.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا آرام به سمت آنا رفت و روی همان مبلی نشست که جونگکوک کمی پیش آنجا بود. آنا بلافاصله پرسید:
— چطور انقدر زود تونستی ببخشیش؟
لوسیا لحظهای جا خورد، بعد انگشتش را آهسته به پشت گردنش کشید و با لبخندی که بیشتر به دلش نشسته بود تا روی لبش، گفت:
_ همچیو برام تعریف کرد، که چرا ولم کرد...اون نمیخواسته ترکم کنه...همش زیر سر پدرش بوده!
آنا ابرویی بالا انداخت. کمی در جایش تکان خورد و با لحنی که هنوز ردّی از تردید داشت، گفت:
_ از کجا مطمعنی حقیقت رو گفته؟
لوسیا نگاهش کرد و گفت:
_ نمیگه...اونقدری باهاش آشنایی دارم تا بتونم حقیقت یا دروغ رو از چشماش بخونم، دروغ نمیگفت!
آنا دستی به موهاش کشید و بعد نفس عمیقی گفت:
_ اوکی...پس امیدوارم این دفعه داستانتون تموم نشه!
لوسیا لبخند گرمی زد و سرش رو به تایید تکون داد.
.
.
.
روزهای بسیاری گذشت. آن زخمِ قدیمی، حالا دیگر کاملاً التیام یافته بود. با هر بار وقت گذراندنِ بیشتر با هم، عشقشان عمیقتر میشد و پیوندشان مستحکمتر. آن روزها پر بود از خندههای از ته دل، گاهی دلخوریهایِ کوچک و زودگذر، شیطنتهایِ مکرر و در نهایت، در کنار هم بودن؛ همهی لحظاتشان را با هم شریک میشدند و این، زیباترین اتفاقِ ممکن بود!
(𝟕 ژانویه__مرکز شهر __ ساعت 𝟕:𝟒𝟎 شب)
دانههای برف، آهسته و آرام میباریدند؛ انگار که آسمان هم برای این شبِ خاص، دلش میخواست آرامش را تجربه کند. لوسیا به درختِ بزرگی که درست جلویش قرار داشت، خیره شد. انبوهِ جمعیت دورِ درخت حلقه زده بودند و چراغهایِ رنگارنگش، مثلِ هزاران ستارهیِ کوچک، نور را در تاریکی شب پخش میکردند. نگاهش به ستارهی نوکِ درخت افتاد، درست مثل ده سال پیش نگاهش به ستارهی بود که منتظر جونگکوک بود.
با این تفاوت که قرار بود جونگکوک دیگه تنهاش نمیزاشت.
صدایی از دور شنید. برگشت و به سمتِ صدا چرخید. آنا بود که دستش را در هوا تکان میداد و با قدمهایِ بلند و تند، به سمتش میآمد. لوسیا لبخندی زد. آنا که نزدیک شد، محکم بغلش کرد و با هیجان گفت:
_ کریسمس مبارک لوسی جونم!
لوسیا لبخند گرمی زد و گفت:
_ کریسمس تو هم مبارک.
آنا، با پالتویِ پشمیِ کرمرنگش که یقهیِ پُفدارش صورتش را قاب گرفته بود که بهش میومد، لوسیا هم یه پالتویِ طوسی بلند که دور گردنش شال قرمزی رنگی پیچیده بود.
لوسیا بعد کمی مکث روبه آنا گفت:
_ رینا و نورا کجان؟
آنا دستش را دراز کرد و با انگشت به پشتِ سرِ لوسیا اشاره کرد:
— اونجا، دارن میان.
لوسیا چرخید و نگاه کرد. رینا و نورا با لبخند به سمتش میآمدند. وقتی رسیدند، همدیگر را در آغوش گرفتند، تبریک گفتند و چند کلمهای با هم حرف زدند. رینا نگاهی به ساعتِ مچیِ براقش انداخت و با تردید پرسید:
_ به نظرتون...ظاهرم چطوره؟
آنا نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت:
_ چطور مگه؟
رینا لبخند هولی زد و گفت:
_ میخوام یکی رو تحث تاثیر قرار بدم!
آنا « اهان» ی گفت و با نگاه بهش لب زد:
_ اون شخص ممکنه...یوجین باشه؟
رینا با خنده تایید کرد:
_ خودشه!
بعد اینکه ده سال پیش جونگکوک لوسیا رو ول کرده بود ارتباطشون با پسرا کم رنگ تر شده بود، و جونگکوک به خاطر رفتن از اسپانیا دیگه ارتباطی باهاشون نداشت، تا به امروز. که تصمیم گرفت بازم دور هم جمع بشن، که پسرا هم با خوشحالی استقبال کردن.
لوسیا خندید که آنا با تاسف سرش تکون داد.
لوسیا نگاهش بهشون کرد و پرسید:
_ پسرا هنوز نرسیدن؟
آنا نگاهی به ساعت مچیش انداخت که ناگهان صدایی از پشت سرشون بلند شد.
برگشتن و نگاه کردن، آلبرتو جلو تر از همه با لبخند دستش رو تو هوا تکون میداد.. نزدیکشون شدن که مینوو گفت :
_ کریسمس مبارک دخترا!
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا آرام به سمت آنا رفت و روی همان مبلی نشست که جونگکوک کمی پیش آنجا بود. آنا بلافاصله پرسید:
— چطور انقدر زود تونستی ببخشیش؟
لوسیا لحظهای جا خورد، بعد انگشتش را آهسته به پشت گردنش کشید و با لبخندی که بیشتر به دلش نشسته بود تا روی لبش، گفت:
_ همچیو برام تعریف کرد، که چرا ولم کرد...اون نمیخواسته ترکم کنه...همش زیر سر پدرش بوده!
آنا ابرویی بالا انداخت. کمی در جایش تکان خورد و با لحنی که هنوز ردّی از تردید داشت، گفت:
_ از کجا مطمعنی حقیقت رو گفته؟
لوسیا نگاهش کرد و گفت:
_ نمیگه...اونقدری باهاش آشنایی دارم تا بتونم حقیقت یا دروغ رو از چشماش بخونم، دروغ نمیگفت!
آنا دستی به موهاش کشید و بعد نفس عمیقی گفت:
_ اوکی...پس امیدوارم این دفعه داستانتون تموم نشه!
لوسیا لبخند گرمی زد و سرش رو به تایید تکون داد.
.
.
.
روزهای بسیاری گذشت. آن زخمِ قدیمی، حالا دیگر کاملاً التیام یافته بود. با هر بار وقت گذراندنِ بیشتر با هم، عشقشان عمیقتر میشد و پیوندشان مستحکمتر. آن روزها پر بود از خندههای از ته دل، گاهی دلخوریهایِ کوچک و زودگذر، شیطنتهایِ مکرر و در نهایت، در کنار هم بودن؛ همهی لحظاتشان را با هم شریک میشدند و این، زیباترین اتفاقِ ممکن بود!
(𝟕 ژانویه__مرکز شهر __ ساعت 𝟕:𝟒𝟎 شب)
دانههای برف، آهسته و آرام میباریدند؛ انگار که آسمان هم برای این شبِ خاص، دلش میخواست آرامش را تجربه کند. لوسیا به درختِ بزرگی که درست جلویش قرار داشت، خیره شد. انبوهِ جمعیت دورِ درخت حلقه زده بودند و چراغهایِ رنگارنگش، مثلِ هزاران ستارهیِ کوچک، نور را در تاریکی شب پخش میکردند. نگاهش به ستارهی نوکِ درخت افتاد، درست مثل ده سال پیش نگاهش به ستارهی بود که منتظر جونگکوک بود.
با این تفاوت که قرار بود جونگکوک دیگه تنهاش نمیزاشت.
صدایی از دور شنید. برگشت و به سمتِ صدا چرخید. آنا بود که دستش را در هوا تکان میداد و با قدمهایِ بلند و تند، به سمتش میآمد. لوسیا لبخندی زد. آنا که نزدیک شد، محکم بغلش کرد و با هیجان گفت:
_ کریسمس مبارک لوسی جونم!
لوسیا لبخند گرمی زد و گفت:
_ کریسمس تو هم مبارک.
آنا، با پالتویِ پشمیِ کرمرنگش که یقهیِ پُفدارش صورتش را قاب گرفته بود که بهش میومد، لوسیا هم یه پالتویِ طوسی بلند که دور گردنش شال قرمزی رنگی پیچیده بود.
لوسیا بعد کمی مکث روبه آنا گفت:
_ رینا و نورا کجان؟
آنا دستش را دراز کرد و با انگشت به پشتِ سرِ لوسیا اشاره کرد:
— اونجا، دارن میان.
لوسیا چرخید و نگاه کرد. رینا و نورا با لبخند به سمتش میآمدند. وقتی رسیدند، همدیگر را در آغوش گرفتند، تبریک گفتند و چند کلمهای با هم حرف زدند. رینا نگاهی به ساعتِ مچیِ براقش انداخت و با تردید پرسید:
_ به نظرتون...ظاهرم چطوره؟
آنا نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت:
_ چطور مگه؟
رینا لبخند هولی زد و گفت:
_ میخوام یکی رو تحث تاثیر قرار بدم!
آنا « اهان» ی گفت و با نگاه بهش لب زد:
_ اون شخص ممکنه...یوجین باشه؟
رینا با خنده تایید کرد:
_ خودشه!
بعد اینکه ده سال پیش جونگکوک لوسیا رو ول کرده بود ارتباطشون با پسرا کم رنگ تر شده بود، و جونگکوک به خاطر رفتن از اسپانیا دیگه ارتباطی باهاشون نداشت، تا به امروز. که تصمیم گرفت بازم دور هم جمع بشن، که پسرا هم با خوشحالی استقبال کردن.
لوسیا خندید که آنا با تاسف سرش تکون داد.
لوسیا نگاهش بهشون کرد و پرسید:
_ پسرا هنوز نرسیدن؟
آنا نگاهی به ساعت مچیش انداخت که ناگهان صدایی از پشت سرشون بلند شد.
برگشتن و نگاه کردن، آلبرتو جلو تر از همه با لبخند دستش رو تو هوا تکون میداد.. نزدیکشون شدن که مینوو گفت :
_ کریسمس مبارک دخترا!
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۹۹۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط