{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پصت قبلی

ادامه پصت قبلی
شگفت زده شدند.پدربزرگ ادامه داد:حوریه دختر خوبی است.می توانی با او ازدواج کنی.زیبا هم هست.جن ها از اینکه همسرشان انسان باشد به خود افتخار می کنند.ابتدا حمید می گوید که من می خواهم با هم نوع خودم باشم و همه با آن مخالفت می کردند اما پدربزرگ میل به این وصلت داشت.حوریه هنگامی که حمید تنها بود با جسمی موهای خود را می پوشاند و ظاهر می شد.گاهی نیز نیمه شب،حمید از خواب بیدار می شد و میدید که حوریه در اتاقش مشغول خواندن نماز شب و یا قرآن است.او از اینکه حوریه اینقدر با ایمان است خوشنود شد و سپس با او ازدواج کرد.البته این شرط را هم گذاشت که با ازدواج دوم او مخالفت نکند.شب عروسی جشنی توسط جن ها در حیاط خانه پدربزرگ برپا شد.حمید و پدربزرگش صدای نواختن ساز جن ها را می شنیدند و صدای دلنشینی بود.اما پدر و مادرش صدای نواختن را صدای گوش خراش می شنیدند.پس از ازدواج حمید ،پدر و مادرش از او بیزاری می کردند و تنها پدربزرگش با او صمیمی بود.حوریه باردار شد و پس از دوره بارداری پنج ماهه،93 کودک انسان که هیچ وجه شباهتی به جن ها نداشتند به دنیا آورد.اما همچنان پدر و مادرش از نوه های دورگه شان می ترسیدند.پس از ازدواج حمید با حوریه او با بیوه زنی از جنس انسان ازدواج کرد.او داستان را برای او تعریف کرد و آن زن گفت که هیچ گونه ترسی از حوریه و بچه های دورگه اش ندارد.همسر دوم حمید خیلی خوب با حوریه کنار آمد و هیچ گونه بحثی با هم نکردند.همسر دوم حمید که گویا نامش زینب بود پسری به دنیا آورد و این بار این کودک توسط مادر بزرگ و پدربزرگش به راحتی پذیرفته شدند.اما مریم نقل کرد که حمید کودکان دو رگه اش را بیشتر دوست دارد!
من از صحت این داستان اطمینان دارم زیرا پس از اینکه مریم این داستان را به من گفت از او خواستم به حمید بگوید که می خواهم حوریه را ببینم.خود من حوریه را دیدم و با دیدن چهره نه چندان زیبا او از انسانیتم شکرگذار شدم
دیدگاه ها (۱)

در سال ۱۹۶۲، سه زن از سه نسل یک خانواده با هم در خانه ای در ...

شهر کوچک ساوث شیلدز در فاصله کوتاهی از شمال پانتریفکت قرار د...

این داستان برای نزدیکان دوستم مریم اتفاق افتاده.مریم نمی خوا...

وقتی ک لامپ خاموش میشه 😈 دست و پا میشکنن برا کنارت خوابیدن

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

Forced love

پارت هشتم: طوفان در سکوتصدای باز شدن درِ اصلی عمارت کیم، سکو...

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨ پدرش : راستش از این...

در #افسانه‌های #ژاپنی، #جوروگومو #موجود کشندۀ دورگه‌ای بود ک...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀همه برای چند ثانیه ساکت ماند...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط