{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه احساسی نه آرامشی در سکوت آن اتاق سفید فرو رفته بود تنه

نه احساسی نه آرامشی در سکوت آن اتاق سفید فرو رفته بود تنها صدا نفس های هر دو صدا ریزی به خودش میداد .. آوا آرام بر روایی مبل سفید دراز کشید ولی به گفت جونگکوک.. معذب شد ولی روی کمر دراز کشید نفس عمیقی کشید . موهایش به سبک ساده و پژمرده را در کنارش انداخت .. جونگکوک سمتش آمد سپس روی میز شیشه ای نشست درست کنار ات.... عادت همیشه اش پای راستش جلو رفت و پای چپ اش پشت ..
با یک نفس آهسته آروم گفت : خوب کیم ات... الان چشمات رو ببند .. من ازت میخواهم به چیزی فکر نکنی که باعث ناراحتیت میشه ..
دخترک سری تکون داد سپس دست اش را روی شکمش گذاشت و پلک روی هم ... سکوت کرد و افکار منفی اش را کنار زد ...
جونگکوک: همونطور که گفتم یه هیولا ... درست بهش فکر کن اون هیولا میخواد ترو اذیت کنه ... وضعیت دخترک کم کم بود که به لرزه افتاد ... پر از ترس وحشت .. دست راستش حاصل از زخم و کبودی حالا می‌لرزید ..
جونگکوک تند تر ولی با صدا آرامش اش گفت : آوا جان .. تو ازش نمیترسی... تو از کابوس نمیترسی ... تو کم تر از دیوار نیستی .. یک دیوار خام .. دیواری که سعی در سخت و سنگ بودنش هست و تلاش می‌کنه ..
دست ای که به شدت میلرزید حالا لرزش اش کم شده بود ...لب هایش به شدت تکون میخوردن نه از ترس از بغض ... قفسه سینه اش .. تند میزد بالا و پایین ..
جونگکوک به نرمی ادامه داد : لطفاً چشماتو باز کن ..
دخترک آروم پلک از روی هم برداشت و با چشم های پر از اشک زل زد به سقف سفید اتاق و با صدا به شدت گرفته ای گفت : کابوس چرا تموم نمیشه .. آقای دکتر .. به کمک نیاز دارم .. ولی کسی رو ندارم ..
اشک مانند مروارید از گوشه چشمش سرازی شد سر خورد پایین و سمت گوشش چکید جونگکوک رد اشکش را دنبال کرد سپس آروم گفت : من کمکت میکنم .. میخواهی ؟ ...
دخترک آروم سمتش نگاه کرد به شدت دل نازک جونگکوک لرزید .. صورت سفید دخترک چشم های مشکی پر از اشک و درخشان اش .. لب های بیجون و بیرنگ صورتی که حالا پر از زخم و کبود ای بود .. به هرحال چهره اش نمای زیبایی داشت ...تند افکار اش را کنار زد سپس آروم از روی میز بلند شد .. به سمت لیوان آب خوری رفت و از روی میز برداشت بلافاصله با آرامش روی زمین انداخت ولی صدا بدی بهش داد .. دخترک با ترس تند روی مبل نشست و با چشم های شوکه نگاهش کرد .. ( فقد پر ذهنش به جمله گذشت چیکار می‌کنه )
در با هجوم باز شد و جونگ کی تند وارد اتاق شد با چشم های کرد گفت : زلزله شده دکتر ...
جونگکوک آروم خندید : نه نشده فقد از دستم لیوان افتاد تو میتونی بری
جونگ کی ابرو بالا انداخت و تند سر خم کرد و از اتاق خارج شد .. جونگکوک سری تکون داد سپس با حرکت کمک نشست : این جونگ کی رو میشناسی که منشی احمق من دانش‌آموزه
دخترک برای اولین بار بعد از مدت ها خواست کنجکاوی ای اش دیده شد سپس با لحن بسیار آرامی و چشم های مظلوم مانند اش گفت : منشی شما شده ؟ تو این سن
جونگکوک تیکه ای از شیشه لیوان را برداشت سپس با دو انگشت گرفت و سری با نفس پر انرژی نمون داد : آره اگه یه روز وقت شد یادم بنداز برات تعریف کنم چجوری استخدامش کردم .. بگزریم .. سمتش هجوم برد سپس بعد از برداشتن دستمال کاغذی به سمت دخترک هجوم برد با نفس عمیگنی روبه رو اش روی میز نشست سپس با لبخند گفت : میبینی خانم کوچولو... این تیکه شیشه و این دستمال کاغذی زندگی تو رو عوض می‌کنه ... دخترک افکارش را کنار زد .. نمی‌فهمید ولی حالا رایحه عطر مردانه به مشامش میخورد .. جونگکوک دستمال کاغذی را تا نصف شیشه پیچاند سپس با تیکه ای از چسپ را برداشت تا جایی که
آن دستمال کاغذی گرفته شود .. و آورم سمت ات گرفت و با لحن محکم ( مثال کوه ) گفت : گوش کن این وسیله زندگی شما رو عوض می‌کنه .. اینو در مقابل هیولا استفاده میکنی متوجه شدی
دخترک مردد نگاهش کرد و در دلش نماند تند با بغض گفت: نه من نمیتونم .. .. بغض سنگینی رو قلبش نشست با احساس تنها بودن و بی کس .. یک حسی پر از غم اشک ریخت و به پایین خیره شد .. دست لرزاند اش روی قلبش گذاشته شد .. و آورم اشک ریخت شناسی نبود در زندگی سیاه پر از غمش. دخترک همانند با ناراحتی و غم اشک ریخت سینه اش با احساس غم مانند بالا و پایین می‌رفت..
ناخودآگاه قلب مرد جوان تیر کشید دلش به حال آن فرد جلو اش سوخت .. نمی‌خواست اینگونه آدم ها را تماشا کند .. شاید اگر جای دیگری بود او هم با درد اشک می‌ریخت .. لبش را محکم گزید و آورم گفت
جونگکوک: چرا میتونی فقد کافیه اراده داشته باشی ... فقد کافیه به خودت عادت کنی ببین تو بیمار من هستی .. منم دکتر تو ازت یه خواهش دارم و ازت میخواهم قبول کنی تا وقتی تو سر پا نشی همه ترو لح می‌کنند باور کن راست میگم
دیدگاه ها (۱)

دخترک وقتی وارد این ساختمان شد حتی همین امروز صبح تنها آروزی...

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

دخترک پلک زد و آروم ماسک اش را کشید و آروم کلاه آفتابی اش را...

آهسته پلک از روی هم برداشت بدنش به شدت خشک شده بود هرچی میشد...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

جونگکوک با تکان داد سرش تعیید کرد و وارد اتاقش شد با گام آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط