{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P⁵¹
+من طاقت اینکه ببینم بخاطر درد من نگرانی ‌رو ندارم ته..
تهیونگ سرشو پایین انداخت.
نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه..
-..پس..هر بار که میگفتی "خوبم"...منو گول میزدی؟
ا.ت طاقت نداشت تهیونگو نگاه کنه.
به دستاش خیره شد و اشکاش روشون ریخت.
+من..نمیخواستم دروغ بگم..
+فقط..نمیخواستم اذیت بشی..

تهیونگ خیلی آروم موهای ا.ت رو از جلوی صورتش کنار زد و بهش خیره شد.
-ولی تو تنها درد میکشیدی؟(اشکی روی گونه‌ش چکید)
-تو هر روز و هر شب..با ترس میخوابیدی..
-و من...؟
-حتی نمیدونستم.
ا.ت نمیتونست حرف بزنه.
فقط اشک میریخت.بی صدا.
-ا.ت من از چی باید بترسم؟
-از اینکه از دستت بدم؟
تهیونگ خودش هم متوجه شد..انگار چیزی درونش شکست..
برای چند لحظه چیزی نگفت و فقط به ا.ت نگاه میکرد.
لحظات مثل تیکه های پازل از جلوی چشماش میگذشتن و همه چیز داشت منطقی پیش میرفت.از روز فن‌ساین که ناخناشو توی دستش فرو میبرد و انگشتایی که یخ کرده بودن ، گرفتن نفسش وقتی کنار هم می‌دویدن ، تا حال بدش توی بالکن مهمونی..
-من همین الانم دارم از ترس میمیرم..
-نه بخاطر اینکه فکر کنم ضعیفی..نه..
-بخاطر اینکه فکر کردی تنهات میذارم..
...
+نه نه نه من همچین فکری نکردم..
+من فقط نمیخواستم ناراحتت کنم..همین..
+نمیخواستم بار من رو دوشت باشه..
تهیونگ بی هوا بغلش کرد.
محکم..خیلی محکم
اونقدری که اگه رهاش میکرد دنیا فرو میریخت.

-تو بار نیستی..
-تو دلیل بودنمی..
-اگه قرار باشه کنار کسی بجنگم..اون تویی
-اگه قرار باشه کسیو نگه دارم..اون تویی

ا.ت گریه میکرد..ولی بی صدا..
تهیونگ آروم سرشو از روی گردن ا.ت جدا کرد و توی چشاش غرق شد..
+تو..ناراحت نشدی..که بهت نگفتم؟
-من؟ناراحت از چی؟
-ناراحت از اینه تو اینقدر قوی بودی که داشتی با شجاعت برای زندگیت میجنگیدی؟
-ناراحت از اینکه میخواستی تنهایی از پسش بر بیای؟
-نه قشنگم..نه..من فقط فکر کنم..دارم از دوست داشتنت منفجر میشم..
...
...
...
بغض ا.ت توی بغل تهیونگ ترکید.
تهیونگ موهاشو می بوسید و اونارو نوازش میکرد...

خیلی آروم گفت:
-از این به بعد..هر دردی هر ترسی..بین منو تو نصف میشه..
-من نمیذارم تنها درد بکشی..
-نمیذارم تنها بجنگی..
-دوست دارم..خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی..
+منم دوست دارم..ته..
...
...
...
ا.ت آروم شده بود.ولی تهیونگ همچنان موهاشو نوازش میکرد..
بعد از چند دقیقه که مطمئن شد ا.ت آرومه اونو از آغوشش جدا کرد.
پیشونیشو بوسید.
-الان بر میگردم.
+کجا..میری
-آب بیارم..(لبخند سردی زد.)
تهیونگ از اتاق خارج شد و درو بست تا صداشو نشنوه.
ولی تا در بسته شد انگار طنابی که داشت کنترلش میکرد پاره شد.
تکیه داد به دیوار.
دستاش لرزید
و بالاخره بغضش ترکید..
...
...
هیچ صدایی ازش در نمیومد..
فقط اشک..
-(چطور...چطور تونستی همچین چیزیو تنهایی تحمل کنی...)
و دستشو روی دهنش گذاشت..
-(لعنت به من که کنارت نبودم...)
-(اگه..اگه دیر میفهمیدم چی..
اگه میرفت..
اگه..)
کوک از اتاق روبرویی اومد بیرون و حوله صورتیو کوچولوی لونا تو دستش بود.
تهیونگو دید.خشکش زد.
÷هی..ته؟(آروم.)
تهیونگ سریع اشکاشو پاک کرد و سرشو پایین انداخت.
-من خوبم..(صداش خشک بود.)
کوک حوله رو روی میز گذاشتو رفت سمت تهیونگ.
÷داری گریه میک...(تعجب کرد)
تهیونگ دستشو جلوی صورتش گرفتو بغضش ترکید.
جونگ‌کوک بغلش کرد..درست مثل ۶ سال پیش..
-کوک..اون داشت..
-اون داشت تنها میجنگید..و
-و من..حتی نمیدونستم..
...
کوک نمیفهمید تهیونگ داره چی میگه.
÷..مهم اینه که..الان کنارشی
-..نه..اگه..اگه دیر میفهمیدم چی..
-اگه میرفت..بدون اینکه من بدونم؟..
-اگه..اگه یه روز بیدار میشدم..و..و نبود..؟
کوک تازه داشت یه چیزایی میفهمید.
÷به من نگاه کن..
÷تو الان اینجایی.کنارشی.و تنهاش نمیزاری درسته؟
÷این بهترین کاریه که میتونی بکنی..
-تصورشم..نمیتونم..
جونگ‌کوک به کتفش زد و اونو جدا کرد.
÷پس کنارش باش..قوی..برو اشکاتو پاک کن..نذار فکر کنه باعث ناراحتیته.
...
...
تهیونگ نفس کشید..
-باشه..
÷نگران نباش..درست میشه..(لبخند زد.)
...
...
...
دیدگاه ها (۱)

P⁵²تهیونگ صورتشو شست.توی آینه به خودش نگاه میکرد.چشماش قرمز ...

P⁵⁴.........×..صبح بخیر..(با موهای ژولیده.)+به به.بیدار شدی؟...

P⁵⁰[*من بیشتر از همه استرس دارم..]لونا درو باز کرد.×آم..من م...

P⁴⁹هوا کم‌کم داشت تاریک میشد و چراغای شهربازی مثل ستاره های ...

وقتی عضو هشتم BTS

"سرنوشت "فصل ۲p,25...ا/ت : هوم .....نینی ساکت شد ...اروم بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط