p
p²⁴
---
قسمت ۲۴ : اولین خون
ویو وی
دستای ا/ت میلرزید، نفساش بریدهبریده بود. نگاهش با یه عطش عجیب قفل شده بود روی گردنم... قلبم محکمتر میزد. میدونستم اگه الان جلوشو نگیرم، ممکنه کنترلشو از دست بده.
_"ا/ت... به من نگاه کن."
+"وی... نمیتونم... حس میکنم میمیرم اگه..."
صدای لرزونش قلبمو خورد کرد. دستمو بردم سمت گردنم و دکمههامو باز کردم.
_"پس از من بخور."
با ناباوری نگاهم کرد. اشکاش روی گونهش سر خورد.
+"نه... نمیخوام بهت آسیبی بزنم."
"تو بچهی منو داری... جونت از جون من مهمتره بعدشم نکنه یادت رفته منم خون اشامم پس طوریم نمیشه."
لحظهای بعد، اون عطش دیگه طاقت نیاورد. حس کردم نفسش گرم شد، و نیشای تازهتیز شدهش پوست گردنمو لمس کرد...
یه سوزش تیز، بعد گرمایی که با مکیدن خونم همراه شد. چشمامو بستم، فشاری عجیب وارد بدنم شد ولی اجازه دادم ادامه بده.
---
ویو ا/ت
طعم خونش... نمیتونستم باور کنم. انگار بدنم داشت زنده میشد. هر قطرهای که وارد گلویم میشد، درد شکمم کمتر میشد، عطشم آروم میگرفت. اما در عین حال، قلبم از ترس میلرزید.
+"خدایا... دارم چیکار میکنم؟"
وقتی فهمیدم دارم بیش از حد مینوشم، با وحشت عقب کشیدم.
+"وی! نه! من... داشتم میکشتمت!"
لباش سفید شده بود، نفساش سنگین... اما با لبخند نگام کرد:
_"نه عزیزم... تو فقط زندهای نگران منم نباش کمی بعد حالم بهتر میشه."
---
ویو جونگکوک
با در باز وارد خونه شدم و صحنه رو دیدم: وی بیحال روی تخت افتاده بود و ا/ت با ترس به دستای خونیش نگاه میکرد.
×"لعنتی... درست همون چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد!"
رفتم جلو، نبض ویو گرفتم. ضعیف بود ولی خوب میشه تا چن دقیقه دیگه. برگشتم سمت ا/ت:
"باید یاد بگیری کنترل کنی. این فقط شروعشه. از این به بعد، بچه هر روز بیشتر ازت میکشه. یا تو قوی میشی، یا..."
مکث کردم. نمیخواستم آخرشو بگم. اما تو چشماش دیدم فهمید.
+"یا من میمیرم..."
اشکاش دوباره جاری شد. منم دستمو مشت کردم.
×"نه، تا من هستم نمیذارم این اتفاق بیفته."
اما ته دلم میدونستم... این جنگ تازه شروع شده.
---
پایان قسمت ۲۴
منتظر باش!
لایک و کامنت یادت نره دلبر😘
---
قسمت ۲۴ : اولین خون
ویو وی
دستای ا/ت میلرزید، نفساش بریدهبریده بود. نگاهش با یه عطش عجیب قفل شده بود روی گردنم... قلبم محکمتر میزد. میدونستم اگه الان جلوشو نگیرم، ممکنه کنترلشو از دست بده.
_"ا/ت... به من نگاه کن."
+"وی... نمیتونم... حس میکنم میمیرم اگه..."
صدای لرزونش قلبمو خورد کرد. دستمو بردم سمت گردنم و دکمههامو باز کردم.
_"پس از من بخور."
با ناباوری نگاهم کرد. اشکاش روی گونهش سر خورد.
+"نه... نمیخوام بهت آسیبی بزنم."
"تو بچهی منو داری... جونت از جون من مهمتره بعدشم نکنه یادت رفته منم خون اشامم پس طوریم نمیشه."
لحظهای بعد، اون عطش دیگه طاقت نیاورد. حس کردم نفسش گرم شد، و نیشای تازهتیز شدهش پوست گردنمو لمس کرد...
یه سوزش تیز، بعد گرمایی که با مکیدن خونم همراه شد. چشمامو بستم، فشاری عجیب وارد بدنم شد ولی اجازه دادم ادامه بده.
---
ویو ا/ت
طعم خونش... نمیتونستم باور کنم. انگار بدنم داشت زنده میشد. هر قطرهای که وارد گلویم میشد، درد شکمم کمتر میشد، عطشم آروم میگرفت. اما در عین حال، قلبم از ترس میلرزید.
+"خدایا... دارم چیکار میکنم؟"
وقتی فهمیدم دارم بیش از حد مینوشم، با وحشت عقب کشیدم.
+"وی! نه! من... داشتم میکشتمت!"
لباش سفید شده بود، نفساش سنگین... اما با لبخند نگام کرد:
_"نه عزیزم... تو فقط زندهای نگران منم نباش کمی بعد حالم بهتر میشه."
---
ویو جونگکوک
با در باز وارد خونه شدم و صحنه رو دیدم: وی بیحال روی تخت افتاده بود و ا/ت با ترس به دستای خونیش نگاه میکرد.
×"لعنتی... درست همون چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد!"
رفتم جلو، نبض ویو گرفتم. ضعیف بود ولی خوب میشه تا چن دقیقه دیگه. برگشتم سمت ا/ت:
"باید یاد بگیری کنترل کنی. این فقط شروعشه. از این به بعد، بچه هر روز بیشتر ازت میکشه. یا تو قوی میشی، یا..."
مکث کردم. نمیخواستم آخرشو بگم. اما تو چشماش دیدم فهمید.
+"یا من میمیرم..."
اشکاش دوباره جاری شد. منم دستمو مشت کردم.
×"نه، تا من هستم نمیذارم این اتفاق بیفته."
اما ته دلم میدونستم... این جنگ تازه شروع شده.
---
پایان قسمت ۲۴
منتظر باش!
لایک و کامنت یادت نره دلبر😘
- ۲.۳k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط