{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 62
✦.................................

_ دارو رو بخور

+ دستور نظامیه؟

_ بله.

+ خدایااااا...

_ دارو

+ عجب گیری کردیم.. میگم که خوبم

تهیونگ فقط نگاهش کرد.
همان نگاه سرد و بی‌حرفی که معمولاً باعث می‌شد سربازها بی‌اختیار صاف بایستند.

آیلین چند ثانیه مقاومت کرد، بعد نمایشی آه کشید و شانه‌هایش را پایین انداخت.

+ باشه بابا...

+ انگار دارم اعتراف‌نامه امضا می‌کنم.

جعبه را برداشت. در حالی که زیر لب
غرغر می‌کرد قرص را از بسته بیرون آورد، اما قبل از خوردنش مکثی کرد نگاهش روی صورت تهیونگ نشست؛ همان مردی که چند دقیقه قبل سر یک ساندویچ با او بحث کرده بود و حالا مثل یک نگهبان بالای سرش ایستاده بود تا مطمئن شود دارو را می‌خورد.

ناخواسته خنده کوتاهی کرد، بعد قرص را با آب پایین داد و زیر لب گفت:

+ خیلی رئیس‌بازی درمیاری فرمانده.

تهیونگ فنجان قهوه را برداشت

_ چون هستم!

گوشه لب آیلین بالا رفت

نور طلایی صبح از پنجره‌های بزرگ آشپزخانه داخل می‌تابید و روی سطح مرمر سفید پخش می‌شد. بوی قهوه تازه هنوز در هوا بود و سکوت آرام خانه، بعد از شلوغی چند روز گذشته، عجیب به نظر می‌رسید.

تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد؛ به دختری که حتی ساعت پنج صبح هم می‌توانست سکوت یک عمارت کامل را به هم بریزد.

بعد آرام گفت:

_ برو استراحت کن

+ چرا؟

_ چون هنوز مریضی.

آیلین لیوان آب را برداشت، لبخند کوچکی روی لبش نشست.

+ یعنی برات مهمه؟

تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:

_ سر صبح همیشه انقدر حرف میزنی؟

آیلین بی‌فکر جواب داد:

+ فقط با کسایی که دوستشون دارم.

جمله آنقدر طبیعی و بی‌تأمل از دهانش خارج شد که خودش متوجهش نشد.
لیوان را بالا آورد و جرعه‌ای آب نوشید.
اما درست یک ثانیه بعد... خشکش زد. چشم‌هایش گرد شد آب تقریباً در گلویش پرید

چند بار پشت سر هم سرفه کرد و با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد.

+ منظورم...

سکوت.

تهیونگ همچنان همان‌طور ایستاده بود.
اما برای اولین بار نگاهش برای چند لحظه بیشتر از حد معمول روی صورت آیلین ماند نگاهی آرام، سنگین، و غیرقابل‌خواندن.

+ یعنی...

+ فقط با کسایی که راحتم

_ ...
+ یعنی منظورم اون بود

تهیونگ جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

_ فهمیدم

همین.

فقط دو کلمه

اما نمی‌دانست چرا جمله‌ای که چند ثانیه قبل شنیده بود هنوز در ذهنش مانده است.

«فقط با کسایی که دوستشون دارم.»

برای کسی مثل او نباید مهم می‌بود، اما بود هرچند خودش حاضر نبود به آن اعتراف کند.

آیلین که از سکوت خودش بیشتر خجالت کشیده بود، سریع لیوان را روی میز گذاشت.

+ اصلاً بیخیال.

بعد بدون اینکه به او نگاه کند، بشقاب‌ها را جمع کرد و خودش را با ظرف‌ها مشغول کرد صدای آب در سینک پیچید مشغول شستن ظرف‌ها شد و زیر لب چیزی نامفهوم غر می‌زد احتمالاً هنوز داشت خودش را بابت حرفی که زده بود سرزنش می‌کرد.

تهیونگ چند لحظه همان‌جا ایستاد فنجان قهوه را در دستش چرخاند، نگاهش برای لحظه‌ای روی موهای نامرتبی افتاد که از گوجه شل بالای سر آیلین بیرون زده بودند بعد نگاهش را گرفت بی‌صدا آخرین جرعه قهوه را نوشید و از آشپزخانه خارج شد.

چند دقیقه بعد وارد راهروی طبقه همکف شد همان لحظه تلفنش لرزید. نام جیمین روی صفحه ظاهر شد.

تماس را وصل کرد:

_ بگو

صدای جیمین بدون مقدمه از آن طرف خط آمد.

جیمین: یکی از نیروهامون یه رد جدید پیدا کرده

اخم کوتاهی روی صورت تهیونگ نشست

_ کجا؟

جیمین: بندر اینچئون

چند ساعت پیش یه محموله مشکوک وارد شده. اسم یکی از واسطه‌ها با پرونده سایه مطابقت داره.

تهیونگ قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد.

_ مطمئنین؟

جیمین: هنوز نه. ولی احتمالش زیاده

_ نیروها رو آماده کن.

جیمین: اطاعت.

تهیونگ از کنار پنجره بزرگ راهرو عبور کرد نور صبح کم‌کم روی حیاط عمارت می‌نشست آرامشی که در خانه بود، هیچ شباهتی به دنیایی نداشت که بیرون منتظرش بود.

_ تا یک ساعت دیگه جلسه می‌خوام

جیمین: باشه فرمانده

_ ویلیامم خبر کن

جیمین: انجام میشه.

تماس قطع شد

تهیونگ چند لحظه به صفحه خاموش تلفن خیره ماند.

سایه...
اسمش دوباره وارد پرونده شده بود.

و این بار قصد نداشت اجازه بدهد دوباره ناپدید شود. بعد تلفن را در جیبش گذاشت و به سمت اتاق کارش رفت. در حالی که پشت سرش، صدای کمرنگ برخورد ظرف‌ها از آشپزخانه هنوز شنیده می‌شد.
دیدگاه ها (۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط