p
p²³
---
قسمت ۲۳ : عطش خون
ویو وی
تو شرکت بودم ولی اصلاً تمرکز نداشتم، هر لحظه فکرم سمت ا/ت میرفت. حس بدی داشتم، انگار یکی داشت هی توی سرم میکوبید که "برگرد خونه". معامله مهم بود، اما مهمتر از اون امنیت اون دوتا بود. دیگه طاقت نیوردم، گوشی رو برداشتم به جونگکوک زنگ زدم.
_"جونگکوک، یه حسی میگه ا/ت حالش خوب نیست."
×"خب معلومه... اون علائم شروع شده. وی، تو باید آماده باشی."
_"علائم؟"
×"یعنی وقتشه... بچه خون میخواد."
نفسم بند اومد. دستام یخ کرده بود. یعنی همهی اون عطش و حال بدش به خاطر همین بود؟! نمیدونستم باید خوشحال باشم یا وحشت کنم. یه لحظه تصویر ا/ت جلوی چشمم اومد که با اون حالت خسته و چشمای پر از درد داره تلاش میکنه تحمل کنه. قلبم مچاله شد. دیگه برام مهم نبود معامله چی میشه، ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعت برگشتم سمت خونه.
---
ویو ا/ت
دوباره با درد از خواب پریدم. این بار شدیدتر از قبل بود، شکمم انگار آتیش گرفته بود. حتی فریاد هم نمیتونستم بزنم، صدام میلرزید. دستمو گذاشتم روی شکمم و اشک از چشمام سرازیر شد.
+"تو... چی میخوای از من؟ من دارم همه چی رو از دست میدم، چرا آروم نمیشی؟"
انگار یه صدا توی سرم میگفت: "خون..."
یه ترس عجیبی وجودمو گرفت. یعنی من باید...؟ نه، امکان نداره! ولی هرچی بیشتر مقاومت میکردم، بیشتر بدنم میلرزید. عطشم لحظه به لحظه بیشتر میشد، و حس میکردم اگه الان چیزی پیدا نکنم، دیگه نمیتونم دووم بیارم.
---
ویو وی
وقتی رسیدم خونه، درو با استرس باز کردم. صدای گریه و نالهی خفهی ا/ت از اتاق میومد. دلم ریخت. با عجله رفتم داخل... صحنهای که دیدم نفسمو برید.
ا/ت با دستای لرزون روی تخت نشسته بود، صورتش رنگ نداشت و لبهاش خشک شده بودن. چشمام به لیوانای آب کنار تخت افتاد که همه خالی بودن. رفتم سمتش، دستشو گرفتم.
_"ا/ت... من اینجام. آروم باش."
+"وی... من... من نمیفهمم... بدنم یه چیز دیگه میخواد..."
_"میدونم... میدونم عزیزم. تقصیر تو نیست، این طبیعیه..."
ولی وقتی خواستم ادامه بدم، نگاهم به دندوناش افتاد... دندونای نیشش کمی تیزتر از قبل شده بودن. خون توی رگام منجمد شد. یعنی... بچه داره تغییرش میده؟
---
ویو جونگکوک
تو راه به سمت خونه وی بودم که حس کردم وقتشه. زیر لب گفتم:
×"باید زودتر بهشون برسم. اگه دیر کنم... ممکنه دیگه دیر بشه."
چون خوب میدونستم اولین مرحلهی عطش خون قابل کنترل نیست... اگه وی نتونه سریع واکنش نشون بده، ممکنه همه چیز از دست بره.
---
پایان قسمت ۲۳
منتظر باش... قراره همه چیز خطرناکتر بشه! 🩸
لایک کن گلم لایک فقط ی لایک ی لایک ساده باشه!😂🫂
---
قسمت ۲۳ : عطش خون
ویو وی
تو شرکت بودم ولی اصلاً تمرکز نداشتم، هر لحظه فکرم سمت ا/ت میرفت. حس بدی داشتم، انگار یکی داشت هی توی سرم میکوبید که "برگرد خونه". معامله مهم بود، اما مهمتر از اون امنیت اون دوتا بود. دیگه طاقت نیوردم، گوشی رو برداشتم به جونگکوک زنگ زدم.
_"جونگکوک، یه حسی میگه ا/ت حالش خوب نیست."
×"خب معلومه... اون علائم شروع شده. وی، تو باید آماده باشی."
_"علائم؟"
×"یعنی وقتشه... بچه خون میخواد."
نفسم بند اومد. دستام یخ کرده بود. یعنی همهی اون عطش و حال بدش به خاطر همین بود؟! نمیدونستم باید خوشحال باشم یا وحشت کنم. یه لحظه تصویر ا/ت جلوی چشمم اومد که با اون حالت خسته و چشمای پر از درد داره تلاش میکنه تحمل کنه. قلبم مچاله شد. دیگه برام مهم نبود معامله چی میشه، ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعت برگشتم سمت خونه.
---
ویو ا/ت
دوباره با درد از خواب پریدم. این بار شدیدتر از قبل بود، شکمم انگار آتیش گرفته بود. حتی فریاد هم نمیتونستم بزنم، صدام میلرزید. دستمو گذاشتم روی شکمم و اشک از چشمام سرازیر شد.
+"تو... چی میخوای از من؟ من دارم همه چی رو از دست میدم، چرا آروم نمیشی؟"
انگار یه صدا توی سرم میگفت: "خون..."
یه ترس عجیبی وجودمو گرفت. یعنی من باید...؟ نه، امکان نداره! ولی هرچی بیشتر مقاومت میکردم، بیشتر بدنم میلرزید. عطشم لحظه به لحظه بیشتر میشد، و حس میکردم اگه الان چیزی پیدا نکنم، دیگه نمیتونم دووم بیارم.
---
ویو وی
وقتی رسیدم خونه، درو با استرس باز کردم. صدای گریه و نالهی خفهی ا/ت از اتاق میومد. دلم ریخت. با عجله رفتم داخل... صحنهای که دیدم نفسمو برید.
ا/ت با دستای لرزون روی تخت نشسته بود، صورتش رنگ نداشت و لبهاش خشک شده بودن. چشمام به لیوانای آب کنار تخت افتاد که همه خالی بودن. رفتم سمتش، دستشو گرفتم.
_"ا/ت... من اینجام. آروم باش."
+"وی... من... من نمیفهمم... بدنم یه چیز دیگه میخواد..."
_"میدونم... میدونم عزیزم. تقصیر تو نیست، این طبیعیه..."
ولی وقتی خواستم ادامه بدم، نگاهم به دندوناش افتاد... دندونای نیشش کمی تیزتر از قبل شده بودن. خون توی رگام منجمد شد. یعنی... بچه داره تغییرش میده؟
---
ویو جونگکوک
تو راه به سمت خونه وی بودم که حس کردم وقتشه. زیر لب گفتم:
×"باید زودتر بهشون برسم. اگه دیر کنم... ممکنه دیگه دیر بشه."
چون خوب میدونستم اولین مرحلهی عطش خون قابل کنترل نیست... اگه وی نتونه سریع واکنش نشون بده، ممکنه همه چیز از دست بره.
---
پایان قسمت ۲۳
منتظر باش... قراره همه چیز خطرناکتر بشه! 🩸
لایک کن گلم لایک فقط ی لایک ی لایک ساده باشه!😂🫂
- ۴.۱k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط