۱۷part
۱۷part
***
سوهو قدم به قدم به او نزدیک میشد. لارا با هر قدم او، یک قدم به عقب برمیداشت، اما ناگهان در یک نقطه محکم ایستاد و مستقیم توی چشمهای او زل زد.
(At): یه قدم دیگه نزدیکم شی، بلایی که سرت میاد تقصیر من نیست؛ اشتباه خودته!
سوهو بلند و با تمسخر خندید.
(Suho): تو میخوای به من آسیب بزنی هه! تو حتی نمیدونی چطوری از پس خودت بربیای!
خشم در چشمان سوهو شعله کشید. با قدمهایی سنگین و پر از خشم به سمت لارا هجوم برد و مشتی محکم و بیرحمانه را در صورت او فرود آورد.
لارا با ضربهی مشت به زمین خورد. خون از بینیاش جاری شد. اما در میان آن درد، یک فکر در ذهنش نقش بست: *«ناامید شدن اشکالی نداره، خسته شو، ناامید شو، کنار بکش و استراحت کن، ولی هیچوقت تسلیم نشو؛ شکست در برنامهی یک ملکه نیست.»*
(زرشک)
او با تمام توان از کنار سوهو گذشت و به سمت در رفت. اما درست قبل از اینکه بتواند خارج شود، در با شدت بسته شد. لارا برگشت و با چهرهای برافروخته، با سوهو روبرو شد.
(At) (با لحن طعنهآمیز): اوه... چرا عصبانی شدی سوهو؟
لارا با آرامشی که از روی لجاجت بود، دستش را دور پیراهن سوهو کشید و سعی کرد آن را مرتب کند. بدون اینکه دستش را بردارد، در چشمهای او نگاه کرد و ادامه داد:
(At): از اینکه از یه دختر مشت خوردی عصبانی شدی، سوهو کوچولو؟!
شنیدن کلمهی «کوچولو» مثل بنزین روی آتش خشم سوهو بود، اما او فقط خندید لارا در واقع در شوک بود
*(At) (در ذهن خود): «این مرد چه مرگشه؟ الان که باید من رو میزد پاک دیوونه شدی!»*
لارا آنقدر به این وضعیت خندید که اشک از چشمانش جاری شد. از شدتِ هیجان و پوچی موقعیت، دلش گرفته بود. بعد از چند ثانیه، خندهاش بند آمد و با نگاهی سرد به او خیره شد.
(Suho) (با چهرهای کاملاً جدی): فکر کردی با این حرفها میتونی از شرم خلاص شی...
سوهو مچ دست لارا را محکم گرفت و با عصبانیت در چشمان او زل زد.
(Suho): هم گردنبند رو میخوام، هم بدن تو رو... به هر چیزی که بخوام میرسم و هیچکس هم جلوی من نیست!
او لارا را با بیرحمی روی تخت پرتاب کرد. لارا خواست بلند شود، اما سوهو با هیکل درشتش روی او خیمه زد. در برابر قدرت بدنی او، لارا مثل یک گربه کوچک بود و هیچ راهی برای مقابله نداشت.
لارا نگاهی به کیف کمری کوچک خود انداخت؛ جایی که اسلحه پنهانش بود. او را روی میز کنار تخت گذاشت و چشمش به اسلحه افتاد. این تنها راه نجاتش بود.
سریع اسلحه را بیرون کشید و لوله آن را جلوی صورت سوهو قرار داد.
(At): گمشو، تا نکشتمت!
(Suho): همچین کاری نمیکنی... یا بهتر بگم، دل نداری آدم بکشی.همون موقع هم که مافیا بودی از ترس میدادی دیگران آدم بکشن
(At): میکنم! اگه بهم دستدرازی کنی، میکشمت!
(Suho): اگه آدمکش بودی، همون اول این کار رو میکردی.
سوهو با بیباکی به او نزدیکتر شد. لارا چشمانش را بست و ماشه را کشید.
*صدای شلیک!*
گلوله به کتف چپ سوهو، درست در نزدیکی قلبش اصابت کرد. خون گرم و زیادی از شانهی او جاری شد و لباسش را کاملاً قرمز کرد. لارا از میانِ آن آشوب و خون، فرصت را غنیمت شمرد و از اتاق فرار کرد.
با شنیدن صدای شلیک، نگهبانها به سمت اتاق دویدند، اما دیگر دیر شده بود؛ لارا رفته بود.
او که مسیرهای فرار از این عمارت را از دفعات قبل یاد گرفته بود، به سرعت از میان راهروها گذشت و بیرون آمد. او مثل دفعات قبل، از میان جنگلی که قبلاً در آن فرار کرده بود، راه خود را باز کرد تا به جاده برسد.
وقتی به جاده رسید، چشمهایش به دنبال کسی گشت. اما جاده خالی و تاریک بود. خبری از جئون نبود، خبری از کسی نبود...
فقط خودش بود، در میان تنهاییِ یک جادهی تاریک و بیانتها.
#jungkook#BTS#تصور جونگکوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰***
***
سوهو قدم به قدم به او نزدیک میشد. لارا با هر قدم او، یک قدم به عقب برمیداشت، اما ناگهان در یک نقطه محکم ایستاد و مستقیم توی چشمهای او زل زد.
(At): یه قدم دیگه نزدیکم شی، بلایی که سرت میاد تقصیر من نیست؛ اشتباه خودته!
سوهو بلند و با تمسخر خندید.
(Suho): تو میخوای به من آسیب بزنی هه! تو حتی نمیدونی چطوری از پس خودت بربیای!
خشم در چشمان سوهو شعله کشید. با قدمهایی سنگین و پر از خشم به سمت لارا هجوم برد و مشتی محکم و بیرحمانه را در صورت او فرود آورد.
لارا با ضربهی مشت به زمین خورد. خون از بینیاش جاری شد. اما در میان آن درد، یک فکر در ذهنش نقش بست: *«ناامید شدن اشکالی نداره، خسته شو، ناامید شو، کنار بکش و استراحت کن، ولی هیچوقت تسلیم نشو؛ شکست در برنامهی یک ملکه نیست.»*
(زرشک)
او با تمام توان از کنار سوهو گذشت و به سمت در رفت. اما درست قبل از اینکه بتواند خارج شود، در با شدت بسته شد. لارا برگشت و با چهرهای برافروخته، با سوهو روبرو شد.
(At) (با لحن طعنهآمیز): اوه... چرا عصبانی شدی سوهو؟
لارا با آرامشی که از روی لجاجت بود، دستش را دور پیراهن سوهو کشید و سعی کرد آن را مرتب کند. بدون اینکه دستش را بردارد، در چشمهای او نگاه کرد و ادامه داد:
(At): از اینکه از یه دختر مشت خوردی عصبانی شدی، سوهو کوچولو؟!
شنیدن کلمهی «کوچولو» مثل بنزین روی آتش خشم سوهو بود، اما او فقط خندید لارا در واقع در شوک بود
*(At) (در ذهن خود): «این مرد چه مرگشه؟ الان که باید من رو میزد پاک دیوونه شدی!»*
لارا آنقدر به این وضعیت خندید که اشک از چشمانش جاری شد. از شدتِ هیجان و پوچی موقعیت، دلش گرفته بود. بعد از چند ثانیه، خندهاش بند آمد و با نگاهی سرد به او خیره شد.
(Suho) (با چهرهای کاملاً جدی): فکر کردی با این حرفها میتونی از شرم خلاص شی...
سوهو مچ دست لارا را محکم گرفت و با عصبانیت در چشمان او زل زد.
(Suho): هم گردنبند رو میخوام، هم بدن تو رو... به هر چیزی که بخوام میرسم و هیچکس هم جلوی من نیست!
او لارا را با بیرحمی روی تخت پرتاب کرد. لارا خواست بلند شود، اما سوهو با هیکل درشتش روی او خیمه زد. در برابر قدرت بدنی او، لارا مثل یک گربه کوچک بود و هیچ راهی برای مقابله نداشت.
لارا نگاهی به کیف کمری کوچک خود انداخت؛ جایی که اسلحه پنهانش بود. او را روی میز کنار تخت گذاشت و چشمش به اسلحه افتاد. این تنها راه نجاتش بود.
سریع اسلحه را بیرون کشید و لوله آن را جلوی صورت سوهو قرار داد.
(At): گمشو، تا نکشتمت!
(Suho): همچین کاری نمیکنی... یا بهتر بگم، دل نداری آدم بکشی.همون موقع هم که مافیا بودی از ترس میدادی دیگران آدم بکشن
(At): میکنم! اگه بهم دستدرازی کنی، میکشمت!
(Suho): اگه آدمکش بودی، همون اول این کار رو میکردی.
سوهو با بیباکی به او نزدیکتر شد. لارا چشمانش را بست و ماشه را کشید.
*صدای شلیک!*
گلوله به کتف چپ سوهو، درست در نزدیکی قلبش اصابت کرد. خون گرم و زیادی از شانهی او جاری شد و لباسش را کاملاً قرمز کرد. لارا از میانِ آن آشوب و خون، فرصت را غنیمت شمرد و از اتاق فرار کرد.
با شنیدن صدای شلیک، نگهبانها به سمت اتاق دویدند، اما دیگر دیر شده بود؛ لارا رفته بود.
او که مسیرهای فرار از این عمارت را از دفعات قبل یاد گرفته بود، به سرعت از میان راهروها گذشت و بیرون آمد. او مثل دفعات قبل، از میان جنگلی که قبلاً در آن فرار کرده بود، راه خود را باز کرد تا به جاده برسد.
وقتی به جاده رسید، چشمهایش به دنبال کسی گشت. اما جاده خالی و تاریک بود. خبری از جئون نبود، خبری از کسی نبود...
فقط خودش بود، در میان تنهاییِ یک جادهی تاریک و بیانتها.
#jungkook#BTS#تصور جونگکوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰***
- ۱۰۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط