{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64
✦.................................

سایه: بالاخره از نزدیک می‌بینمت، فرمانده کیم تهیونگ.

سکوت.

سایه: می‌گن هیچ‌وقت شکست نمی‌خوری.

سکوت.

سایه: می‌گن آدم‌ها فقط با شنیدن اسمت می‌ترسن.

تهیونگ همان‌طور بی‌حرکت ایستاده بود. نگاهش روی صورت سایه ثابت مانده بود؛ سرد، سنگین، و بی‌رحم.

سایه که برای اولین بار از این همه سکوت کلافه شده بود، لبخندش کم‌رنگ شد.

سایه: انگار تو از اون آدم‌هایی نیستی که بخوان توی بازیِ ذهنی من گیر کنن.

تهیونگ آرام گفت:

_ تمومه.

فقط همین دو کلمه. اما آن‌قدر قطعی بود که چند نفر از نیروهای دستگیرشده ناخودآگاه سرشان را پایین انداختند.

سایه پوزخند زد.

سایه: نه.

یک قدم جلو آمد

سایه: هنوز نه.

تهیونگ تکان نخورد.

باد سردی از پنجره شکسته عبور کرد و گرد و خاک روی زمین را جابه‌جا کرد. سایه ناگهان دستش را به سمت اسلحه‌اش برد، اما پیش از آن‌که انگشتش روی ماشه بنشیند، تهیونگ حرکت کرد.

در یک چشم به هم زدن، مچ او را گرفت، دستش را پیچاند و با ضربه‌ای دقیق اسلحه را از بین انگشتانش بیرون کشید. صدای افتادن فلز روی زمین در انبار پیچید.

سایه با اخم عقب کشید و مشت سنگینی حواله تهیونگ کرد، اما تهیونگ فقط سرش را کمی چرخاند و مشت از کنار صورتش گذشت. در همان لحظه، با ضربه‌ای کوتاه و محکم به پهلوی سایه کوبید و او را یک قدم به عقب برد.

ویلیام و جیمین برای لحظه‌ای جلو آمدند، اما تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از سایه بردارد، با یک حرکت دست آن‌ها را متوقف کرد.

سایه نفسش را بیرون داد و دوباره حمله کرد. این بار مستقیم به سمت گردن تهیونگ رفت، اما تهیونگ ساعدش را بالا آورد، ضربه را گرفت و با چرخشی سریع، او را به دیوار فلزی کوبید. صدای برخورد بدن با فلز در فضا پیچید.

سایه برای ثانیه‌ای ماند، بعد با خشم از جا کند و خواست دوباره جلو بیاید، اما تهیونگ این بار یقه‌اش را گرفت و با شدت به سمت خودش کشید.

تهیونگ آرام، نزدیک و بی‌لرزش گفت:

_ تو در حد من نیستی حروم៸زاده..!

سایه دندان‌هایش را روی هم فشار داد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، تهیونگ زانو و ساق پایش را هدف گرفت. ضربه دقیق بود؛ آن‌قدر محکم که تعادل سایه را برای چند لحظه شکست.

سایه یک قدم لغزید، اما هنوز ایستاد. هنوز نمی‌خواست پایین بیاید.

تهیونگ نگاهش را بالا آورد.

_ زانو بزن.

سایه خندید، اما خنده‌اش دیگر محکم نبود.

سایه: من برای زانو زدن ساخته نشدم.

تهیونگ بی‌درنگ جلو رفت، مچ او را چرخاند و با فشار، بازویش را پشت کمرش برد. سایه از درد اخم کرد و نیم‌خم شد، اما هنوز مقاومت می‌کرد. تهیونگ فشار را بیشتر کرد، طوری که استخوان‌های شانه‌اش زیر دستش جمع شدند.

_ پس یاد می‌گیری.

سایه نفسش را حبس کرد. غرورش هنوز می‌جنگید، اما بدنش دیگر همراهی نمی‌کرد. فشار دست تهیونگ، نگاه بی‌رحمش، و تسلط کاملش بر هر حرکت، همه‌چیز را علیه او کرده بود.

چند ثانیه بعد، سایه نتوانست تعادلش را نگه دارد. زانویش خم شد و بعد روی زمین افتاد.

اول یکی.

بعد دیگری.

سکوت انبار کامل شد.

سایه سرش را پایین انداخت. دستانش مشت شده بود، اما دیگر چیزی برای مقاومت نداشت.

تهیونگ بالای سرش ایستاده بود؛ صاف، سرد و بی‌نقص. نه از سرِ پیروزی، بلکه مثل کسی که فقط حکم را اجرا کرده باشد.

_ منتقلش کنید.
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 65✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 62✦....

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط