P
P⁵⁰
[*من بیشتر از همه استرس دارم..]
لونا درو باز کرد.
×آم..من میرم دوش بگیرم..کوک هم میره تو اتاق..راحت باشین.
-مرسی.
تهیونگ حتی یه لحظه نگاهشو از ا.ت بر نمیداشت.
ا.ت و تهیونگ توی هال تنها موندن.هوای خونه گرم بود ولی دستای ا.ت نه.
...
...
...
ا.ت کت تهیونگو در آورد و آویزونش کرد.بعدم روی تختش نشست.
تهیونگ ترسیده بود..خیلی ترسیده بود.
+آم..خب از کجاش شروع کنم؟(موهاشو باز کرد)
تهیونگ کنارش نشست و با چشمای نگرانش بهش خیره شد.چشماش دودو میزدن و ا.ت خوب اینو میفهمید.
+روزی که فهمیدم فنساین برنده شدم..خیلی خوشحال بودم..ولی بیشتر از هر چیزی میترسیدم..ترس از اینکه هیچوقت نبینمت..
دستای تهیونگ یخ کرد.درست مثل پاهاش.
-یعنی چی..(آروم)
+من دقیقا همون روز جواب آزمایشمو گرفته بودم..دکتر گفته بود احتمال داره حتی کمتر از ۳ ماه وقت داشته باشم..فقط..فقط به این فکر میکردم که قبل از اینکه بمیرم..حداقل یه بار ببینمت..
تهیونگ تو شوک بود.
《قبل از اینکه بمیرم حداقل یه بار ببینمت؟..》
اب دهنشو محکم قورت داد.با صدای لرزونش گفت:
-پس..وقتی اومدی فنساین..
+ته..من نمیدونستم باید چیکار کنم..من خوب نبودم..من اصلا قرار نبود به فنساین برسم..
تهیونگ نمیتونست حرف بزنه.انگار چیزی توی گلوش گیر کرده بود.
ا.ت سعی کرد اشکاشو پاک کنه..ولی نتونست.
+من سرطان دارم.
سکوت..
تهیونگ چشمشو بست.
انگار چیزی به قلبش شلیک شد.
انگار تنها کاری که میتونست بکنه..نفس نکشیدن بود.
-و..ولی تو الان..خوبی..نه؟(صداش میلرزید و توی چشماش اشک حلقه زده بود)
ا.ت سرشو به نشونه 《نه》تکون داد.
...
...
+ولی..از وقتی که باهمیم..من حالم خیلی خوبه(لبخند سردی زد.)
-چرا..بهم نگفتی؟(خیلی آروم.)
ا.ت لبشو گاز گرفت.سعی کرد بغضشو قورت بده.
+چون نمیخواستم وقتی بهم نگاه میکنی..توی چشات ترس ببینم..
+نمیخواستم وقتی باهام خداحافظی میکنی..به این فکر کنی که سلامی هم در کار هست؟
+من طاقت اینکه ببینم بخاطر درد من نگرانیو ندارم ته..
...
...
...
[*من بیشتر از همه استرس دارم..]
لونا درو باز کرد.
×آم..من میرم دوش بگیرم..کوک هم میره تو اتاق..راحت باشین.
-مرسی.
تهیونگ حتی یه لحظه نگاهشو از ا.ت بر نمیداشت.
ا.ت و تهیونگ توی هال تنها موندن.هوای خونه گرم بود ولی دستای ا.ت نه.
...
...
...
ا.ت کت تهیونگو در آورد و آویزونش کرد.بعدم روی تختش نشست.
تهیونگ ترسیده بود..خیلی ترسیده بود.
+آم..خب از کجاش شروع کنم؟(موهاشو باز کرد)
تهیونگ کنارش نشست و با چشمای نگرانش بهش خیره شد.چشماش دودو میزدن و ا.ت خوب اینو میفهمید.
+روزی که فهمیدم فنساین برنده شدم..خیلی خوشحال بودم..ولی بیشتر از هر چیزی میترسیدم..ترس از اینکه هیچوقت نبینمت..
دستای تهیونگ یخ کرد.درست مثل پاهاش.
-یعنی چی..(آروم)
+من دقیقا همون روز جواب آزمایشمو گرفته بودم..دکتر گفته بود احتمال داره حتی کمتر از ۳ ماه وقت داشته باشم..فقط..فقط به این فکر میکردم که قبل از اینکه بمیرم..حداقل یه بار ببینمت..
تهیونگ تو شوک بود.
《قبل از اینکه بمیرم حداقل یه بار ببینمت؟..》
اب دهنشو محکم قورت داد.با صدای لرزونش گفت:
-پس..وقتی اومدی فنساین..
+ته..من نمیدونستم باید چیکار کنم..من خوب نبودم..من اصلا قرار نبود به فنساین برسم..
تهیونگ نمیتونست حرف بزنه.انگار چیزی توی گلوش گیر کرده بود.
ا.ت سعی کرد اشکاشو پاک کنه..ولی نتونست.
+من سرطان دارم.
سکوت..
تهیونگ چشمشو بست.
انگار چیزی به قلبش شلیک شد.
انگار تنها کاری که میتونست بکنه..نفس نکشیدن بود.
-و..ولی تو الان..خوبی..نه؟(صداش میلرزید و توی چشماش اشک حلقه زده بود)
ا.ت سرشو به نشونه 《نه》تکون داد.
...
...
+ولی..از وقتی که باهمیم..من حالم خیلی خوبه(لبخند سردی زد.)
-چرا..بهم نگفتی؟(خیلی آروم.)
ا.ت لبشو گاز گرفت.سعی کرد بغضشو قورت بده.
+چون نمیخواستم وقتی بهم نگاه میکنی..توی چشات ترس ببینم..
+نمیخواستم وقتی باهام خداحافظی میکنی..به این فکر کنی که سلامی هم در کار هست؟
+من طاقت اینکه ببینم بخاطر درد من نگرانیو ندارم ته..
...
...
...
- ۳.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط