رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
فصل دوم
پارت ۲۴
ویو تهیونگ
حمله تموم شد و پیروز برگشتم خونه یونا خونه نبود
ته یونگ : کجایی عشقم ؟
یونا : میخواستم بگم پیش دکترم ولی تلفنت خواموش بود
ته یونگ : ببخشید نفسم
یونا : یه ساعت دیگه برمیگردم خیلی گشنمه
ته یونگ : مراقب خودت باش
یونا : چشم ارباب
خنده ای کردیم
کوشی رو کنار گزاشتم و رفتم تو آشپزخونه یه غذای خوشمزه برای زنم پختم صدای در اومد تن و لباس یونا خونی بود نگاهی بهش انداختم سالم بود ولی ترسیده بود روی مبل نشست
یونا : داشتم برمیگشتم عمارت که ماشین خراب شد صبر کردم تا درست بشه که جلوی چشمم تصادف شد ماشینشون برعکس شده بود صدای بچه شنیدم سعی کردم نجاتشون بدم ولی همشون مرده بودن بچه نوزاد تو بغلم مرد ....هق ......هق....هق
جلوش زانو زدم و موهاشو که جلوی صورتش بود کنار زدم
ته یونگ : بیا بریم یه چیزی بخور
دستش رو گرفتم و به سمت میزی که پر از غذا بود بردمش . نشست
آروم غذا خورد اشکاش توی غذا میریخت نزدیکش شدم و چشمش رو بوسیدم ازش فاصله گرفتم تعجب زده بهم نگاه میکرد غذا رو تموم کرد و بردمش بیمارستان روی تخت نشست بود دستش رو توی دستام قفل کرد که آرام باشه و استرسش کمتر شه دکتر وارد شد
ته یونگ : چیشده ؟
دکتر : متاسفم ولی بچه سقط شده و کاری از ما برنمیاد
شرط
لایک ۲۰
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
فصل دوم
پارت ۲۴
ویو تهیونگ
حمله تموم شد و پیروز برگشتم خونه یونا خونه نبود
ته یونگ : کجایی عشقم ؟
یونا : میخواستم بگم پیش دکترم ولی تلفنت خواموش بود
ته یونگ : ببخشید نفسم
یونا : یه ساعت دیگه برمیگردم خیلی گشنمه
ته یونگ : مراقب خودت باش
یونا : چشم ارباب
خنده ای کردیم
کوشی رو کنار گزاشتم و رفتم تو آشپزخونه یه غذای خوشمزه برای زنم پختم صدای در اومد تن و لباس یونا خونی بود نگاهی بهش انداختم سالم بود ولی ترسیده بود روی مبل نشست
یونا : داشتم برمیگشتم عمارت که ماشین خراب شد صبر کردم تا درست بشه که جلوی چشمم تصادف شد ماشینشون برعکس شده بود صدای بچه شنیدم سعی کردم نجاتشون بدم ولی همشون مرده بودن بچه نوزاد تو بغلم مرد ....هق ......هق....هق
جلوش زانو زدم و موهاشو که جلوی صورتش بود کنار زدم
ته یونگ : بیا بریم یه چیزی بخور
دستش رو گرفتم و به سمت میزی که پر از غذا بود بردمش . نشست
آروم غذا خورد اشکاش توی غذا میریخت نزدیکش شدم و چشمش رو بوسیدم ازش فاصله گرفتم تعجب زده بهم نگاه میکرد غذا رو تموم کرد و بردمش بیمارستان روی تخت نشست بود دستش رو توی دستام قفل کرد که آرام باشه و استرسش کمتر شه دکتر وارد شد
ته یونگ : چیشده ؟
دکتر : متاسفم ولی بچه سقط شده و کاری از ما برنمیاد
شرط
لایک ۲۰
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۱۷۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط