{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم‌ شب شد و دل در طلب یار گریست

باز هم‌ شب شد و دل در طلب یار گریست
از غم دوری تو خون شد و بسیار گریست
روزهایم همه در حسرت ‌روی تو گذشت
چشمهایم به رهت ماند و فقط زار گریست
رفتی و از غم تو زلزله در شهر افتاد
خانه ویران شد و هر تکه ی آوار گریست
دست تقدیر جدا کرد تو را از بر من"
قامتم خم شد و در گوشه ی دیوار گریست
بعد تو عشق به جز ماتم و اندوه نبود
عاشق غم زده در حسرت دیدار گریست
اشکم از دیده فرو ریخت پس از رفتن تو
چشم من در طلب روی تو بسیار گریست...
دیدگاه ها (۶)

چشم‌های تو پر از قصه، پر از شادی بودسایه‌ات چون کپری بر سر آ...

ندهم سکوت خود را به نوای هیچ سازیکه ندارد عشق در من به موذّن...

.چون عطر تو از هر طرف در پیش باشدآدم چگونه سر به لاکِ خویش ب...

از نگاهت جان گرفتم با کلامت سوختمنیش خندی بر لبانت با شهامت ...

نه احساسی نه آرامشی در سکوت آن اتاق سفید فرو رفته بود تنها ص...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

part20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط