشینت...
یا حتی گندم ، تار گیسویت و
ابیلس عطر بیدادگر تن ِ تو...
فرقی هم نمیکند
وقتی قرار بر داشتنت باشد...
خدا هم خوب میدانست
بهشت ، ابلیس و زمین بهانه است...
زیباترین بهانه ای
برای نوشیدن ِ شهد ِ
شیرین ترین لبان ِ خلقت...
.
پ.ن: حوای من ، شیطان هم
هوایی ِ تو بود ، سجده را از یاد برد...
.
دیدگاه ها (۲)

چگونه از تو بگویموقتی من ، خود ِ دردمچگونه آرامت کنموقتی شان...

بگذار گریه کنم امروزدلتنگیم را برایت...شاید رحمی در افتادسنگ...

حس و حالمرو به نابودیستنفسهایم را میشود به راحتی شمردپلکهایم...

ای زیبای من ای به نام عشق ،سینه ام چاک داده ای سراسر غرور مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط