♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 115・]ᕗ
مامان ریز خندید به سقف نگاه کردم و به جونگکوک فکر کردم
اون روز که بابا بهمون اجازه داد خیلی خیلی خوشحال و شوکه بود.
اصلا انگار رو ابرا بود. باورش نمیشد مثل من...
اخه کی فکرش رو میکرد پدرمن پادشاه استفن... پادشاه
انگلستان... اجازه بده دختر یکی یه دونه اش. دردونه اش بشه زنه یه
دکتر؟
بابا گفت جونگکوک امتحانش رو خیلی خوب پس داده و بابا فکر میکنه
اون لیاقت منو داره... امتحانی که هنوز نمیدونیم چی بوده
فردا شبش جونگکوک شام رو پیش ما بود و بابا ازش خواست بعد
ازدواجمونم توی قصر بمونیم و بهش پیشنهاد پزشکی توی قصر رو
داد.
اما دست مشت شده جونگکوک روی میز و رد کردن بی چون و چراش
و حرفاش اعتقادم به مردونگیش رو بیشتر کرد. گفت میخواد روی
پاهای خودش ... وایسته گفت. کمک نمیخواد و با کمی دلخوری و شرم
گفت عرضه بر اومدن از پس زندگیمون رو داره و همه تلاشش رو
برای خوشحالی و اسایشم میکنه
جونگکوک من مرد فوق العاده اي بود.
بابا خیلی نمیذاشت جونگکوک توي قصر باشه و با شیطنت پدرانه اي
ازمون میخواست فقط سه روز دیگه است و لازم نیست مدام ور
دل هم باشیم و به همین دلیل هم رفتن من توی این چند روز پیش
جونگکوک کنسل شد.
جونگکوکم با شور و شوق قشنگي گفت که داره خونه رو براي ورودم
آماده میکنه و این جمله فوق العاده ذوق زده ام کرد من.... توی خونه
جونگکوک..خونه جدید خودم..از خوشی داشتم سکته میکردم
مامان : هي.. غرق نشی
خوشحال خندیدم با شوق گفتم : ملکه مایا عزیزم
خندید و گفت: جانم..
-شما هم وقتي قرار بود عروس بشین قلبتون داشت از خوشی از
سینه تون بیرون میزد؟
مامان خندید و گفت : نه. من اون لحظه داشتم از ناراحتی خفه میشدم و دوست داشتم تک تک موهای بابا استفنت رو بکنم واتیششون بزنم..
بلند خندیدم و گفتم : واای خدای من بابا میدونه چنین نقشه ی
شومی تو سر داشتین؟
خندید و گفت : فک نکنم ولی اونم همچین دل خوشی ازم نداشت
خندیدم و گفتم : تصور بابا بدون مو واقعا خنده داره... اونم در حالیکه
شما شب عروسی موهاش رو کندي و اتیشم زدی
دوتایی زدیم زیر خنده
-به نظرتون منم باید موهای جونگکوک رو بکنم؟
مامان : لازم نیست. فقط یه مدت کوتاه باهاش زندگی کن خودبه
خود از دستت موهاش میریزه
ᕙ[・part 115・]ᕗ
مامان ریز خندید به سقف نگاه کردم و به جونگکوک فکر کردم
اون روز که بابا بهمون اجازه داد خیلی خیلی خوشحال و شوکه بود.
اصلا انگار رو ابرا بود. باورش نمیشد مثل من...
اخه کی فکرش رو میکرد پدرمن پادشاه استفن... پادشاه
انگلستان... اجازه بده دختر یکی یه دونه اش. دردونه اش بشه زنه یه
دکتر؟
بابا گفت جونگکوک امتحانش رو خیلی خوب پس داده و بابا فکر میکنه
اون لیاقت منو داره... امتحانی که هنوز نمیدونیم چی بوده
فردا شبش جونگکوک شام رو پیش ما بود و بابا ازش خواست بعد
ازدواجمونم توی قصر بمونیم و بهش پیشنهاد پزشکی توی قصر رو
داد.
اما دست مشت شده جونگکوک روی میز و رد کردن بی چون و چراش
و حرفاش اعتقادم به مردونگیش رو بیشتر کرد. گفت میخواد روی
پاهای خودش ... وایسته گفت. کمک نمیخواد و با کمی دلخوری و شرم
گفت عرضه بر اومدن از پس زندگیمون رو داره و همه تلاشش رو
برای خوشحالی و اسایشم میکنه
جونگکوک من مرد فوق العاده اي بود.
بابا خیلی نمیذاشت جونگکوک توي قصر باشه و با شیطنت پدرانه اي
ازمون میخواست فقط سه روز دیگه است و لازم نیست مدام ور
دل هم باشیم و به همین دلیل هم رفتن من توی این چند روز پیش
جونگکوک کنسل شد.
جونگکوکم با شور و شوق قشنگي گفت که داره خونه رو براي ورودم
آماده میکنه و این جمله فوق العاده ذوق زده ام کرد من.... توی خونه
جونگکوک..خونه جدید خودم..از خوشی داشتم سکته میکردم
مامان : هي.. غرق نشی
خوشحال خندیدم با شوق گفتم : ملکه مایا عزیزم
خندید و گفت: جانم..
-شما هم وقتي قرار بود عروس بشین قلبتون داشت از خوشی از
سینه تون بیرون میزد؟
مامان خندید و گفت : نه. من اون لحظه داشتم از ناراحتی خفه میشدم و دوست داشتم تک تک موهای بابا استفنت رو بکنم واتیششون بزنم..
بلند خندیدم و گفتم : واای خدای من بابا میدونه چنین نقشه ی
شومی تو سر داشتین؟
خندید و گفت : فک نکنم ولی اونم همچین دل خوشی ازم نداشت
خندیدم و گفتم : تصور بابا بدون مو واقعا خنده داره... اونم در حالیکه
شما شب عروسی موهاش رو کندي و اتیشم زدی
دوتایی زدیم زیر خنده
-به نظرتون منم باید موهای جونگکوک رو بکنم؟
مامان : لازم نیست. فقط یه مدت کوتاه باهاش زندگی کن خودبه
خود از دستت موهاش میریزه
- ۱۲۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط