♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 113・]ᕗ
منو از اغوشش بیرون اورد و خوب نگام کرد.
بابا : اووه..گریه رو بس کنین.. وقت شادی و جشنه..
بابا اومد کنار جونگکوک و بهش گفت : مواظب باش..دارم به تیکه از وجودم رو بهت میسپرم
جونگکوک با شادی و هیجان توام با جدیت چشماش رو بست و سر تکون داد و گفت : ممنونم..
بابا : ثابت كن لایقش بودی و عشق و حست واقعی و دائميه..
بابا سمت ما اومد. دستی به سر من كشيد وبعد شقيقه مامان رو بوسید
و گفت : بریم عزیزم. بریم که کلی حرف برای گفتن و تدارکات برای انجام دادن هست.
و بازوش رو سمت مامان گرفت.مامان با عشق نگام کرد و بعد سریع و هیجان زده
گفت : اره...اره... کلی کاره باید همه چیز عالی باشه..خودم باید بالا سرشون وایستم..همه چیز باید فوق العاده باشه...
بابا نرم خندید و راه افتادن همه وجودم پر از شادی بود ولی هنوز شوکه بودم..واقعا؟ خدای من..
باورم نمیشد.
قلبم از هیجان توی دهنم بود.
برگشتم سمت جونگکوک.با عشق و شادی بی نهایتی نگام میکرد
بابا : جونگکوک
سریع دوتایی برگشتیم سمت بابا.
جونگکوک سریع گفت : بله سرورم
بابا که جلوی در بود و برگشت و نگاه خاص شیطونی
بهمون انداخت و گفت: زیاد نمیمونی
سعی کردم لبخندم گشاد نشه و سعی کردم جمعش کنم.
جونگکوک هول و سریع در حالیکه داشت از لبخند من لباش کش میومد و خودش رو جمع کرد و گفت : چشم سرورم
بابا با تاکید و شیطنت بیشتری گفت : زیاد.. نمیمونی هاا.
مکثی کرد و گفت : کریستینا.. زياد نمیمونه هاا...
سعی کردم نخندم و لبم رو محکم گاز گرفتم و گفتم: چشم پدر
رفتن. قبل اینکه بخوام کامل برگردم جونگکوک تو منو محکم و سریع
سمت خودش کشید و بغلم کرد. سرم روی سینه ستبرش قرار گرفت.
خدا جوونم... مگه میشه؟ من و جونگکوک؟
داشتم از خوشی بال در میآوردم. از خوشی زاید الوصف وجودش بی اختیار زدم زیر گریه. منو بیشتر به خودش فشرد
جونگکوک : باورم نمیشه.. چطور ممکنه؟
بین گریه خندیدم.
بلند..شاد.. از ته دل..
-پشیمون شدی؟
بلند خندید. سرم رو از بغلش بیرون کشید.
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشماش رو بست.
با آرامش و لذت چشمام رو بستم.
جونگکوک : من چیز زیادی ندارم. فقط یه قلب و یه وجود.. قلبم
و همه وجودم. این همه داراییمه و از این به بعد متعلق به
تو خواهد بود.
با بغض و همون چشمای بسته صورتش رو نوازش کردم
و گفتم : با ارزش ترین چیزهایی خواهد بود که دارم
کمرم رو محکم گرفت و رو هوا چرخوندم.بلند خندیدم. خیلی بلند و شاد
هیچ وقت تو زندگیم انقدر شاد و هیجان زده نبودم
داشتن جونگکوک یعنی خوشبختی.. مطمینم.
داشتنش برام کافی بود و دیگه به هیچ سختی و مشکلی
فک نمیکردم..
بودنش برای مقابله با همه چیز کافی بود.به گفته بابا زیاد نموند ولی اصلا دلش به رفتن نبود و من بدتر از اون از خوشی داشتم سکته میکردم
ᕙ[・part 113・]ᕗ
منو از اغوشش بیرون اورد و خوب نگام کرد.
بابا : اووه..گریه رو بس کنین.. وقت شادی و جشنه..
بابا اومد کنار جونگکوک و بهش گفت : مواظب باش..دارم به تیکه از وجودم رو بهت میسپرم
جونگکوک با شادی و هیجان توام با جدیت چشماش رو بست و سر تکون داد و گفت : ممنونم..
بابا : ثابت كن لایقش بودی و عشق و حست واقعی و دائميه..
بابا سمت ما اومد. دستی به سر من كشيد وبعد شقيقه مامان رو بوسید
و گفت : بریم عزیزم. بریم که کلی حرف برای گفتن و تدارکات برای انجام دادن هست.
و بازوش رو سمت مامان گرفت.مامان با عشق نگام کرد و بعد سریع و هیجان زده
گفت : اره...اره... کلی کاره باید همه چیز عالی باشه..خودم باید بالا سرشون وایستم..همه چیز باید فوق العاده باشه...
بابا نرم خندید و راه افتادن همه وجودم پر از شادی بود ولی هنوز شوکه بودم..واقعا؟ خدای من..
باورم نمیشد.
قلبم از هیجان توی دهنم بود.
برگشتم سمت جونگکوک.با عشق و شادی بی نهایتی نگام میکرد
بابا : جونگکوک
سریع دوتایی برگشتیم سمت بابا.
جونگکوک سریع گفت : بله سرورم
بابا که جلوی در بود و برگشت و نگاه خاص شیطونی
بهمون انداخت و گفت: زیاد نمیمونی
سعی کردم لبخندم گشاد نشه و سعی کردم جمعش کنم.
جونگکوک هول و سریع در حالیکه داشت از لبخند من لباش کش میومد و خودش رو جمع کرد و گفت : چشم سرورم
بابا با تاکید و شیطنت بیشتری گفت : زیاد.. نمیمونی هاا.
مکثی کرد و گفت : کریستینا.. زياد نمیمونه هاا...
سعی کردم نخندم و لبم رو محکم گاز گرفتم و گفتم: چشم پدر
رفتن. قبل اینکه بخوام کامل برگردم جونگکوک تو منو محکم و سریع
سمت خودش کشید و بغلم کرد. سرم روی سینه ستبرش قرار گرفت.
خدا جوونم... مگه میشه؟ من و جونگکوک؟
داشتم از خوشی بال در میآوردم. از خوشی زاید الوصف وجودش بی اختیار زدم زیر گریه. منو بیشتر به خودش فشرد
جونگکوک : باورم نمیشه.. چطور ممکنه؟
بین گریه خندیدم.
بلند..شاد.. از ته دل..
-پشیمون شدی؟
بلند خندید. سرم رو از بغلش بیرون کشید.
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشماش رو بست.
با آرامش و لذت چشمام رو بستم.
جونگکوک : من چیز زیادی ندارم. فقط یه قلب و یه وجود.. قلبم
و همه وجودم. این همه داراییمه و از این به بعد متعلق به
تو خواهد بود.
با بغض و همون چشمای بسته صورتش رو نوازش کردم
و گفتم : با ارزش ترین چیزهایی خواهد بود که دارم
کمرم رو محکم گرفت و رو هوا چرخوندم.بلند خندیدم. خیلی بلند و شاد
هیچ وقت تو زندگیم انقدر شاد و هیجان زده نبودم
داشتن جونگکوک یعنی خوشبختی.. مطمینم.
داشتنش برام کافی بود و دیگه به هیچ سختی و مشکلی
فک نمیکردم..
بودنش برای مقابله با همه چیز کافی بود.به گفته بابا زیاد نموند ولی اصلا دلش به رفتن نبود و من بدتر از اون از خوشی داشتم سکته میکردم
- ۹۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط