در آغوش شیطان
"در آغوش شیطان"
---
Chapter: 1
Part: 17
ویو لیلیت سوان
جونکوک؟
جونکوک چیه؟
عجیبه... تا حالا همچین اسمی توی این اطراف نشنیده بودم.
نه توی جنگل، نه بین مارها، نه حتی توی زمزمههای باد.
یکی از مارها خزید سمتم. دور پام حلقه زد و با صدای بیزبانش چیزی گفت.
من گوش دادم، ترجمه کردم، فهمیدم...
مار: چند ساعت پیش، یه مرد اومد. فکر کنم همون جونکوک بود.
اومد بالای سر روزالین.
میخواست بکشتش.
من جلوشو گرفتم.
بعد رفت.
چشمهام تنگ شد.
نفسهام سنگین شد.
اون دختر... روزالین...
چرا؟ چرا باید هدف باشه؟
لیلیت سوان: اهااا... پس اینطوره.
فردا با روزالین حرف میزنم.
مارها آروم شدن.
ولی من نه.
یه چیزی داشت بیدار میشد.
یه چیزی که شاید بهتر بود خواب میموند...
---
Chapter: 1
Part: 17
ویو لیلیت سوان
جونکوک؟
جونکوک چیه؟
عجیبه... تا حالا همچین اسمی توی این اطراف نشنیده بودم.
نه توی جنگل، نه بین مارها، نه حتی توی زمزمههای باد.
یکی از مارها خزید سمتم. دور پام حلقه زد و با صدای بیزبانش چیزی گفت.
من گوش دادم، ترجمه کردم، فهمیدم...
مار: چند ساعت پیش، یه مرد اومد. فکر کنم همون جونکوک بود.
اومد بالای سر روزالین.
میخواست بکشتش.
من جلوشو گرفتم.
بعد رفت.
چشمهام تنگ شد.
نفسهام سنگین شد.
اون دختر... روزالین...
چرا؟ چرا باید هدف باشه؟
لیلیت سوان: اهااا... پس اینطوره.
فردا با روزالین حرف میزنم.
مارها آروم شدن.
ولی من نه.
یه چیزی داشت بیدار میشد.
یه چیزی که شاید بهتر بود خواب میموند...
- ۴.۹k
- ۰۵ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط