{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p²²
---
قسمت ۲۲ : حال بد

ویو وی
بعد از اتفاقات دیشب خوابیدن برای ا/ت سخت شده بود کاری از دست من بر نمیومد این احساسات ی مادر نسبت به فرزندش !
اما منی که یروز ا/ت فقط برای آوردن وارث میخواستم ،و به فکر احساساتم نبودم چی شد که احساساتم نسبت بهش قدرت پیدا کرد و دوباره زنده شد ،ولی حالا نمیزارم ذره ای اتفاق واسه ی جفتشون بیفته من به اون عوضی هایی که جرات نزدیک شدن به زندگی من رو کردن نشون میدم زمین به نفع کی میچرخه .

---
ویو ات
واقعا دیگه آروم و قرار ندارم دلم میخوام به خودم دلداری بدم ولی نمیشه چی شد از کجا به کجا رسیدم ، زندگی شنیده بودم پیچیده است ولی برای من غیر قابل فهم شده چطور از ی کوچه اشتباه و ی پیچ اشتباه به اینجا و این موقعیت رسیدم ،چرا واقعا زندگی نمی خواد من لحظه ای شاد تو زندگی خودم ثبت کنم واقعا تحمل این زندگی مثل حمل ی کامیون سخته و نشدنی ولی باید مثبت اندیش باشم اینکه من نمیتونم همه چی رو با هم داشته باشم لااقل کسی رو که بهش حسی دارم کسی که فهمیدم دوستم داره ولی نمی خواد به روم بیاره .

با همین افکار بود که به خواب رفتم ولی طولی نکشید که درد بدی توی شکمم پیچید از دردش نفسم بالا نمیومد خواستم وی رو صدا بزنم که یادم افتاد که می خواد بره شرکت و ی سری معامله داره که باید انجام بده ولی من دیگه تو این خونه به هیچ کس اعتماد نداشتم سعی کردم با حرف زدن و قانع کردن بدن خودم حالم رو بهتر کنم ولی بعد از بهتر شدنم و آروم گرفتن بچه ی بازیگوش درونم تشنگی بدی به سراغم اومد خدایا چرا بدبختیا ول کن من نیستش رفتم مقداری آب ریختم تو لیوان و سر کشیدم ولی به جای سیراب شدن بیشتر عطش کردم ، پس بازم آب خوردم ولی تاثیری نداشت این دیگه چه مرضی بود دیگه ، افتاد به جونم !

شاید آب گرم حالمو بهتر کنه ، رفتم حمومو و لباسام و در آوردم و دوش رو وا کردن به سمت آب داغ چون حوصله نشستن تو وان حموم رو نداشتم از دوش استفاده کردم ولی ی حسی توی درونم آروم نمی شد چیزی یا کسی شبیه اینکه بگه گشنه ولی وقتی میخوام غذا بخورم حالم بد میشه حتی ، بعد از دیشب به زور وی چند قاشق غذا میخورم چون حالم از همه غذا ها بهم میخوره ولی بدنم ی چیری میخواد اما نمیدونم چی بعد از ۲۰ مین چون زیاد حال خوبی نداشتم از حموم در آمدم و لباسام و پوشیدم ار بس حالم بد بود تصمیم گرفتم دوباره بخوابم خستم معلوم نیس فردا چه روزی یا اصن تا چند لحظه یا ساعت دیگه چه اتفاقی بیافته پس نیاز به انرژی دارم کم‌کم سرم گرم شد و آروم به خواب رفتم !

---
ویو جونگکوک
دیشب وقتی باشگاه بودم فهمیدم چند تا از این خون اشام های ارباب دوباره زدن بیرون از قلعه شون نمی‌دونستم دارن کجا میرن تا اینکه وی زنگ زد و گفت که خون اشام های ارباب بهشون حمله کردن و موضوع بارداری ا/ت رو فهمیدن ولی نباید بزاریم دستشون به اون بچه و ا/ت برسه چون اگه اتفاقی بیفته همه ی نقشه هامون به باد میره پس من وی گفتم بهتره ی مدت بریم نیویورک تا از شر اونا خلاص شیم بعد از اینکه بچه بدنیا اومد بر می گردیم و کارو یکسره می‌کنیم و دیگه اون ارباب لعنتی خون اشاما از جاش بلند میشه و وی جایگزینش میشه حالا سودش برای من چیه ؟
معلومه کلی مال و ثروت و باند مافیایی که خیلی وقته منتظرشم که پس بگیرمش.

اما ی چیزی آیا ا/ت میدونه قراره بعد از ۲ ماهگی چه اتفاقی براش بیافته، خب بچه شروع میکنه به تغذیه از خون مادر بعد از خوردن خون بدرد بخور مادر ، به خون بیشتری احتیاج پیدا می‌کنه که مادر اونو باید تامین کنه اما نه با مواد مغذی با خون ، علائمش هم اول از درد شکم میاد که به معنی اخطار و بعد از عطشی که با هیچ نوشیدنی تامین نمیشه ، امیدوارم که از پسش بر بیاد

---
پایان قسمت ۲۲
منتظر باش!
ببخشید اگه این قسمت چرت شد چشمام خیلی درد میکرد پس لایکت باعث خوشحالیم شو شنکیو❤️🫂
دیدگاه ها (۲)

p²³---قسمت ۲۳ : عطش خونویو ویتو شرکت بودم ولی اصلاً تمرکز ند...

p²⁴---قسمت ۲۴ : اولین خونویو ویدستای ا/ت می‌لرزید، نفساش بری...

سلام به عزیزانم عذر میخوام این چند روز نتونستم پارت های جدید...

p²¹---قسمت ۲۱ : سایه‌های گذشتهویو ا/تچند هفته بعد از اولین ح...

Part 3 ا،ت ویو از خواب بیدار شدم دیدم اون مرتیکه نیست حالم ب...

For the first and last time پارت۱۳

#p1:بوسه ای برای شروع دوبارهپدر ا/ت.وپدر جونگ کوک یکی از بزر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط