{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من عقابی بودم که نگاه یک مار

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش ، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله ، آشیانش دادم که همین دل رحمی ، چه به روزم آورد
عشق ، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم ، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
آشیانِ خود را به نگاهی دادم ...
دیدگاه ها (۷)

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودمکه نگاه یک مار سخت آزارم داد...!بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! بال بگشودم و...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط