پارت

(پارت ۲ )
پدرم با کمربندش مادرم رو خفه کرد وقتی از مستی در اومد خودکشی کرد

یونا * خندیدم و گفتم : چه تفاهمی

یومکو * با خنده بغض الود نیم نگاهی به یونا کردم و گفتم : اره تفاهم تلخیه

یونا* گریم گرفت و گفتم : اوهوم *سریع اشکامو پاک کردم*
یومکو*تعجب کردم و لبخند بغض مانندی زدم و یونا بغل کردم و گفتم : به هرحال اونا حتی اگرم تا الا بودن یه روزی از پیشمون میرفتن ولی من تو زندگیت حک شدم قول میدم همیشه کنارت بمونم

یونا* محکم یومکو رو بقل کردم و گفتم : ممنون....‌‌. ممنونم یومکو *و توی بقل یومکو گریه افتادم*

یومکو* منم گریم گرفت و ولی سعی کردم صدام در نیارم و اشکامو پاک کردم و گفتم : خب دوست جونی دوست داری چیکار کنیم ؟

یونا* اشکامو پاک کردم و گفتم : دلم میخواد باهم کتاب بخونیم و حرف بزنیم و هرکاری که دوستا باهم میکنن........




راستی این فیک هم خنده داره هم غمگین و هم هنتای هستش
تا پارت بعد منتظر بمانیدددددد ......😅
دیدگاه ها (۲۷)

https://wisgoon.com/bts_agust-dلطفا فالوش کنیددددددددد

من یه مدت نیستم.......بای بای

(پارت ۱)یومکو*آوریل سال ۲۰۰۷ بود کی فکرش رو می‌کرد که بابام ...

میخوام یه فیک بنویسم و فیک رو با کمک ایشون درست کردم 👇.........

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت⁴¹ ( تورو جون مادرت تموم شوووووو...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴0

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط