{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part۱۶

part۱۶

(Suho): خوشگل شدی، لارا... نمی‌دونی چقدر دنبالت گشتم.

چند مرد هیکلی و سیاه‎‌مو وارد کافه شدن و کنار سوهو قرار گرفتن.

(Suho): بدون آسیب و سر و صدا ببرینش توی ماشین.

بلافاصله پارچه‌ای رو توی دهن لارا بستن. همون‌طور که با خشونت اون رو به سمت بیرون و داخل ماشین می‌بردن، لارا فقط می‌تونست با چشم‌هاش وحشت رو نشون بده. سوهو هم سوار ماشین شد و با یک علامت، حرکت کردن.

و جئون... جئون موند با کافه‌ای که حالا از عشق و شادی، کاملاً خالی شده بود.

***

**[عمارت سوهو]**

لارا رو وارد عمارتی بزرگ و سنگی کردن. عمارتی که از دور هم مشخص بود انگار از درد و ناامیدی ساخته شده. لارا رو روی تخت انداختن و در رو براش قفل کردن.

به محض اینکه از روی تخت بلند شد، پارچه رو از دهنش برداشت و به سمت در دوید. شروع کرد به کوبیدن به در و فریاد زدن، اما هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید.

(At) (با فریاد): هی! عوضی! بیا در رو باز کن!

(At) (با گریه و داد): حرومزاده! بیا این درِ کثیف رو باز کن!

هیچ جوابی نمی‌اومد. عمارت در سکوت مطلق فرو رفته بود. لارا روی تخت نشست و در حالی که فکرش پر از جئون بود، توی ذهنش با خودش حرف می‌زد:

*(At) (در ذهن خود): «میاد دنبالم... آره، اون میاد. حتی می‌ره داداشم رو هم میاره. جین و جیمین هم میان... آره، همه می‌آن. جونگ‌کوک میاد دنبالم، درست مثل اولین دیدارمون... اون می‌آد و نجاتم می‌ده. میشه فرشته نجاتم؟»*

ساعت‌ها با افکار پوچ و ناامید گذشت. نه خبری از سوهو بود و نه جئون. لارا کم‌کم داشت ناامید می‌شد. با استرس توی اتاق قدم می‌زد که ناگهان در باز شد.

لارا جلوی در ایستاد. انتظار داشت کسی باشه، ولی فقط سوهو بود؛ همون آدم کثیف. سوهو از پشت سر در رو بست، اما قفل نکرد. با قدم‌های کوتاه و سرد به لارا نزدیک شد. لارا با دیدنش، سر جاش خشک شد.

(At): نزدیک نیا!

سوهو خنده‌ی کوتاهی کرد.

(Suho): از من می‌ترسی؟... خب، باید هم بترسی.

(At): هه... من از تو بترسم؟ اصلاً نمی‌خوام بوی گندِ تو رو نزدیک خودم حس کنم!

(Suho): بوی گند؟... کلی باید این بو رو تحمل کنی.

سوهو کرواتش رو باز کرد و گوشه‌ای انداخت. دکمه‌های آستینش رو باز کرد و آستین‌هاش رو بالا زد. لارا در حالی که منتظر بود اون از در فرار کنه، به چشم‌های سوهو خیره شد.

(Suho): منتظر اونایی؟

لارا نگاهش رو از در گرفت و به سوهو خیره شد، بدون اینکه حرفی بزنه.

(Suho): الکی چشم به راه نباش، اونا نمی‌آن.

(At): میان... میان دنبالم!

(Suho): اونا قرار نیست اینجا بیان، لارا. الکی ذهنت رو با چیزای الکی پر نکن... من به جئون کار سپردم که تو رو برام پیدا کنه و تحویلم بده، نه اینکه بره باهات خوشگذرونی کنه!

سوهو مکثی کرد و با لبخندی تمسخرآمیز ادامه داد:

(Suho): تازه... مبارک باشه.

(At) (با تعجب): چی؟

(Suho): اینکه برادرت رو بعد از ۱۶ سال ملاقات کردی خبر خوبیه، ولی خیلی کوتاه بود... این‌طور نیست!

(At) (با لرزش صدا): نه، کوتاه نیست! بازم ادامه داره... من برای همیشه پیش جیمین و جئون می‌مونم!

(Suho) (با نگاهی سرد): پیش جئون می‌مونی؟ انتظار شنیدن این رو نداشتم... پس توی ذهنت با جئون خوشبخت شو!

***
#jungkook#BTS#تصور جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

part15***ستاره‌های کوچک و بزرگ روی زمین (گل‌ها) محیط رو پر ک...

***فیک: گودالpart۱۵چشمش افتاد به گل‌فروشی اون طرف خیابون(At)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط