لوسیا با احتیاط از میان جمعیت رد شد شانهاش چند بار به آدمهایی خورد ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با احتیاط از میان جمعیت رد شد؛ شانهاش چند بار به آدمهایی خورد که بیتوجه در نورهای سرخ و آبی غرق بودند. موسیقی آنقدر بلند بود که ضربانش را میشد در سینه حس کرد. نگاهش مدام بین چهرههای ناشناس میچرخید تا بالاخره نور سفید کوتاهی روی میز بار افتاد و سایهی آنا را شناخت.
چهره هاشون که به وضوح پر رنگ تر شدن، سریع سمتشون رفت.
دخترا در حال بگو و بخند با یکدیگر بودند، که با دیدن لوسیا حرفشان را نصفه گذاشتند.
که آنا قبل نشستن لوسیا گفتن:
_ اینجا فوقالعاده نیست؟!
لوسیا کیفش رو با احتیاط روی میز گذاشت و نگاهش را در اطراف چرخاند.
مردمی هیجانزده، و پر از آدرنالین، مردانی با لباس های رسمی برای جلب توجه، و بعضی ساده مناسب خوشگذرانی، و زنان و دخترانی که با لباس هایی باز، یا کمی جمع و جور تر از بقیه، در گوشه و وسط های کلاب، در حال رقص و خوشگذرانی بودند.
نگاهی به لباس خودش کرد، یه تاپ مخمل کبریتی به رنگ سفید پوشیده بود که یقهاش کمی دراپهدار بود و آستینهایش تا بالای آرنج میرسیدند. جنس مخمل، حس لوکس بودن را به لباس میداد اما برش سادهی آن، لباس را از حالت رسمی خارج میکرد.
با این تاپ، یک دامن کوتاه از جنس چرم مصنوعی مشکی پوشیده بود که تا بالای زانویش میآمد و جذب بود.
کفشهایش نیمبوتهای پاشنهبلند مشکی بودند که ظاهری شیک به استایلش میدادند.
رینا نگاهی به لوسیا انداخت و گفت:
_ لوسیا، لباست خیلی بهت میاد!
نورا با شیطنت خندید:
_ فکر نمیکردم دامنی به این کوتاهی بپوشی!
لوسیا به دامنش نگاهی انداخت و گفت:
_ زیادی بازه؟...نباید میپوشیدمش
آنا فورا مداخله کرد:
_ نه، خیلیم بهت میاد، خیلی زیبا و جذاب شدی، آرایشت یکم ساده است اما جذب کننده است!
لوسیا به حرفش خندید و به پشتی صندلی اش تکیه داد.
رینا سریع گفت:
_ لوسیا ما نوشیدنی هامون رو سفارش دادیم، تو هم برو یکی از باریستا بگیر!
لوسیا سری تکان داد و آروم از جاش بلند شد.
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با احتیاط از میان جمعیت رد شد؛ شانهاش چند بار به آدمهایی خورد که بیتوجه در نورهای سرخ و آبی غرق بودند. موسیقی آنقدر بلند بود که ضربانش را میشد در سینه حس کرد. نگاهش مدام بین چهرههای ناشناس میچرخید تا بالاخره نور سفید کوتاهی روی میز بار افتاد و سایهی آنا را شناخت.
چهره هاشون که به وضوح پر رنگ تر شدن، سریع سمتشون رفت.
دخترا در حال بگو و بخند با یکدیگر بودند، که با دیدن لوسیا حرفشان را نصفه گذاشتند.
که آنا قبل نشستن لوسیا گفتن:
_ اینجا فوقالعاده نیست؟!
لوسیا کیفش رو با احتیاط روی میز گذاشت و نگاهش را در اطراف چرخاند.
مردمی هیجانزده، و پر از آدرنالین، مردانی با لباس های رسمی برای جلب توجه، و بعضی ساده مناسب خوشگذرانی، و زنان و دخترانی که با لباس هایی باز، یا کمی جمع و جور تر از بقیه، در گوشه و وسط های کلاب، در حال رقص و خوشگذرانی بودند.
نگاهی به لباس خودش کرد، یه تاپ مخمل کبریتی به رنگ سفید پوشیده بود که یقهاش کمی دراپهدار بود و آستینهایش تا بالای آرنج میرسیدند. جنس مخمل، حس لوکس بودن را به لباس میداد اما برش سادهی آن، لباس را از حالت رسمی خارج میکرد.
با این تاپ، یک دامن کوتاه از جنس چرم مصنوعی مشکی پوشیده بود که تا بالای زانویش میآمد و جذب بود.
کفشهایش نیمبوتهای پاشنهبلند مشکی بودند که ظاهری شیک به استایلش میدادند.
رینا نگاهی به لوسیا انداخت و گفت:
_ لوسیا، لباست خیلی بهت میاد!
نورا با شیطنت خندید:
_ فکر نمیکردم دامنی به این کوتاهی بپوشی!
لوسیا به دامنش نگاهی انداخت و گفت:
_ زیادی بازه؟...نباید میپوشیدمش
آنا فورا مداخله کرد:
_ نه، خیلیم بهت میاد، خیلی زیبا و جذاب شدی، آرایشت یکم ساده است اما جذب کننده است!
لوسیا به حرفش خندید و به پشتی صندلی اش تکیه داد.
رینا سریع گفت:
_ لوسیا ما نوشیدنی هامون رو سفارش دادیم، تو هم برو یکی از باریستا بگیر!
لوسیا سری تکان داد و آروم از جاش بلند شد.
ادامه دارد...
- ۶۷۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط