قلب های شکسته قسمت ۱۳
قلب های شکسته قسمت ۱۳
آلبرت شانه بالا انداخت. «هیچی. فقط گفتم. معمولاً برای کتابخانه لباس راحتی میپوشی.»
«امشب حالم خوب نیست. لباس خوب حالم را بهتر میکند.»
آلبرت لبخند زد. «حتماً.»
ایزومی حس کرد دارد لو میرود. زود برگشت و به سمت در اصلی رفت.
لوئیس در انتهای راهرو ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود. چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
نگاه لوئیس همیشه سنگین بود. انگار همه چیز را میخواند بدون اینکه حرفی بزند.
ایزومی از کنارش گذشت. «چیزی میخوای از کتابفروشی؟»
«نه.»
مکث.
«...کفش چپت جفت نیست.»
ایزومی پایین را نگاه کرد. راست میگفت. یک کفش خاکستری و یک کفش مشکی پوشیده بود.
«آه.» صدایش گرفته بود. «حواسم نبود. برمیگردم عوض کنم.»
لوئیس چیزی نگفت. اما ته نگاهش یک لبخند نهفته بود. همان لبخند کوچکی که فقط وقتی میفهمید چیزی میداند اما نمیگوید.
ایزومی برگشت به اتاقش. کفش را عوض کرد.
دوباره از جلو لوئیس رد شد.
این بار کفشها جفت بودند.
لوئیس فقط گفت: «مواظب خودت باش.»
«کتابخانهام. چه خطری دارد؟»
لوئیس جواب نداد.
ایزومی از در اصلی بیرون زد.
هوا سرد بود. باران نمیبارید اما نمناکی در هوا بود.
سوار کالسکه شد و به راننده گفت: «کتابخانه دانشگاه. همان نزدیکی خیابان بیکر.»
همین که اسم خیابان را گفت، دلش یک ضربه خورد.
خیابان بیکر. جایی که شرلوک هولمز زندگی میکرد.
«تصادفی است.» با خودش گفت. «کتابخانه آن نزدیکی است. فقط همین.»
کالسکه حرکت کرد.
ایزومی دستش را روی قلبش گذاشت. میتند میزد.
«ایزومی موریارتی.» زیر لب گفت. «تو دختر احمقی هستی.»
اما لبخندش را از صورتش نمیشد پاک کرد.
و در جیب کتش، چیزهای دیگری بود: دو تا کوکی شکلاتی. برای کسی که شاید گرسنه باشد. نه برای شرلوک. برای... هر کسی. تصادفی.
نفس عمیق کشید.
کالسکه داشت به خیابان بیکر نزدیک میشد.
---
آلبرت شانه بالا انداخت. «هیچی. فقط گفتم. معمولاً برای کتابخانه لباس راحتی میپوشی.»
«امشب حالم خوب نیست. لباس خوب حالم را بهتر میکند.»
آلبرت لبخند زد. «حتماً.»
ایزومی حس کرد دارد لو میرود. زود برگشت و به سمت در اصلی رفت.
لوئیس در انتهای راهرو ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود. چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
نگاه لوئیس همیشه سنگین بود. انگار همه چیز را میخواند بدون اینکه حرفی بزند.
ایزومی از کنارش گذشت. «چیزی میخوای از کتابفروشی؟»
«نه.»
مکث.
«...کفش چپت جفت نیست.»
ایزومی پایین را نگاه کرد. راست میگفت. یک کفش خاکستری و یک کفش مشکی پوشیده بود.
«آه.» صدایش گرفته بود. «حواسم نبود. برمیگردم عوض کنم.»
لوئیس چیزی نگفت. اما ته نگاهش یک لبخند نهفته بود. همان لبخند کوچکی که فقط وقتی میفهمید چیزی میداند اما نمیگوید.
ایزومی برگشت به اتاقش. کفش را عوض کرد.
دوباره از جلو لوئیس رد شد.
این بار کفشها جفت بودند.
لوئیس فقط گفت: «مواظب خودت باش.»
«کتابخانهام. چه خطری دارد؟»
لوئیس جواب نداد.
ایزومی از در اصلی بیرون زد.
هوا سرد بود. باران نمیبارید اما نمناکی در هوا بود.
سوار کالسکه شد و به راننده گفت: «کتابخانه دانشگاه. همان نزدیکی خیابان بیکر.»
همین که اسم خیابان را گفت، دلش یک ضربه خورد.
خیابان بیکر. جایی که شرلوک هولمز زندگی میکرد.
«تصادفی است.» با خودش گفت. «کتابخانه آن نزدیکی است. فقط همین.»
کالسکه حرکت کرد.
ایزومی دستش را روی قلبش گذاشت. میتند میزد.
«ایزومی موریارتی.» زیر لب گفت. «تو دختر احمقی هستی.»
اما لبخندش را از صورتش نمیشد پاک کرد.
و در جیب کتش، چیزهای دیگری بود: دو تا کوکی شکلاتی. برای کسی که شاید گرسنه باشد. نه برای شرلوک. برای... هر کسی. تصادفی.
نفس عمیق کشید.
کالسکه داشت به خیابان بیکر نزدیک میشد.
---
- ۱۶۲
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط