🎀❤️ پارت بعد — ویو تهیونگ❤️🎀
🎀❤️ پارت بعد — ویو تهیونگ❤️🎀
تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد به یه ماشین خیلی شیک که جلوی مدرسه توقف کرد.
در ماشین باز شد و یه مرد جوان و جذاب ازش پیاده شد؛ یه دستهگل هم توی دستش بود.
بعضی بچه ها که نرفته بودم خونه از کلاس اومدن بیرون و
یکی چیزی میگفت، یکی دیگه پچپچ میکرد و چند نفر هم با تعجب نگاهش میکردن.
اما من فقط به خودش خیره شده بودم.
مرد چند قدم جلو اومد و ناگهان با صدای بلندی گفت:
💐 مرد: آت! عشقم! سلام عزیزم، جونم! بیااا!
همون لحظه حس کردم رگ گردنم از حرص زده بیرون. 😐💢
آت هم با شنیدن صداش برگشت.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🌸 ویو آت
چشمام از تعجب گرد شد.
آت: وای! دایییییی من اومده! کی اومدی؟! قرار بود بیای!
با خوشحالی به سمتش دویدم.
دستهگل رو از دستش گرفتم و محکم بغلش کردم.
💐 آت: عزیزم، دلم برات یه ذره شده بود!
دایی خندید و موهامو بههم ریخت.
دایی: منم دلم برات تنگ شده بود. بیا، توی راه برات تعریف میکنم. بشین بریم خونه.
در ماشین رو برام باز کرد.
قبل از اینکه سوار بشم ته صدا کردم
🦋 آت: وایسا... ته!
ته با عصبانیت برگشت سمتم.
ته: بله؟
آت: یه وقت دیگه حرف میزنیم. من باید برم.
ته خواست چیزی بگه.
ته: اما...
ولی قبل از اینکه ادامه بده، گفتم:
آت: خدافظ.
سوار ماشین شدم و رفتیم.
୨୧ ──────── ❤️ ───────── ୨୧
❤️ویو تهیونگ
واقعاً رفت.
همینطوری ایستاده بودم و به ماشینشون نگاه میکردم تا از جلوی چشمم ناپدید شد.
بقیهی بچهها هم کمکم رفتن.
کوک با یه خندهی شیطنتآمیز نزدیکم شد.
😂 کوک: داداش، دیدی؟ اگه اون شب پرتش نمیکردی تو آب، الان شانس داشتی!
با عصبانیت نگاش کردم.
ته: بسه.
جین خندید.
جین: راست میگه دیگه.
ته: گفتم بسه!
چند ثانیه سکوت کردن.
ته: من میرم.
کوک: باشه داداش.
اعضا: خدافظ!
بدون جواب دادن، ازشون دور شدم.
تمام مسیر فقط به همون صحنه فکر میکردم.
💭 «عشقم... عزیزم...»
فکم رو محکم روی هم فشار دادم.
💢 ته: چرا انقدر عصبی شدم؟
خودم هم جواب این سؤال رو نمیدونستم.
୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت
توی ماشین کنار دایی نشسته بودم.
آت: وای دایی جونم!
دایی: بله؟
آت: الان فکر میکنن دوستپسرمی!
دایی با خنده نگام کرد.
دایی: اینطوری خیلی بهتره. حداقل کسی جرئت نمیکنه نزدیکت بشه.
چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم. ☺️🌷
چند ساعت بعد — ویو آت
رسیدیم خونه.
غذا خوردم و بعد خمیازهای کشیدم.
آت: دایی، من بخوابم. وقتی پاشدم کامل برام تعریف کن، باشه؟
دایی: باشه عشقم. برو استراحت کن.
لبخند زدم.
آت: 😘
به اتاقم رفتم و خوابیدم.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🖤 ویو تهیونگ
وقتی رسیدم خونه، بابام توی سالن بود.
تا منو دید، با تعجب پرسید:
بابا: سلام... چرا این شکلیای؟
ته: سلام. گیر نده، حالم خوب نیست.
بابام با تعجب نگام کرد.
بابا: باشه، برو استراحت کن.
چیزی نگفتم و مستقیم رفتم بالا.
روی تخت نشستم و دوباره صحنهی جلوی مدرسه توی ذهنم تکرار شد.
آت که با خوشحالی دوید سمت اون مرد...
بغلش کرد...
و اون مرد بهش گفت «عشقم»...
دستام رو روی صورتم گذاشتم.
💢 ته: من چرا باید انقدر حرص بخورم؟
هرچی بیشتر فکر میکردم، عصبانیت و ناراحتیم بیشتر میشد.
آخرش خسته روی تخت افتادم.
چند لحظه بعد چشمام رو بستم.
🌙 ته: فردا... باید ازش بپرسم اون مرد کیه.
و با همین فکر، کمکم خوابم برد.
୨୧ ───────── 🌸 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت
وقتی از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و رفتم پایین.
دایی توی آشپزخونه بود.
دایی: سلام! بیا شام بخور.
آت: باشه دایی. راستی چی شد اومدی؟
دایی لبخند زد.
دایی: مامان و بابات گفتن بیام مراقبت باشم. تازه قراره چند وقت دیگه برگردن.
چشمام برق زد. ✨
🥹 آت: هورااااااا! 😭
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
جیا بود.
جواب دادم.
جیا: آتتتتتتت!
آت: چته؟ 😂
جیا: آت! دایی جذابت اومده؟!
آت: آره.
جیا: چند سالشه؟
آت: به تو چه؟ 😂
جیا: بگو دیگه!
آت: به سن تو نمیخوره.
جیا: بگووو!
آت: بین ۲۴ تا ۲۶... ولی راستش رو نمیگم. 😌
جیا: هووووف!
آت: کارت این بود؟
جیا: آره! ولی تو راستشو نمیگی که!
آت: فردا میگم.
جیا: باشه. خدافظ!
آت: خدافظ.
تماس رو قطع کردم.
شامم رو خوردم، گوشیم رو برداشتم و یه نگاهی بهش انداختم.
بعد از خستگی گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره خوابیدم.
୨୧ ───────── 🎀🦋 ───────── ୨୧
✨ و اینطوری شب تموم شد...
اما فردا قرار بود یه سؤال ساده، کلی سوءتفاهم و حسادت بامزه به وجود بیاره. 😏🖤
✧🎀 ادامه دارد... 🎀✧
اسلاید دوم دایی آت
اسلاید سوم لباس دایی آت
اسلاید چهارم دسته گل
تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد به یه ماشین خیلی شیک که جلوی مدرسه توقف کرد.
در ماشین باز شد و یه مرد جوان و جذاب ازش پیاده شد؛ یه دستهگل هم توی دستش بود.
بعضی بچه ها که نرفته بودم خونه از کلاس اومدن بیرون و
یکی چیزی میگفت، یکی دیگه پچپچ میکرد و چند نفر هم با تعجب نگاهش میکردن.
اما من فقط به خودش خیره شده بودم.
مرد چند قدم جلو اومد و ناگهان با صدای بلندی گفت:
💐 مرد: آت! عشقم! سلام عزیزم، جونم! بیااا!
همون لحظه حس کردم رگ گردنم از حرص زده بیرون. 😐💢
آت هم با شنیدن صداش برگشت.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🌸 ویو آت
چشمام از تعجب گرد شد.
آت: وای! دایییییی من اومده! کی اومدی؟! قرار بود بیای!
با خوشحالی به سمتش دویدم.
دستهگل رو از دستش گرفتم و محکم بغلش کردم.
💐 آت: عزیزم، دلم برات یه ذره شده بود!
دایی خندید و موهامو بههم ریخت.
دایی: منم دلم برات تنگ شده بود. بیا، توی راه برات تعریف میکنم. بشین بریم خونه.
در ماشین رو برام باز کرد.
قبل از اینکه سوار بشم ته صدا کردم
🦋 آت: وایسا... ته!
ته با عصبانیت برگشت سمتم.
ته: بله؟
آت: یه وقت دیگه حرف میزنیم. من باید برم.
ته خواست چیزی بگه.
ته: اما...
ولی قبل از اینکه ادامه بده، گفتم:
آت: خدافظ.
سوار ماشین شدم و رفتیم.
୨୧ ──────── ❤️ ───────── ୨୧
❤️ویو تهیونگ
واقعاً رفت.
همینطوری ایستاده بودم و به ماشینشون نگاه میکردم تا از جلوی چشمم ناپدید شد.
بقیهی بچهها هم کمکم رفتن.
کوک با یه خندهی شیطنتآمیز نزدیکم شد.
😂 کوک: داداش، دیدی؟ اگه اون شب پرتش نمیکردی تو آب، الان شانس داشتی!
با عصبانیت نگاش کردم.
ته: بسه.
جین خندید.
جین: راست میگه دیگه.
ته: گفتم بسه!
چند ثانیه سکوت کردن.
ته: من میرم.
کوک: باشه داداش.
اعضا: خدافظ!
بدون جواب دادن، ازشون دور شدم.
تمام مسیر فقط به همون صحنه فکر میکردم.
💭 «عشقم... عزیزم...»
فکم رو محکم روی هم فشار دادم.
💢 ته: چرا انقدر عصبی شدم؟
خودم هم جواب این سؤال رو نمیدونستم.
୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت
توی ماشین کنار دایی نشسته بودم.
آت: وای دایی جونم!
دایی: بله؟
آت: الان فکر میکنن دوستپسرمی!
دایی با خنده نگام کرد.
دایی: اینطوری خیلی بهتره. حداقل کسی جرئت نمیکنه نزدیکت بشه.
چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم. ☺️🌷
چند ساعت بعد — ویو آت
رسیدیم خونه.
غذا خوردم و بعد خمیازهای کشیدم.
آت: دایی، من بخوابم. وقتی پاشدم کامل برام تعریف کن، باشه؟
دایی: باشه عشقم. برو استراحت کن.
لبخند زدم.
آت: 😘
به اتاقم رفتم و خوابیدم.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🖤 ویو تهیونگ
وقتی رسیدم خونه، بابام توی سالن بود.
تا منو دید، با تعجب پرسید:
بابا: سلام... چرا این شکلیای؟
ته: سلام. گیر نده، حالم خوب نیست.
بابام با تعجب نگام کرد.
بابا: باشه، برو استراحت کن.
چیزی نگفتم و مستقیم رفتم بالا.
روی تخت نشستم و دوباره صحنهی جلوی مدرسه توی ذهنم تکرار شد.
آت که با خوشحالی دوید سمت اون مرد...
بغلش کرد...
و اون مرد بهش گفت «عشقم»...
دستام رو روی صورتم گذاشتم.
💢 ته: من چرا باید انقدر حرص بخورم؟
هرچی بیشتر فکر میکردم، عصبانیت و ناراحتیم بیشتر میشد.
آخرش خسته روی تخت افتادم.
چند لحظه بعد چشمام رو بستم.
🌙 ته: فردا... باید ازش بپرسم اون مرد کیه.
و با همین فکر، کمکم خوابم برد.
୨୧ ───────── 🌸 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت
وقتی از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و رفتم پایین.
دایی توی آشپزخونه بود.
دایی: سلام! بیا شام بخور.
آت: باشه دایی. راستی چی شد اومدی؟
دایی لبخند زد.
دایی: مامان و بابات گفتن بیام مراقبت باشم. تازه قراره چند وقت دیگه برگردن.
چشمام برق زد. ✨
🥹 آت: هورااااااا! 😭
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
جیا بود.
جواب دادم.
جیا: آتتتتتتت!
آت: چته؟ 😂
جیا: آت! دایی جذابت اومده؟!
آت: آره.
جیا: چند سالشه؟
آت: به تو چه؟ 😂
جیا: بگو دیگه!
آت: به سن تو نمیخوره.
جیا: بگووو!
آت: بین ۲۴ تا ۲۶... ولی راستش رو نمیگم. 😌
جیا: هووووف!
آت: کارت این بود؟
جیا: آره! ولی تو راستشو نمیگی که!
آت: فردا میگم.
جیا: باشه. خدافظ!
آت: خدافظ.
تماس رو قطع کردم.
شامم رو خوردم، گوشیم رو برداشتم و یه نگاهی بهش انداختم.
بعد از خستگی گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره خوابیدم.
୨୧ ───────── 🎀🦋 ───────── ୨୧
✨ و اینطوری شب تموم شد...
اما فردا قرار بود یه سؤال ساده، کلی سوءتفاهم و حسادت بامزه به وجود بیاره. 😏🖤
✧🎀 ادامه دارد... 🎀✧
اسلاید دوم دایی آت
اسلاید سوم لباس دایی آت
اسلاید چهارم دسته گل
- ۳۰۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط