P
P⁴⁹
هوا کمکم داشت تاریک میشد و چراغای شهربازی مثل ستاره های رنگی رنگی روشن میشدن.
×به به
÷یه حرفه ای اول پشمک میخوره بعد میره سراغ بازیا(داشت به لونا میگفت)
-باشه میریم پشمک میخوریم گریه نکن.
ا.ت آروم خندید.
تهیونگ کنارش راه میرفت و هر چند ثانیه نگاهشو به ا.ت میدادو خیلی یواش نگاهش میکرد.
ولی ا.ت متوجه نمیشد ذهنش جای دیگه ای بود..
سمت دکه پشمک رفتن.
-چه رنگی میخورین خانوم کیم؟
+آم..فرقی نداره..زرد؟(لبخند زد)
...
تهیونگ پشمکو گرفت و به دست ا.ت داد.
-سردته؟
+نه خیلی.
-مطمئنی؟حس میکنم یکم رنگت پریده
+بخاطر باد خنکه.(خندید)
خودشم فهمید که صداش لرزید.
تهیونگم فهمید ولی چیزی نگفت.فقط دستشو گرفت و کنارش قدم برمیداشت.
سمت ماشین کوبنده رفتن.
÷هر سهتونو له میکنم.
×جرعت داری بهم بخور.نمیتونی فرمونو درست بگیری کوچولو.(خندید)
÷باشه..میبینیم(قلنچ انگشتاشو شکوند.)
+آم..ببخشید اینا دونفرن؟
°بله خانوم.میتونین تکی هم سوار شین.
-بیا باهم سوار شیم.
×چیشد الان ینی ما تو یه تیمیم؟
÷میخواستم حسابتو برسم نشد...
بازی که شروع شد همهشون میخندیدن و جیغ میزدن..
صدای اطراف زیاد بود.
ولی تهیونگ فقط صدای خنده های ا.ت رو میشنید..
سمت صف بازی بعدی رفتن.
ا.ت آرنجشو روی میله ها گذاشتو سرشو روی دستاش گذاشت.
انگشتاش میلرزیدن..سردش بود.
-ا.ت.
+جونم؟(و به تهیونگ نگاه کرد)
تهیونگ دستای گرمشو توی دستای سرد ا.ت قفل کرد.
-خوبی؟(خیلی آروم بهش گفت ولی نگران بود.)
-سردته؟!بذار..(نگران شد.)
تهیونگ کتشو در آورد.
+نه نه نه بپوشش
تهیونگ کتشو روی شونه های ا.ت گذاشت.
+ته سردت میشه بپوش.
-حرف بزن باهام..حرف بزن قشنگم..
+خوبم ته..نگران نباش
...
تهیونگ لبخند زد..ولی توی نگاهش پر از سوال بود..پر از نگرانی..
...
بعد از کلی خوشگذرونی و بازی تصمیم گرفتن برن سمت پارکینگ.
تهیونگو ا.ت کنار هم راه میرفتن.
صدای خنده های لونا و کوک به گوش میرسید ولی تهیونگ فقط به صدای نفسهای ا.ت گوش میداد..
دست ا.ت رو گرفت.
-نمیخوای حرف بزنی؟(لبخند زد)
-دستات خیلی سردن.همیشه وقتی استرس داری اینطوری میشی.
ا.ت نگاهشو دزدید و همین تیری بود که مشخص بود نمیخواد حقیقتو بگه..
چون هیچوقت چشماشو از اون چشمای خمار تهیونگ جدا نمیکرد..
-چیزی هست..که بهم نمیگی؟
ا.ت خشکش زد.
چطوری میتونه اینقدر خوب حالشو بفهمه؟
-نمیخوام اذیتت کنم..فقط دوست ندارم ببینم حالت بده..پس قول بده اگه چیزی هست بهم بگی..
+قول..
سمت ماشین رفتن.برخلاف انتظارشون تهیونگ عقب نشست.
÷چیکا..
-نمیخوای رانندگی کنی؟(یه طوری بهش نگاه کرد که یعنی رانندگی کن و حرف نزن)
...
...
...
ا.ت سرشو روی شونه تهیونگ گذاشته بود.
+میخواستم امشب خوش بگذره..(خیلی آروم گفت.)
-وقتی میبینم حالت خوب نیست..نمیتونم خوشحال باشم.(به ا.ت نگاه میکرد و ا.ت به بیرون.)
بغض گلوی تهیونگو گرفت.
-من فقط نمیخوام ببینم که حالت بده..(صداش لرزید.)
ا.ت به تهیونگ نگاه کرد.غم عجیبی توی چشماش بود.تاحالا چشمای تهیونگو این شکلی ندیده بود.
خال گونه تهیونگو بوسید.
+من تسلیمم..حرف میزنیم..
تهیونگ اولش خوشحال شد که بالاخره راضی شد حرف بزنه ولی بعدش ترسی وجودشو گرفت..
-(تسلیم؟مگه میخواد درباره چی حرف بزنه؟)
...
هوا کمکم داشت تاریک میشد و چراغای شهربازی مثل ستاره های رنگی رنگی روشن میشدن.
×به به
÷یه حرفه ای اول پشمک میخوره بعد میره سراغ بازیا(داشت به لونا میگفت)
-باشه میریم پشمک میخوریم گریه نکن.
ا.ت آروم خندید.
تهیونگ کنارش راه میرفت و هر چند ثانیه نگاهشو به ا.ت میدادو خیلی یواش نگاهش میکرد.
ولی ا.ت متوجه نمیشد ذهنش جای دیگه ای بود..
سمت دکه پشمک رفتن.
-چه رنگی میخورین خانوم کیم؟
+آم..فرقی نداره..زرد؟(لبخند زد)
...
تهیونگ پشمکو گرفت و به دست ا.ت داد.
-سردته؟
+نه خیلی.
-مطمئنی؟حس میکنم یکم رنگت پریده
+بخاطر باد خنکه.(خندید)
خودشم فهمید که صداش لرزید.
تهیونگم فهمید ولی چیزی نگفت.فقط دستشو گرفت و کنارش قدم برمیداشت.
سمت ماشین کوبنده رفتن.
÷هر سهتونو له میکنم.
×جرعت داری بهم بخور.نمیتونی فرمونو درست بگیری کوچولو.(خندید)
÷باشه..میبینیم(قلنچ انگشتاشو شکوند.)
+آم..ببخشید اینا دونفرن؟
°بله خانوم.میتونین تکی هم سوار شین.
-بیا باهم سوار شیم.
×چیشد الان ینی ما تو یه تیمیم؟
÷میخواستم حسابتو برسم نشد...
بازی که شروع شد همهشون میخندیدن و جیغ میزدن..
صدای اطراف زیاد بود.
ولی تهیونگ فقط صدای خنده های ا.ت رو میشنید..
سمت صف بازی بعدی رفتن.
ا.ت آرنجشو روی میله ها گذاشتو سرشو روی دستاش گذاشت.
انگشتاش میلرزیدن..سردش بود.
-ا.ت.
+جونم؟(و به تهیونگ نگاه کرد)
تهیونگ دستای گرمشو توی دستای سرد ا.ت قفل کرد.
-خوبی؟(خیلی آروم بهش گفت ولی نگران بود.)
-سردته؟!بذار..(نگران شد.)
تهیونگ کتشو در آورد.
+نه نه نه بپوشش
تهیونگ کتشو روی شونه های ا.ت گذاشت.
+ته سردت میشه بپوش.
-حرف بزن باهام..حرف بزن قشنگم..
+خوبم ته..نگران نباش
...
تهیونگ لبخند زد..ولی توی نگاهش پر از سوال بود..پر از نگرانی..
...
بعد از کلی خوشگذرونی و بازی تصمیم گرفتن برن سمت پارکینگ.
تهیونگو ا.ت کنار هم راه میرفتن.
صدای خنده های لونا و کوک به گوش میرسید ولی تهیونگ فقط به صدای نفسهای ا.ت گوش میداد..
دست ا.ت رو گرفت.
-نمیخوای حرف بزنی؟(لبخند زد)
-دستات خیلی سردن.همیشه وقتی استرس داری اینطوری میشی.
ا.ت نگاهشو دزدید و همین تیری بود که مشخص بود نمیخواد حقیقتو بگه..
چون هیچوقت چشماشو از اون چشمای خمار تهیونگ جدا نمیکرد..
-چیزی هست..که بهم نمیگی؟
ا.ت خشکش زد.
چطوری میتونه اینقدر خوب حالشو بفهمه؟
-نمیخوام اذیتت کنم..فقط دوست ندارم ببینم حالت بده..پس قول بده اگه چیزی هست بهم بگی..
+قول..
سمت ماشین رفتن.برخلاف انتظارشون تهیونگ عقب نشست.
÷چیکا..
-نمیخوای رانندگی کنی؟(یه طوری بهش نگاه کرد که یعنی رانندگی کن و حرف نزن)
...
...
...
ا.ت سرشو روی شونه تهیونگ گذاشته بود.
+میخواستم امشب خوش بگذره..(خیلی آروم گفت.)
-وقتی میبینم حالت خوب نیست..نمیتونم خوشحال باشم.(به ا.ت نگاه میکرد و ا.ت به بیرون.)
بغض گلوی تهیونگو گرفت.
-من فقط نمیخوام ببینم که حالت بده..(صداش لرزید.)
ا.ت به تهیونگ نگاه کرد.غم عجیبی توی چشماش بود.تاحالا چشمای تهیونگو این شکلی ندیده بود.
خال گونه تهیونگو بوسید.
+من تسلیمم..حرف میزنیم..
تهیونگ اولش خوشحال شد که بالاخره راضی شد حرف بزنه ولی بعدش ترسی وجودشو گرفت..
-(تسلیم؟مگه میخواد درباره چی حرف بزنه؟)
...
- ۶.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط