p18---
p18---
نگاه لارا مدام اینور و اونور میرفت.
پاهایش میلرزید و نفسش بریده بریده بالا میآمد.
توی دلش فقط یک اسم میچرخید:
«جونگکوک... کجایی؟»
اشک از گوشهی چشمش سر خورد.
نه صدا داشت، نه امید، فقط ترس.
صداهای بادیگاردها هر لحظه دورتر میشد و همین باعث شد کمی نفس راحت بکشد...
ولی این آرامش، عمرش خیلی کوتاه بود.
همانطور که خسته و ترسیده روی زمین نشست، صدایی از پشت سرش آمد.
لارا سریع برگشت، اما قبل از اینکه حتی بفهمد چه اتفاقی افتاده، **گرگی** از تاریکی بیرون پرید.
لارا با وحشت عقب کشید، اما دیر شده بود.
تعادلش به هم خورد و سرش با لبهی دیوار ی که تکیه داده بود برخورد کرد.
همهچیز دور سرش چرخید.
صداها محو شدند.
چشمهایش سنگین شد و بعد...
**سیاهی.**
---
**[ویو لارا]**
با یه سردرد وحشتناک چشم باز کردم.
انگار یکی با پتک زده بود توی سرم.
نالهی آرومی از ته گلوم بیرون اومد و دستم ناخودآگاه رفت سمت پیشونیم.
اونجا یه مرد ایستاده بود.
قدبلند، با چهرهای جدی و نگاه خونسردی که انگار هر چیزی رو میدید جز اضطراب.
با صدای خشدار گفتم:
**ـ شما...؟**
مرد کمی سرش رو کج کرد و با یه لحن آروم جواب داد:
**ـ بالاخره بیدار شدی.**
اخمام درهم رفت.
نگاهم رو دقیقتر روش انداختم.
**ـ شما کی هستین؟**
لبخند خیلی کمرنگی زد، از اون لبخندایی که بیشتر شبیه معماست تا مهربونی.
**ـ ها یون گیول.**
اسمش توی ذهنم نشست، ولی هنوز گیج بودم.
**ـ من... کجام؟**
ها یون گیول دستش رو توی جیبش گذاشت و خیلی خونسرد جواب داد:
**ـ یه جای امن. فعلاً.**
با شنیدن اون "فعلاً" بیشتر نگران شدم تا آروم.
**ـ شما... شما منو پیدا کردین؟**
**ـ نه دقیقاً. من نجاتت دادم.**
چشمهام گرد شد.
**ـ از چی؟**
نگاهش یه لحظه جدیتر شد.
**ـ از دست اون گرگ.**
نفس توی سینهم حبس شد.
یعنی واقعاً گرگ بوده؟
یا چیزی که دیدم فقط از ترس من بزرگتر شده بود؟
**ـ چرا کمکم کردین؟**
ها یون گیول چند قدم به سمتم اومد، ولی نه تهدیدکننده؛ بیشتر شبیه کسی بود که نمیخواست زیادی نزدیک بشه.
**ـ چون نمیخواستم جلوی چشمم تیکهتیکه بشی.**
با شنیدن لحن بیتعارفش، اخم کردم.
**ـ خیلی دلنشین گفتین، واقعاً.**
برای اولین بار نگاهش یه ذره عوض شد، انگار از جوابم خوشش اومده بود.
**ـ تو هم زندهمونی رو خوب یاد نگرفتی.**
با عصبانیت گفتم:
**ـ اگه شما نبودین، شاید الان...**
وسط حرفم پرید:
**ـ شاید الان هم همینجا بودی. فقط بدون من دیگه نمیذاشتم اون موجود بهت نزدیک بشه.**
سکوت کردم.
چیزی در صدایش بود که نمیگذاشت راحت بهش اعتماد کنم، ولی نمیشد هم انکار کرد که نجاتم داده.
با تردید پرسیدم:
**ـ پس اسم شما ها یون گیوله؟**
**ـ آره.**
**ـ چرا منو آوردین اینجا؟**
**ـ چون نمیشه وسط جنگل، با یه ضربه بیهوش شدی و رهایت کرد.*چ
اخم کردم.
**ـ جنگل؟**
**ـ آره.**
چشمهام رو بستم و سعی کردم چیزی از خاطرهی آخر یادم بیاد...
جیغ...
گرگ...
بعدش سیاهی.
ناگهان اسم جونگکوک مثل یه درد توی ذهنم پیچید.
**ـ جونگکوک...**
ها یون کیول نگاهش رو ازم برداشت و به سمت پنجره یا بیرون خیره شد.
انگار منتظر بود این اسم رو بگم.
**ـ دنبالشی، نه؟**
لبم لرزید.
**ـ اون قول داده بود...**
ها یون گیول خیلی آروم گفت:
**ـ قولها همیشه به موقع نمیرسن.**
با بغض نگاهش کردم.
**ـ مگه شما جونگکوک رو میشناسید ؟**
**ـ نه خودت گفتی فکر کردم حتما کسیه که شما رو گم کرده*
**ـ اها نمیدونم چرا دنبالم نیومده!**
اون بالاخره برگشت و مستقیم نگاهم کرد.
**ـ یعنی اگه میخوای جواب بگیری، باید خیلی چیزها رو بفهمی. اول از همه اینکه چرا تو رو گرفتن. دوم اینکه اون مردی که دنبالت بود کی بود. و سوم... اینکه چرا جونگکوک هنوز پیدات نکرده.**
قلبم فرو ریخت.
**ـ یعنی... نمیخواد منو پیدا کنه؟**
**ـ نگفتم نمیخواد. گفتم هنوز پیدات نکرده. فرق داره.**
این جمله یه ذره آرومم کرد، ولی نه خیلی.
هنوز ته دلم سنگینی میکرد.
**ـ پس کمکم میکنین؟**
ها یون گیول یه لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
**ـ بستگی داره.**
**ـ به چی؟**
**ـ به اینکه تو هم بخوای حقیقت رو بدونی.**
---
**Bts**
**#BTS_ARMY**
**#Bts**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#junkook**
**Bts**
**#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK**
**#BTS_ARMY**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#jungkook**
---
نگاه لارا مدام اینور و اونور میرفت.
پاهایش میلرزید و نفسش بریده بریده بالا میآمد.
توی دلش فقط یک اسم میچرخید:
«جونگکوک... کجایی؟»
اشک از گوشهی چشمش سر خورد.
نه صدا داشت، نه امید، فقط ترس.
صداهای بادیگاردها هر لحظه دورتر میشد و همین باعث شد کمی نفس راحت بکشد...
ولی این آرامش، عمرش خیلی کوتاه بود.
همانطور که خسته و ترسیده روی زمین نشست، صدایی از پشت سرش آمد.
لارا سریع برگشت، اما قبل از اینکه حتی بفهمد چه اتفاقی افتاده، **گرگی** از تاریکی بیرون پرید.
لارا با وحشت عقب کشید، اما دیر شده بود.
تعادلش به هم خورد و سرش با لبهی دیوار ی که تکیه داده بود برخورد کرد.
همهچیز دور سرش چرخید.
صداها محو شدند.
چشمهایش سنگین شد و بعد...
**سیاهی.**
---
**[ویو لارا]**
با یه سردرد وحشتناک چشم باز کردم.
انگار یکی با پتک زده بود توی سرم.
نالهی آرومی از ته گلوم بیرون اومد و دستم ناخودآگاه رفت سمت پیشونیم.
اونجا یه مرد ایستاده بود.
قدبلند، با چهرهای جدی و نگاه خونسردی که انگار هر چیزی رو میدید جز اضطراب.
با صدای خشدار گفتم:
**ـ شما...؟**
مرد کمی سرش رو کج کرد و با یه لحن آروم جواب داد:
**ـ بالاخره بیدار شدی.**
اخمام درهم رفت.
نگاهم رو دقیقتر روش انداختم.
**ـ شما کی هستین؟**
لبخند خیلی کمرنگی زد، از اون لبخندایی که بیشتر شبیه معماست تا مهربونی.
**ـ ها یون گیول.**
اسمش توی ذهنم نشست، ولی هنوز گیج بودم.
**ـ من... کجام؟**
ها یون گیول دستش رو توی جیبش گذاشت و خیلی خونسرد جواب داد:
**ـ یه جای امن. فعلاً.**
با شنیدن اون "فعلاً" بیشتر نگران شدم تا آروم.
**ـ شما... شما منو پیدا کردین؟**
**ـ نه دقیقاً. من نجاتت دادم.**
چشمهام گرد شد.
**ـ از چی؟**
نگاهش یه لحظه جدیتر شد.
**ـ از دست اون گرگ.**
نفس توی سینهم حبس شد.
یعنی واقعاً گرگ بوده؟
یا چیزی که دیدم فقط از ترس من بزرگتر شده بود؟
**ـ چرا کمکم کردین؟**
ها یون گیول چند قدم به سمتم اومد، ولی نه تهدیدکننده؛ بیشتر شبیه کسی بود که نمیخواست زیادی نزدیک بشه.
**ـ چون نمیخواستم جلوی چشمم تیکهتیکه بشی.**
با شنیدن لحن بیتعارفش، اخم کردم.
**ـ خیلی دلنشین گفتین، واقعاً.**
برای اولین بار نگاهش یه ذره عوض شد، انگار از جوابم خوشش اومده بود.
**ـ تو هم زندهمونی رو خوب یاد نگرفتی.**
با عصبانیت گفتم:
**ـ اگه شما نبودین، شاید الان...**
وسط حرفم پرید:
**ـ شاید الان هم همینجا بودی. فقط بدون من دیگه نمیذاشتم اون موجود بهت نزدیک بشه.**
سکوت کردم.
چیزی در صدایش بود که نمیگذاشت راحت بهش اعتماد کنم، ولی نمیشد هم انکار کرد که نجاتم داده.
با تردید پرسیدم:
**ـ پس اسم شما ها یون گیوله؟**
**ـ آره.**
**ـ چرا منو آوردین اینجا؟**
**ـ چون نمیشه وسط جنگل، با یه ضربه بیهوش شدی و رهایت کرد.*چ
اخم کردم.
**ـ جنگل؟**
**ـ آره.**
چشمهام رو بستم و سعی کردم چیزی از خاطرهی آخر یادم بیاد...
جیغ...
گرگ...
بعدش سیاهی.
ناگهان اسم جونگکوک مثل یه درد توی ذهنم پیچید.
**ـ جونگکوک...**
ها یون کیول نگاهش رو ازم برداشت و به سمت پنجره یا بیرون خیره شد.
انگار منتظر بود این اسم رو بگم.
**ـ دنبالشی، نه؟**
لبم لرزید.
**ـ اون قول داده بود...**
ها یون گیول خیلی آروم گفت:
**ـ قولها همیشه به موقع نمیرسن.**
با بغض نگاهش کردم.
**ـ مگه شما جونگکوک رو میشناسید ؟**
**ـ نه خودت گفتی فکر کردم حتما کسیه که شما رو گم کرده*
**ـ اها نمیدونم چرا دنبالم نیومده!**
اون بالاخره برگشت و مستقیم نگاهم کرد.
**ـ یعنی اگه میخوای جواب بگیری، باید خیلی چیزها رو بفهمی. اول از همه اینکه چرا تو رو گرفتن. دوم اینکه اون مردی که دنبالت بود کی بود. و سوم... اینکه چرا جونگکوک هنوز پیدات نکرده.**
قلبم فرو ریخت.
**ـ یعنی... نمیخواد منو پیدا کنه؟**
**ـ نگفتم نمیخواد. گفتم هنوز پیدات نکرده. فرق داره.**
این جمله یه ذره آرومم کرد، ولی نه خیلی.
هنوز ته دلم سنگینی میکرد.
**ـ پس کمکم میکنین؟**
ها یون گیول یه لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
**ـ بستگی داره.**
**ـ به چی؟**
**ـ به اینکه تو هم بخوای حقیقت رو بدونی.**
---
**Bts**
**#BTS_ARMY**
**#Bts**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#junkook**
**Bts**
**#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK**
**#BTS_ARMY**
**#فیک_جونگکوک #تصور_جونگکوک #سناریو_بی_تی_اس**
**#jungkook**
---
- ۶۱
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط